X
تبلیغات
.::هــشـت ســال دفــاع مـــقــدس::.

.::هــشـت ســال دفــاع مـــقــدس::.
هشت سال افتخار درجنگ هشت سال جنگ تحمیلی
قالب وبلاگ

سلاح شیمیایی در عملیات کربلای 5

در بامداد 19/10/65 عملیات كربلای 5 درمنطقه شلمچه صورت گرفت كه به دلیل مقاومت وصف ناپذیر رزمندگان در برابر پاتك های سنگین، عراق به مدت حدود دو ماه اقدام به حملات شیمیایی بسیار گسترده با گاز خردل نمود كه حتی مناطقی از آبادان را نیز در بر گرفت.

به کار بردن سلاح های شیمیایی توسط عراق در دفاع مقدس

عملیات كربلای5 از جهت مقاومت: رزمندگان كه نزدیك به دو ماه نبرد شدید شبانه روزی و بدون وقفه را در منطقه محدود شلمچه تحمل نمودند، مسلما در تاریخ جنگ بی نظیر است. اگر كسی در مورد تاریخ دفاع مقدس مطالبی بنویسد و از توصیف شجاعت رزمندگان در شلمچه غافل گردد مهمترین قطعه تاریخ جنگ را از دست داده است.

اغراق نیست اگر بگوییم در اندازه كل اتفاقات سراسر تاریخ دفاع مقدس در این فضا و زمان بسیار محدود، حادثه و حماسه داشته ایم و این رسالت اهل قلم است كه به تشریح جزء به جزء آن وقایع بپردازند.

در عملیات كربلای 5، حملات شیمیایی دشمن اگر چه سنگین بودند ولی در مقایسه با حملات عادی زمینی و هوایی، نقش فرعی داشتند و لذا به همین اشاره اكتفا می شود.

بطور كلی آمار مصدومین و شهدای شیمیایی از كربلای 4 تا خاتمه كربلای 5نسبت به حجم حملات دشمن بسیار كم بود و این موضوع می تواند به علت آمادگی بیشتر رزمندگان و فعالیت چشمگیر سیستم پدافند، امداد و درمان مصدومین شیمیایی باشد.

بیمارستان صحرایی علی ابن ابیطالب (ع) مركز درمانی مجروحین عادی و شیمیایی در این عملیات بود.

این بیمارستان كه از نظر مهندسی بسیار مقاوم در برابر حملات هوایی ساخته شده بود از نظر فضای داخلی نیز دقیقا متناسب با نیاز تخصصی یك بیمارستان صحرایی طراحی شده بود. این بیمارستان تا خاتمه جنگ كاملا فعال بود و نقش اساسی در درمان مجروحین جبهه های جنوب داشت.

علاوه بر اورژانس شیمیایی مجاور بیمارستان، اورژانس شیمیایی دیگری درحسینه با اصول فنی و با توجه به تجارب درمانی گذشته ساخته شده بود كه در این عملیات بتدریج كار خود را شروع كرد. علاوه بر دو اورژانس فوق كه نقش مركزی در منطقه جنگی داشتند دو اورژانس شیمیایی كوچكتر در منطقه عملیاتی شلمچه فعال بود كه یكی از آنها مورد حمله شیمیایی نقش چشمگیری در پشتیبانی از مراكز صحرایی داشتند.

سلاح شیمیایی

 كادر درمانی مجموعه نقاهتگاهی سید الشهداء(ع)، سپنتا، دانشگاه شهید چمران و نیز امیدیه جمعا با ظرفیت چهار هزار تخت تلاش چشمگیری داشتند. اگر چه تعداد مصدومین شیمیایی متوسط و شدید عملیات كربلای 5كمتر از سه هزار نفر می شدند اما با در نظر گرفتن مصدومین خفیف احتمالا جمع مصدومین به رقم هفت هزار نفر بالغ می شد.

كل شهدای شیمیایی در طول یك ماه حدود 170 نفر بودند كه بنظر ما زیاد و غیر قابل قبول بود، ولی بررسیهای بعدی نشان داد كه علت این امر وقوع چند حادثه خاص بوده است. یكی از این حوادث مربوط به انفجار یك بمب خردل دقیقا در مدخل سنگر گروهی برداران رزمنده اعزامی از بهبهان(گردان فجر) بود كه درنتیجه، گاز شیمیایی با غلظت زیاد وارد سنگر شده و باعث شد تا در مدت یك هفته بتدریج 40 نفر از آنان به شهادت برسند.

حدود 30 نفر از شهدا نیز مربوط به بمباران شیمیایی بیمارستان صحرایی سومار بودند. مسئولین كشورمان طی نامه های متعددی جزئیات حملات شیمیایی عراق را به اطلاع شورای امنیت ملل رسانیده و در خواست اعزام تیم كارشناسی جهت بررسی شواهد موجود نمودند، اما واكنشی بدنبال نداشت.

[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 14:25 ] [ علی عتابی ] [ ]

هوای مه آلود در شلمچه

ماموریت گردان ما در عملیات این بود كه باید از نهر دوعیجی می‌گذشتیم تا در شهرك دوعیجی مستقر می‌شدیم. روز دوم یا سوم عملیات بود كه در گرگ و میش صبح به خط زدیم؛ به گمانم عراقی‌ها هر چه مهمات در زاغه‌های بصره داشتند، روی سر ما خالی می‌كردند. از آسمان گلوله می‌بارید و از زمین تركش می‌رویید و به قول شهید جعفر افشار" نامردها به قصد كشت می‌زدند"!

شلمچه

هوا سرد بود و كشنده و بر زمین و زمان شلمچه مه غلیظی ریخته بود، كار من دیده‌بانی بود، به نهر رسیدیم، كانال دوم یا سوم را گرفته بودیم كه آن طرف كانال عده‌ای داد می‌زدند: «برادرها از این طرف»، تكبیر هم می‌گفتند، ... هاج و واج مانده بودیم. براساس نقشه‌های ما در آنجا هنوز باید عراقی‌ها می‌بودند. مه دید ما را كور كرده بود.

عده‌ای از باتجربه‌های ما گفتند «احتمالا بچه‌های اصفهان یا قم‌اند كه از طرف كانال ماهی اومدن و اونجا را گرفتن.» عده‌ای دیگر گفتند «بچه‌های خودمونند كه عراقی‌ها را غافلگیر كردند» و عده‌ای هیچ چیز نگفتند!

بعضی‌ها به سمت صدا رفتند، بعضی‌ها پای كانال زمین‌گیر شدند، بعضی‌ها داخل كانال خیز برداشتند و عده‌ای هیچ كار نكردند.

مانده بودیم. هوای مه‌آلود، قدرت تشخیص درست و حسابی را از ما گرفته بود. هم آن طرف كانال فارسی حرف می‌زدند، هم این طرف؛ هم آنها تكبیر می‌گفتند، هم ما؛ هم آنها لباس خاكی داشتند، هم ما، بلاتكلیف بلاتكلیف به گیر و دار ماندن و رفتن دچار شده بودیم.

عده‌ای از باتجربه‌های ما گفتند «احتمالا بچه‌های اصفهان یا قم‌اند كه از طرف كانال ماهی اومدن و اونجا را گرفتن.» عده‌ای دیگر گفتند «بچه‌های خودمونند كه عراقی‌ها را غافلگیر كردند» و عده‌ای هیچ چیز نگفتند!

 خیلی از آنهایی كه به سمت صدا رفتند. از پشت تیر خوردند. آنهایی كه به كانال زدند. اكثرا مجروح شدند. مه بود و هوا همچنان سرد.

شهید انوشیروان فاضل، فرمانده ما، همه را باخبر كرد كه «ما به تله منافقین افتادیم. اونا دشمن‌اند، بهشون رحم نكنید.» بصیرت انوشیروان باعث شد فتنه منافقین در آن فضای مه‌آلود خنثی شود و بچه‌ها نهر دوعیجی را بگیرند و در شهرك دوعیجی نماز ظهر و عصر بخوانند؛ البته به جماعت و كمی با تاخیر. احتمالا شلمچه كنار نهر دوعیجی در این موقع سال همیشه مه‌آلود است و صد البته زیبا و رویایی! اما واقعیت آن است كه مه به درد جنگ نمی‌خورد.

شلمچه

فضای جنگ اگر مه‌آلود باشد، دوربین به درد من دیده‌بان نمی‌‌‌خورد. جواد صبوری، تك‌تیرانداز دیدش را از دست می‌دهد. هادی امیدوار از پشت تیر می‌خورد. محمد صوفی راه را گم می‌كند و انوشیروان فاضل پرپر می‌شود. چشمان حمید رشید پر از تركش می‌سوزد و خداداد مهربان شهید می‌شود.

خلاصه آن كه هوای مه‌آلود، هوای مبارزه مردانه و رودررو نیست.

این روزها سالروز عملیات كربلای 5 است و 23 سال از آن اتفاق باشكوه می‌گذرد.

 عملیات کربلای 5 چند ویژگی داشت:

اول آن‌كه : اوج هنر فرماندهی در جنگ ما بود و برد و باخت در آن، قصه مرگ و زندگی دفاع مقدس بود.

دوم :  شلمچه، مستحكم‌ترین دژهای ممكن دشمن در منطقه را داشت.

سوم : تلاش‌های گسترده بین‌المللی برای پایان جنگ، بعد از این عملیات شكل گرفت.

 و از همه اینها مهم‌تر، آن‌كه اكثر بچه‌هایی كه از اول جنگ نوربالا می‌زدند و تا آن‌موقع اشتباهی مانده بودند، در كربلای 5 پر زدند و رفتند، كسانی مثل حاج‌حسین خرازی و ... .

 این روزها سالروز عملیات كربلای 5 است و احساس می‌كنم دچار همان روزگار مه‌آلود شده‌ایم.

احساس می‌كنم تا هوای روشن فردا باید دل به فرمانده سپرد تا تشخیص دوست و دشمن مشكل‌تر نشود، تا عده‌ای زمینگیر نشوند. تا عده‌ای بی‌گدار به نهر نزنند و تا خیلی‌ها از پشت كانال تیر نخورند.

[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 14:25 ] [ علی عتابی ] [ ]

220شهید در 6 دقیقه !

اواخر دی ماه سال 1365 در سنندج مثل دیگر روزهای سال مردم در میان سرمای سخت زمستان کار خود را آغاز کردند، ادارات سر ساعت مشغول خدمت رسانی به مردم شدند، صدای بچه ها در زنگ تفریح مدارس به گوش می رسید و همه چیز شهر رنگ و بوی عادی می داد.

هواپیما

عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که به ناگاه دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت همه به گمان اینکه هواپیماهای جنگی هستند و از آسمان این شهر عبور می کنند تاحدودی بی خیال از کنار موضوع عبور کردند ولی این بار قضیه کمی فرق می کرد و پنج هواپیمای بمب افکن عراق در آسمان شهر سنندج هویدا شدند.

هیچ کس فکرش را نمی کرد که این هواپیماهای بمب افکن قصد بمباران شهر و مناطق مسکونی را دارند ولی به یکباره صدای اولین انفجار به گوش رسید و آپارتمان های میدان شهرداری سنندج به خود لرزیدند.

اولین بمب به شلوغ ترین منطقه مسکونی شهر سنندج برخورد کرد. آن روزها در این آپارتمانها که امروز نیز هنوز یادگارهای جنگ را بر پیشانی خود دارند بالغ بر 600 خانوار زندگی می کردند.

عقربه های ساعت به 10 صبح رسیده بود که به ناگاه دیوار صوتی شهر شکسته شد. فضای رعب و وحشت همه جا را فرا گرفت .

اولین بمب در یک آپارتمان مسکونی و در نزدیکی یک مدرسه ابتدایی فرود آمد و هنوز صدای انفجار اول به پایان نرسیده بود که صداهای بعدی هم شروع شد. این بار محله چهارباغ و بعد خیابان انقلاب و در نهایت خیابانهای اکباتان و میدان لشکر هدف بمب افکنهای رژیم بعث عراق قرار گرفتند.

این پایان راه نبود مثل اینکه هواپیماهای بعثی قصد داشتند سنندج را به خاک و خون بکشند زیرا به شلوغ ترین محله سنندج هم رحم نکردند و با بمباران محله "پیرمحمد" باعث خلق یکی از فجیع ترین جنایتهای بشری شدند و دست آخر هم به مجتمع مسکونی لشکر واقع در پادگان سنندج یورش برده و آنجا را با خاک یکسان کردند.

بمباران

سکوت و آرامش شهر شکست و 18 نقطه سنندج در فاصله کمتر از شش دقیقه توسط پنج بمب افکن رژیم بعث عراق مورد حمله ای ناجوانمردانه قرار گرفت که هنوز هم آثار آن در کوچه پس کوچه های شهر خودنمایی می کند و هنوز هم که از کوچه های شهر عبور می کنی صدای زجه مادران و گریه کودکان به گوش می رسد.

- شهید بیژن گرامی و تعدادی از هم سن و سالانش در زمین خاکی آپارتمانهای ادب مشغول بازی بودند، او که10 روز از دعوت شدنش به تیم ملی جوانان می گذشت در فکر فراهم کردن مقدمات کار برای حضور در اردوی تیم ملی بود ولی زمانی که جنازه اش را پیدا کردند به سختی قابل شناسایی بود.

- خانواده ای شش نفره در منزل خود به خون غلطیدند و امروز تنها باقی مانده آن جمع یعنی پدرشان هنوز هم وقتی اسم 28 دی ماه به گوشش می خورد اشک از چشمانش سرازیر می شود و تنها کار زندگی اش سرزدن به بهشت محمدی سنندج و دیدار با اعضای در خاک خفته خانواده اش است.

لیلا، گلی، فاطمه، مهین، زهرا و ... دانش آموزان دبیرستان جماران سنندج تازه ساعت دوم کلاسشان شروع شده بود که با برخورد بمب به مدرسه آنها همه در خون غلطیدند و به شهادت رسیدند.

وی می گفت: صبح از خانه بیرون رفتم تا مقداری نان بخرم بعد از چند دقیقه صدای انفجار آمد به سرعت خود را به منزل رساندم ولی هرچه دنبال درب خانه گشتم نبود فقط دختر چهارساله ام را دیدم که چند متر جلوتر از خانه از شدت درد به خود می پیچید دنبال بچه های دیگر می گشتم ولی هیچ کدام را پیدا نکردم و وقتی همه آوارها را برداشتیم همه شهید شده بودند.

- لیلا، گلی، فاطمه، مهین، زهرا و ... دانش آموزان دبیرستان جماران سنندج تازه ساعت دوم کلاسشان شروع شده بود که با برخورد بمب به مدرسه آنها همه در خون غلطیدند و به شهادت رسیدند.

- جنازه روناک را وقتی که پیدا کردند سرش را روی قالی ای گذاشته بود که شاید تا چند روز آینده باید آن را تمام می کرد ولی با ناجوانمردی تمام شهید شد.

بمباران

- فاطمه و هیوا در تدارک برگزاری مراسم عروسی خود بودند و زمانی که می خواستند برای خرید مراسم عروسی از خانه بیرون بروند در کوچه پیرمحمد شهر سنندج شهید شدند تا مراسم عروسی شان به عزا تبدیل شود.

- در آن روز افراد زیادی تمامی اعضای خانواده را از دست دادند و بسیاری دیگر از اعضای خانوده های سنندجی نیز هنوز از جراحات وارده در بستر بیماری اند.

در کمتر از چند دقیقه بیش از 220 نفر شهید و بالغ بر 123 نفر نیز به شدت مجروح شدند که تنها بیمارستان شهر سنندج نیز گنجایش و ظرفیت این همه میهمان ناخوانده را در آن روزها نداشت.

یکی از پرسنل بیمارستان توحید سنندج در شرح ماجرای آن روز می گوید: ما کار عادی خود را آغاز کرده بودیم که به ناگاه سیل افراد و مراجعان ما زیاد شد و شهدا و مصدومین فراوانی را به این بیمارستان انتقال دادند وضعیت به گونه ای بود که تمامی راهروهای بیمارستان مملو از افراد مجروحی بود که هر کدام با جراحتی در انتظار کمک بودند.

آری آن روز که دانش آموزان سنندجی به مدرسه آمدند هیچ وقت فکرش را نمی کردند که امروز روز آخر و امتحان نهایی آنها باشد و هرگز دیگر همکلاسی های خود را نمی بینند.

روز 28 دی ماه یکی از روزهای دردناک برای مردم شهری است که در زمان جنگ تحمیلی هم شهدای زیادی را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند اما این حادثه را باید جز فجیع ترین جنایتهای بشری نامید زیرا باعث مرگ کودکان و زنانی و جوانانی شد که بی گناه به شهادت رسیدند.

هرچند که هدف اصلی صدام حسین از بمباران مناطق مسکونی کشور به ویژه شهرهای استان کردستان ایجاد موج نارضایتی مردم علیه نظام بود ولی قضیه به کلی فرق کرد و مردم نه تنها علیه نظام جمهوری اسلامی شعار نداند بلکه چند ساعت بعد از تشییع پیکر پاک شهیدان 28 دی ماه به خیابانها ریختند و با شعارهای مرگ برآمریکا و مرگ بر صدام، بار دیگر سیاستهای جنگ طلبانه رژیمهای استعمارگر را محکوم کردند.

روز 28 دی ماه یکی از روزهای دردناک برای مردم شهری است که در زمان جنگ تحمیلی هم شهدای زیادی را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کردند اما این حادثه را باید جز فجیع ترین جنایتهای بشری نامید زیرا باعث مرگ کودکان و زنانی و جوانانی شد که بی گناه به شهادت رسیدند.

بمباران

استان کردستان در جریان جنگ هشت ساله بارها این اقدامات فجیع را به چشم دید .بمباران 15 خرداد 64 شهر بانه نیز در نوع خود یک فاجعه واقعی بود که هرگز در جریان محاکمه صدام حسین به آن اشاره ای نشد.

استان کردستان در جریان بمباران های مختلف مناطق مسکونی اش در طول هشت سال جنگ تحمیلی بالغ بر 935 شهید و بیش از 600 جانباز تقدیم انقلاب کرد.

هرچند که شاید امروز با گذشت زمان اندکی از زخمهای آن زمان التیام یافته باشد ولی هنوز کوچه پس کوچه های شهر سنندج صدای ضجه مادران و در خون غلطیدن جوانانش در روز 28 دی ماه را از یاد نبرده است.

هنوز هم وقتی که گذرت به بهشت محمدی سنندج می خورد یادگارهای بمباران 28 دی ماه این شهر در قطعه شهدا خودنمایی می کنند.

روحشان شاد .

[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 14:24 ] [ علی عتابی ] [ ]

عملیات بدر

بعد از عملیات خیبر، دشمن علاوه بر سازماندهی سپاه های اول، دوم، سوم و چهارم، اقدام به تشكیل فرماندهی شرق دجله و رده های مواضع پدافندی در سراسر منطقه جنوب كرد و در مسیر آب راه ها و در داخل نیزارها كمین هایی قرار داد تا در صورت هجوم نیروهای ایرانی، نقش هشدار دهنده و تاخیری داشته باشند و از نزدیكی نیروهای شناسایی به خط دشمن نیز ممانعت به عمل آورد و به منظور زیر نظر داشتن هرگونه تحرك و داشتن دید كلی بر هور و اطراف آن دكل های متعددی را نصب كرد. گذشته از كمین و نصب دكل ها، در آب راه ها موانع قابل ملاحظه ای ایجاد كرد كه گذشتن از آن ها بسیار سخت و بلكه غیر ممكن می نمود. بعد از این موانع، سیل بندی هم مشرف بر آب به عرض 12 متر و ارتفاع 2 متر احداث كرده و بر روی آن سنگرهای متعددی تعبیه، كه از سه جهت، دارای دید كافی بر روی آب بود.

در حالی كه دستیابی به یك جناح از دشمن در شمال بصره و قطع جاده مهم بصره – العماره، كه می توانست منطقه مانور مناسبی را برای عملیات های آینده به سمت بصره و یا العماره باز نموده و دروازه جدیدی را برای ورود به مناطق خشكی جدید بگشاید، هم چنان به عنوان یك هدف مهم تلقی می شد؛ عواملی هم چون تجربیات به دست آمده از عملیات خیبر در خصوص الزامات پشتیبانی و تاكتیكی و عملیات آبی و خاكی، جبران بسیاری از نواقص و كمبودهای مهندسی موجود در عملیات مذكور، در اختیار داشتن جزایر مجنون به عنوان مناطق واسط و سرپل كه امكان تمركز نیروها و انتقال تجهیزات به جلو را تسهیل می نمود، موجب شدند منطقه غرب هورالهویزه مجدداً برای انجام عملیات بزرگ بعدی انتخاب گردد.

اهداف عملیات

دستیابی و تسلط بر جاده العماره – بصره و نیز راهیابی به مركز اصلی هورهای غرب دجله – كه استان های ناصریه، بصره و العماره را احاطه كرده است – و هم چنین تسلط بر شرق دجله همراه با انهدام نیرو از جمله اهداف این عملیات بود.

هم چنین تسلط بر شرق دجله همراه با انهدام نیرو از جمله اهداف این عملیات بود. هم چنین، پاكسازی پاسگاه هایترابه، بلال، ابولیلهو نیز روستاهایالبیضه، الصخره، پَد خندقو انهدام پل هایالعزیر، خندقو ... در حد شمالی منطقه عملیات؛ و پاكسازی روستاها و انهدام پل هایی همچونجوبیرو ... در حد جنوبی منطقه در دستور عملیات بود.

منطقه  عملیات

منطقه عملیات در غربهورالهویزهواقع است كه از شمال بهترابهوزجیهو از جنوب به القرنه و كانال سوئیب محدود می گردد. این منطقه دارای دو نوع طبیعت متفاوت است: یك خشكی در قسمت غربی كه حداقل عرض آن 2 كیلومتر در زجیه و حداكثر عرض آن 8 تا 9 كیلومتر در عزیر و الهاله می باشد و 2 هور بزرگ (هورالهویزه در شرق و هورالحمار در غرب) این خشكی را احاطه نموده اند.

طول منطقه عملیات از ترابه تا الهویدی حدود 50 كیلومتر می باشد. زمین آن از جنس خاك رس نمكی و به حالت گرد است. در نزدیكی سیل بندهای هور نیز با نشست آب، منطقه حالت باتلاقی به خود می گیرد.

هم چنین، منطقه مذكور توسط رودخانه دجله به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می شود كه  4/3 خشكی منطقه در شرق رودخانه واقع است. جاده حساس و مهم بغداد – بصره نیز در غرب رودخانه واقع است.

وسعت كل منطقه عملیات اعم از خشكی و هور 1000 كیلومتر مربع می باشد كه 250 كیلومتر مربع آن خشكی و مابقی آن هور می باشد، دراین منطقه یكی از بزرگ ترین ذخایر نفت عراق موجود می باشد كه دولت عراق مشغول بررسی و نقشه برداری آن شده بود.

استعداد دشمن

از منطقهقلعه صالحتا نهر سوئیب تحت فرماندهی نیروهای شرق دجله بود. استعداد و نحوه گسترش یگان های دشمن به صورت زیر بود:

الف – فرماندهی دفاع الاهوار؛ از قلعه صالح تا الكساره:

- دو گردان كماندویی یوسف و عبدالله از لشكر 10.

- تیپ 2 كماندویی سپاه چهارم .

ب – لشكر 35 پیاده؛ از منطقه الكساره تا نهر روطه.

- تیپ 429 پیاده با پیاده با 3 گردان .

- تیپ 94 پیاده با 3 گردان.

- قاطع القادسیه، خالد، الصنادیه، صدام، دینار الثانی.

- دو گردان كماندویی الفیحا و محمد قاسم از لشكر 5 مكانیزه.

- نیروهای كماندو الشیبانی.

- 4 گردان تانك .

- 5 گردان توپخانه.

ج – فرماندهی نیروهای دفاع از بصره، از نهر روطه تا نهر سوئیب :

- تیپ 93 پیاده با 3 گردان.

- تیپ 703 پیاده با 3 گردان.

- قاطع الشهید .

- یك گردان تانك.

- یك گردان توپخانه.

د – لشكر 31 پیاده ، از نهر سوئیب تاپاسگاه طلائیه:

- تیپ 118 پیاده.

- تیپ 49 پیاده.

- تیپ 605 پیاده.

- سه گردان توپخانه.

نیروهای كه دشمن حین عملیات برای پاتك وارد منطقه كرد نیز عبارت بودند از:

- لشكر 10 زرهی با تیپ های 17 و 42 زرهی و 24 مكانیزه.

- لشكر گارد ریاست جمهوری با تیپ های 1 مكانیزه، 2 زرهی، 3 نیروی مخصوص و 4 زرهی.

- لشكر 4 پیاده كوهستانی با تیپ های 5، 18 و 29 پیاده.

- لشكر 6 زرهی با تیپ های 16 و 30 زرهی و 25 مكانیزه.

- لشكر 1 مكانیزه با تیپ های 27 مكانیزه، 34 زرهی و 51 مختلط.

- لشكر 5 مكانیزه با تیپ های 20 و 15 مكانیزه.

- تیپ های 65، 66 و 68 نیروی مخصوص.

- تیپ 10 زرهی.

قوای خودی

نیروهای عمل كننده در منطقه تحت پوشش سه قرارگاه عملیاتی و با فرماندهی مركزی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) به شرح زیر تشكیل گردیده بود:

قرارگاه نجف تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) هدایت نیروهای زیر را به عهده داشت:

- لشكر 25 كربلا.

- لشكر 14 امام حسین (ع).

- لشكر 5 نصر.

- لشكر 7 ولی عصر (عج).

- تیپ 15 امام حسن (ع).

- تیپ 18 الغدیر.

- تیپ 21 امام رضا (ع).

- گردان  های ویژه شهید صدر.

- گروه 22 توپخانه (2 گردان).

- گروه 40 توپخانه رسالت (1 آتشبار).

- لشكر 77 پیاده ارتش.

محدوده عملیاتی قرارگاه نجف: از منطقه ترابه تا آب راه نینوا .

قرارگاه كربلا  تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) هدایت نیروهای زیر را به عهده داشت:

- لشكر 17 علی ابن ابی طالب (ع).

- لشكر 31 عاشورا.

- لشكر 8 نجف اشرف.

- لشكر 27 محمد رسول الله (ص).

- تیپ مستقل 44 قمربنی هاشم (ع).

- لشكر 21 پیاده ارتش با 9 گردان پیاده، 2 گردان مكانیزه و 3 گردان تانك.

- لشكر 28 پیاده ارتش.

- گردان های 327، 350، 347، القارعه، 397، 372، 364 و 343 توپخانه.

محدود عملیاتی قرارگاه كربلا: از جنوب خط حد قرارگاه نجف تا شمال پَد الهویدی

قرارگاه نوح تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) هدایت نیروهای زیر را به عهده داشت:

- لشكر 41 ثارا... .

- تیپ احمد ابن موسی.

محدوده عملیاتی قرارگاه نوح: از پد الهویدی تا كانال سوئیب.

هم چنین، دو قرارگاه ظفر 1 و 2 تحت نظر قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) برای قرارگاه های نجف و كربلا منظور شده بود:

الف – قرارگاه ظفر 1

از سپاه،  تیپ ویژه شهدا

از ارتش، تیپ 1 از لشكر 23 نوهد

ب – قرارگاه ظفر 2

از سپاه،  تیپ مستقل 33 المهدی (عج)

از ارتش، تیپ مستقل 55 هوابرد (4)

در مجموع، نیروهای عمل كننده سپاه عبارت بودند از:  345/31 بسیج، 964/13وظیفه و 17010 پاسدار.

طرح عملیات

برای انجام عملیات، منطقه مورد نظر به دو محور شمالی و جنوبی تقسیم شد. محور شمالی به قرارگاه نجف، و محور جنوبی به قرارگاه كربلا واگذار شد.

قرارگاه نجف از شمالالبیضه تا امتداد آب راهجمل، و قرارگاه كربلا از شمال، مقابل آب راه جمل و روستاینخیره در شرق دجله؛ و از جنوب، منطقه القرنه (خط الهاله) وارد عملمی شدند. قرارگاه نوح (ع) نیز ماموریت داشت ضمن تصرف پدافندی و گسترش در آن محور، به سوی پلزردان پیشروی كند و سپس كانال سوئیب را شكافته و آب را به سمت بصره جاری نماید.

هم چنین به دو قرارگاه فرعی ظفر و نجف 2 ماموریت های جداگانه ای به صورت احتیاط و نیز انجام عملیات فریب واگذار شد. به این ترتیب كه قرارگاه ظفر می باید آماده می شد تا در صورت امكان به طریق هلی برد از العزیز به طرف شمال – در غرب روخانه دجله – حركت كند. نجف 2 نیز ماموریت اجرای آتش روی جاده العماره – بصره و شمال پل العزیر به عهده داشت.

شرح عملیات

عملیات در ساعت 23 روز 20/12/1363 با اسم رمز مباركیاالله، یاالله، یاالله و قاتلوهم حتی لاتكون فتنه، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا(س) آغاز گردید و در همان ساعات اولیه، تمامی خطوط و استحكامات دشمن به سرعت در هم كوبیده شد.

در منطقه قرارگاه كربلا، لشكرهای 8 و 31 به سرعت خود رابه خط دوم دشمن رسانده و در ساعت 2 بامداد پس از پاكسازی این خط كه دارای تعدادی مین پراكنده نیز بود، به سمت دجله حركت نمودند. تیپ 44 نیز پس از شكستن خط اول، سریعا یك گردان 110 نفری انفجار را به همراه مواد لازم از روی جاده خاكی جوبیر به سمت پل فرستاد و در ساعت 02:30 اعلام كرد كه پل بتونی جوبیر را از دوطرف منهدم نموده است.

در منطقه قرارگاه نجف، به علت وجود چند كمین در فاصله زیادی از خطوط اول دشمن، موج دوم نیروها كه می بایست از آبراه های اصلی حركت كنند با این كمین ها درگیر و در نتیجه متوقف شدند و تا ساعاتی بعد مشغول پاكسازی منطقه گردیدند.

یكی از یگان های قرارگاه نوح نیز در قسمت پَد الهویدی و سیل بند اول دشمن به سیم های خاردار و موانع دشمن برخورد كرد و سپس با تعویض محور و حل مشكلات در ساعت 3 بامداد خط اول را شكسته و پاكسازی پَد الهویدی را تا ساعت 03:20 به پایان رساند و سپس به سمت داخل پیشروی كرد.

در آغاز روشنایی صبح (ساعت 6) قرارگاه نجف پاكسازی خط اول خود را به جز البیضه به اتمام رساند در حالی كه واحدهایی از لشكرهای 7، 5 و 14 روی خط دوم درگیر بودند. در این میان، نیروهای لشكر 25 به علت طولانی بودن مسیر خود تا صبح به هدف نرسیده و به عقب بازگشتند. منطقه ترابه نیز به طور كامل پاكسازی گردید.

پس از الحاق نیروهای قرارگاه كربلا در خطوط اول و دوم، لشكر 17 از سمت شمال به سمت دجله اقدام به پدافند به سمت شمال نمود و واحدهایی از لشكرهای 8 و 31 به كنار دجله رسیدند.

در منطقه قرارگاه نوح نیز لشكر 41، پَد الهویدی و سیل بند اول را پاكسازی كرد.

با شروع روشنایی صبح،  پاتك های دشمن نیز آغاز شد. فشارهای ممتد دشمن در طول روز اول منجر به بازپس گیری پَد الهویدی و رخنه محدود در چند محور دیگر گردید. در شب دوم، واحدهایی از قرارگاه نجف در محور چهارراه دوم پَد خندق و جنوب آن وارد عمل شدند. لیكن با مقاومت دشمن مجبور شدند به مواضع قبلی خود بازگردند. در این میان، قرارگاه كربلا موفق شد منطقه پیشرفتگی رودخانه دجله و جنوب جوبیر(كیسه ای) را تصرف و تامین نماید. هم چنین، واحدهایی از این قرارگاه موفق شدند خود را به دجله رسانده و ضمن وارد آوردن ضربات موثری بر دشمن، رو به جنوب پدافند نمایند.

با شروع روشنایی صبح روز دوم، پاتك های دشمن با شدت بیشتری آغاز گردید و تا پایان این روز موفق به تصرف سیل بند دوم و الصخره و رخنه در برخی نقاط سیل بند اول در جنوب و شمال پَد خندق گردید.

در منطقه قرارگاه كربلا، پاتك های دشمن عمدتاً از منطقه الهاله به سمت همایون انجام شد كه پس از انهدام تعدادی تانك و نفربر و به گل نشستن تعدادی دیگر، دشمن بدون نتیجه عقب نشست.

در روز سوم عملیات، با بمباران هوایی دشمن تعدادی از واحدهای قرارگاه نجف در وضع نامناسبی قرار گرفتند. چهار راه پَد خندق نیز به دست دشمن افتاد و نیروهای خودی در 600 متری شرق این چهار راه مستقر گردیدند.

در شب و روز چهارم عملیات، واحدهای قرارگاه نجف در شمال چهارراه پَد خندق به دلیل عدم الحاق به جنوب و نیز فشار دشمن، به مواضع اولیه خود عقب نشینی كردند. هم چنین یكی از واحدهای قرارگاه كربلا از خط صفین 3 به سمت شمال تك نمود كه در بعضی از محورها تا جاده خندق پیشروی كرد، لیكن به دلیل عدم پاكسازی منطقه و نیز عدم الحاق با نیروهای قرارگاه نجف مجبور شد به خط صفین 3 باز گردد. سپس، پاتك های شدید دشمن به خط پدافندی صفین 3 آغاز شد. در این پاتك ها، دشمن نتوانست رخنه ای در خط پدافندی مذكور ایجاد كند.

در شب پنجم، قرارگاه كربلا با نیروهای باقی مانده خود به غرب دجله تك نمود. اگر چه این قرارگاه توانست ضمن انهدام نیروهای دشمن مستقر در شرق برگراه، قسمت اعظم پل ابوعران را تخریب كند، لیكن با فشارها دشمن از سمت شمال، جنوب و جنوب شرقی تا صبح روز پنجم (25/12/1363) مجبور شد منطقه غرب دجله رابه جز سیل بند غربی – در داخل كیسه ای – را تخلیه كند.

با روشنایی صبح روز پنجم پاتك های دشمن با شدت تمام آغاز گردید و تا بعد از ظهر این روز دشمن موفق به ایجاد رخنه در كناره شرقی دجله و برهم زدن آرایش پدافندی خودی گردید. آتش توپخانه دشمن نیز از این روز شدت گرفته و خطوط اول و دوم و سیل بند عقب آب راه ها را مورد هدف قرار داد.

با روشنایی صبح روز ششم، پاتك های دشمن ادامه یافت كه در ساعت 10 صبح خطصفین 3 به طور كامل به پشت جاده النهیر، جمل 3 منتقل شد. با فشار دشمن و پراكندگی واحد های خودی وضعیت خط بسیار نامساعد بود. بر همین اساس و به دلیل عدم تضمین برای حفظ خط پَدافندی شمال منطقه با توجه به این كه در صورت شكستن خط فوق، تمامی نیروهای منطقه درخطر انهدام قرار می گرفتند، تصمیم گرفته شد عقب نشینی شود. این عقب نشینی از ساعت 5 بعد از ظهر 26/12/1363 آغاز شد و تا ساعت 10 شب به پایان رسید و پل پَد چهارم در چند نقطه منهدم و قطع گردید. منطقه ترابه و پَد خندق تا 700 متری شرق چهار راه پَد در دست نیروهای خودی باقی ماند.

در شب 2/1/1364 دشمن به روستای ترابه پاتك كرد كه با دادن 16 اسیر و تعدادی تلفات مجبور شد عقب نشینی كند.

نتایج عملیات

طی عملیات بدرعلاوه بر تلفات سنگین كه به دشمن وارد شد، بیش از 500 كیلومتر مربع از منطقه هور از جمله روستاهایترابه، لحوك، نهروان، فجره و نیز جاده خندق به طول 13 كیلومتر،  كه فاصله آن با جاده  العماره –  بصره 6 كیلومتر است،  به تصرف نیروهای خودی درآمد،

لازم به ذكر است كه پس از این عملیات، عراق با استفاده از پشتیبانی هوایی و موشكی خود به حملات گسترده به شهرها و مناطق مسكونی و نیز كشتی های حامل نفت ایران مبادرت ورزید.

تلفات و خسارات وارده به دشمن طی عملیات بدر به شرح ذیل می باشد:

- كشته و زخمی شدن بیش از ده هزار نفر.

- به اسارت در آمدن 3200 نفر.

- انهدام 250 تانك و نفربر

- انهدام 40 قبضه انواع توپ.

- انهدام 200 خودرو.

- انهدام 60 قبضه انواع خمپاره انداز.

- انهدام 15 دستگاه مهندسی.

- انهدام 4 هواپیمایPC – V .

- انهدام 2 هواپیمای میگ و سوخو.

- انهدام 4 هلی كوپتر.

- به غنیمت گرفته شدن 50 قبضه انواع خمپاره انداز.

- به غنیمت گرفته شدن 2 دستگاه رازیت.

منابع:مركز مطالعات وتحقیقات جنگ سپاه.سایت  اینترنتی

 روز ها ورویدادها-جلددوم


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 14:22 ] [ علی عتابی ] [ ]

خاطره محسن رضایی از کربلای 5


فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس گفت: عملیات کربلای پنج از دل عملیات کربلای چهار به دست آمد. واقعیت این بود که ما در عملیات کربلای چهار شکست خوردیم. هدف اصلی هم از انجام عملیات کربلای پنج تغییر و تبدیل شکست کربلای چهار به پیروزی در کربلای پنج بود.

خاطره محسن رضایی از کربلای ۵

عملیات کربلای پنج در میان رزمندگان سال‌های دفاع مقدس به شب‌های قدر شهرت دارد. سه راهی شهادت، سنگرهای‌نونی شکل و زمین‌هایی که بر اثر اصابت گلوله خمپاره رنگش سیاه شده بود.

 ***

محسن رضایی: عملیات کربلای پنج از دل عملیات کربلای چهار به دست آمد. واقعیت این بود که ما در عملیات کربلای چهار شکست خوردیم. هدف اصلی هم از انجام عملیات کربلای پنج تغییر و تبدیل شکست کربلای چهار به پیروزی در کربلای پنج بود.

خب فرماندهان و بخش وسیعی از رزمندگان به خاطر شکستی که در عملیات کربلای چهار خورده‌ بودیم خیلی ناراحت بودند. چون حدود هفت الی هشت ماه مداوم زحمت کشیده بودند و نتوانسته بودیم نتیجه مناسبی بگیریم. تعدادی از نیروها هم زخمی و شهید شده بودند.

ما اگر می‌خواستیم که موفق بشویم باید حداکثر ظرف یک هفته از دل این شکست یک پیروزی درست می‌کردیم. لذا یکسری جلسات هماهنگی برگزار شد.در این جلسات هم خیلی تصمیم گیری سخت بود. آقای هاشمی رفسنجانی هم چون هماهنگ کننده سپاه و ارتش بودند در این جلسات شرکت داشتند.

خب آن زمانی که ما تنهایی حضور داشتیم مشکلاتی نداشتیم، چون خودمان به راحتی تصمیم می‌گرفتیم و اجرا می‌کردیم. اما با حضور آقای هاشمی، وقتی جلسه با فرماندهان تمام شد. آقای هاشمی گفت: برای انجام این عملیات رای گیری می‌کنیم.

من رو کردم به آقای هاشمی و گفتم: آقا اینجا که مجلس شورای اسلامی نیست که می‌خواهید رای گیری کنید. فرماندهان حرف‌های خودشان را زده‌اند و حالا ما باید تصمیم بگیریم.

به فرماندهان رده‌های پایین تر گفتم: شما تشریف ببرید بیرون تا ما تصمیم‌مان را بگیریم. چون آنها همه حرف‌هایشان را زده بودند.

البته با وجود تمامی ابهاماتی که برای دوستان وجود داشت تصمیم گرفتیم تا این عملیات را انجام دهیم. اکثر فرماندهان ابهام داشتند که آیا ما در عملیات کربلای پنج پیروز می‌شویم یا نه؟ چون یک هفته قبلش ما در عملیات کربلای چهار شکست خورده بودیم.

**

عملیات کربلای پنج

 سنگینی شرایط دشوار پس از عملیات کربلای 4 ضرورت انجام عملیات دیگری را ایجاب می کرد. عملیاتی که پیروزی آن تضمین شده باشد و ضمنا از جنبه نظامی و سیاسی بسیار ارزشمند باشد تا آثار نامطلوب عدم فتح کربلای 4 را جبران نماید.

ناحیه‌ی‌ مرزی‌ِ استراتژیک‌ شلمچه‌ در منطقه‌ی‌ شمال‌ غربی‌خرمشهر واقع‌ شده‌ که‌ از جنوب‌ با اروند رود، از شمال‌ با منطقه‌ی‌عمومی‌ اهواز و از غرب‌ با مرزهای‌ بین‌ المللی‌ ایران‌ و عراق، محصورگردیده‌ است‌. وجود اروند رود در جنوب‌ آن‌، دریاچه‌ی‌ ماهی‌ و جزایربوبیان‌، ویژگی‌ نظامی‌ خاصی‌ را در این‌ منطقه‌ به‌ وجود آورده‌ است‌ وبه‌ خاطر نزدیکی‌ جغرافیایی‌ آن‌ با شهر صنعتی‌ بصره‌، از نظرکارشناسان‌ نظامی‌، دارای‌ اهمیت‌ فوق العاده‌ای‌ بوده‌ است‌.

ما اگر می‌خواستیم که موفق بشویم باید حداکثر ظرف یک هفته از دل این شکست یک پیروزی درست می‌کردیم. لذا یکسری جلسات هماهنگی برگزار شد.در این جلسات هم خیلی تصمیم گیری سخت بود. آقای هاشمی رفسنجانی هم چون هماهنگ کننده سپاه و ارتش بودند در این جلسات شرکت داشتند.

 ارزشمند ترین منطقه موجود شلمچه بود که دشمن در آن مستحکم ترین مواضع و موانع را داشت، به طوری که عبور از آن ها غیر ممکن می نمود و با توجه به اصول نظامی شناخته شده و محاسبات کمی، ضریب موفقیت بسیار ناچیز بود و بالطبع تضمین پیروزی از سوی فرماندهان عملیات را غیر ممکن می ساخت؛ لیکن ضرورت غیر قابل انکار ادامه جنگ در آن موقعیت و لزوم تسریع در تصمیم گیری پس از عملیات کربلای 4 سبب گردید که صرفا برای انجام تکلیف و با امید به نصرت الهی، تمامی نیروهای خودی اعم از رزمنده و فرمانده برای عملیات بزرگ کربلای 5 آماده شوند.

رزمندگان‌ سپاه‌ اسلام‌ برای‌ آزاد سازی‌ مناطق‌ تحت‌ اشغال‌و دفع‌ تجاوز دشمن‌ و به‌ منظور دست‌یابی‌ به‌ اهداف‌ والای‌ خود، اقدام‌به‌ انجام‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ در این‌ منطقه‌ نمودند. این‌ عملیات‌ در تاریخ‌ نوزدهم‌ دی‌ ماه‌ 1365 با رمز مبارک‌ یازهرا(ع) در منطقه‌ی‌ شلمچه‌ و شرق بصره‌ آغاز می‌شود.

دشمن با توجه به اهمیت منطقه، زمین شرق بصره را مسلح به انواع موانع و استحکامات کرده بود و با رها کردن آب در منطقه، انجام هرگونه عملیاتی را غیر ممکن ساخته و فضای امنی را برای خود به وجود آورده بود تا بتواند حرکت هر نیروی مهاجم را قبل از دستیابی به خط اول خود سرکوب کند.

 رزمندگان‌شجاع‌ سپاه‌ اسلام‌ در مرحله‌ی‌ اول‌ عملیات‌، با هجومی‌ مرگبار وغافل‌گیرانه‌ به‌ قلب‌ دشمن‌، در تاریخ‌ فردای‌ آن‌ روز، شلمچه‌ را آزادمی‌نمایند و با گسترش‌ عملیات‌ خود، هر لحظه‌ فاصله‌ی‌ خود را بابصره‌ کم‌ می‌کنند؛ به‌ طوری‌ که‌ صدای‌ شلیک‌ مسلسل‌ها مردم‌ شهر راسراسیمه‌ به‌ خیابان‌ها می‌ریزد.

در دومین‌ مرحله‌ی‌ این‌ عملیات‌،رزمندگان‌ اسلام‌ با عبور از موانع‌ ایذایی‌ و بسیار محکم‌، هجوم‌ سنگین‌خود را علیه‌ مواضع‌ دشمن‌ شروع‌ می‌کنند که‌ پاسگاه‌های‌ شلمچه‌،بوبیان‌ و کوت‌ سواری‌ در این‌ هجوم‌، آزاد می‌شود. رزمندگان‌ اسلام‌ باهجوم‌ دیگری‌ چندین‌ کیلومتر از جاده‌ی‌ آسفالته‌ شلمچه‌ ـ بصره‌ را آزادمی‌کنند و به‌ عمق‌ مواضع‌ دشمن‌ نفوذ کرده‌، خود را به‌ دژ فولادین‌بصره‌ می‌رسانند.

خاطره محسن رضایی از کربلای ۵

این‌ دژ توسط‌ کارشناسان‌ خارجی‌ احداث‌ شده‌ بودکه‌ دارای‌ خاکریزهای‌ مثلثی‌، هلالی‌، سنگرهای‌ مستحکم‌ بتونی‌ وموانع‌ ایذایی‌ سنگین‌ بود و ساخت‌ آن‌ پنج‌ سال‌ طول‌ کشیده‌ بود.

اولین خط دفاعی دشمن دژی بود که در یک سمت آن سنگرهای بتونی برای استراحت نیرو و در سمت مقابل، سنگرهای دیده بانی و تیربار با مهمات آماده و سنگرهای تانک احداث شده بود. این دژ، دشمن را از موقعیت ممتازی برای اشراف و تسلط کامل بر منطقه برخوردار می کرد. در پشت خط اول چند موضع هلالی شکل احداث، که قطر هر یک به 300 الی 400 متر و ارتفاع آن به 5 تا 6 متر می رسید.

در پشت مواقع هلالی، برای تردد و استقرار تانک، جاده ساخته شده بود و به این وسیله تانک می توانست با استقرار روی مواضع مشخص شده، کل منطقه درگیری را زیر پوشش گلوله مستقیم و تیربار قرار دهد.

دومین خط دشمن به فاصله صد متر از خط اول و به موازات آن احداث، و سیل بندی بود به عرض 205 و ارتفاع 4 متر که دارای موضع پیاده، کانال مواصلاتی و مواضع تانک بود. این سیل بند از جنوب جاده شروع می شد و به سمت اروند ادامه داشت.

سومین خط دشمن، خاکریزی بود به موازات خط دوم و دارای مواضع پیاده و تانک که در جلوی آن کانال َمتروکه ای به عرض 4 و عمق 2 متر احداث شده بود. چهارمین رده دشمن در پشت نهر دوعیجی قرار داشت و شامل نهر، دژ و چندین موضع هلالی پی در پی، که بر توانایی دشمن برای مقابله و دفاع می افزود.

پنجمین رده دشمن در پشت نهر جاسم قرار داشت. ضمن آن که در حد فاصل خط چهارم و پنجم، قرارگاه دشمن، خصوصا قرارگاه تاکتیکی سپاه سوم (مقر فرماندهی لشکر11)، دارای مواضع مستحکمی بود و پدافند مستقل داشت. پس از خط جاسم تا کانال زوجی، مرکز توپخانه، لجستیک و عقبه لشکر 11 قرار گرفته بود و رده ششم و هفتم دشمن شامل کانال زوجی و مثلثی های غرب کانال زوجی بود. در منطقه شلمچه، دشمن زمین را به شکل پنج ضلعی درآورده بود. که از استحکامات بسیار پیچیده ای بر خوردار بود.

گارد ریاست‌ جمهوری‌ عراق با فرماندهی‌ صدام‌ به‌ منطقه‌ اعزام‌ می‌شود وبی‌ درنگ‌ پاتک‌های‌ سنگین‌ خود را آغاز می‌کند؛ اما هر بار با تحمل‌شکست‌های‌ سنگین‌ وادار به‌ عقب‌ نشینی‌ می‌شود. در مرحله‌ی‌ سوم‌ عملیات‌، رزمندگان‌ اسلام‌ از کنار اروند به‌ مواضع‌دشمن‌ در محور نهر جاسم‌ هجوم‌ برده‌، یگان‌های‌ سر در گم‌ دشمن‌ را درعملیات‌ گاز انبری‌ گرفتار کرده‌ و تعدادی‌ از آن‌ها را کشته‌ یا زخمی‌می‌کنند و با عبور از نهر جاسم‌ و تسلط‌ بر پل‌های‌ ارتباطی‌، به‌ عمق‌مواضع‌ دشمن‌ نفوذ می‌کنند.


[ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ] [ 14:21 ] [ علی عتابی ] [ ]

عملیات آبی خاكی بدر


متن زیر مقاله ی است با موضوع عملیاتهای نیروی دریایی سپاه و دستاوردهای آن در دفاع مقدس .
عملیات آبی خاكی بدر

1- عملیات آبی خاكی بدر:

عملیات آبی خاكی بدر به عنوان دومین گام در تشكیل نیروی دریایی سپاه مۆثر واقع شد. اگر چه هنوز در خلال این عملیات، نیروی دریایی سپاه رسماً تشكیل نشده بود اما گامی دیگر در راه اندازی این نیرو بود بار دیگر با قبول مأموریت جابه جایی لشكرهای زمینی و تجهیزات آنها در منطقه هور الهویزه كه مقارن با سال 1363 بود مقدمات تشكیل نیرو كه در عملیات خیبر پی ریزی شده بود كامل تر شد.« این عملیات در شرق رودخانه دجله انجام شد كه منجر به آزادسازی بخش وسیعی از مناطق مهم و نفت خیز هورالهویزه و چندین روستای منطقه و ده ها پاسگاه دشمن در هورالهویزه و جاده الحجرده معروف به خندق گردید.» (لاریجانی،1388: 165)

بعد از عملیات خیبر، دشمن علاوه بر سازماندهی سپاه های اول، دوم، سوم و چهارم، اقدام به تشكیل فرماندهی شرق دجله و رده های مواضع پدافندی در سراسر منطقه جنوب كرد و در مسیر آب راه ها و در داخل نیزارها كمین هایی قرار داد تا در صورت هجوم نیروهای ایرانی، نقش هشدار دهنده و تاخیری داشته باشند و از نزدیكی نیروهای شناسایی به خط دشمن نیز ممانعت به عمل آورد و به منظور زیر نظر داشتن هرگونه تحرك و داشتن دید كلی بر هور و اطراف آن دكل های متعددی را نصب كرد. گذشته از كمین و نصب دكل ها، در آب راه ها موانع قابل ملاحظه ای ایجاد كرد كه گذشتن از آن ها بسیار سخت و بلكه غیر ممكن می نمود. بعد از این موانع، سیل بندی هم مشرف بر آب به عرض 12 متر و ارتفاع 2 متر احداث كرده و بر روی آن سنگرهای متعددی تعبیه، كه از سه جهت، دارای دید كافی بر روی آب بود. در حالی كه دستیابی به یك جناح از دشمن در شمال بصره و قطع جاده مهم بصره – العماره، كه می توانست منطقه مانور مناسبی را برای عملیات های آینده به سمت بصره و یا العماره باز نموده و دروازه جدیدی را برای ورود به مناطق خشكی جدید بگشاید، هم چنان به عنوان یك هدف مهم تلقی می شد؛ عواملی هم چون تجربیات به دست آمده از عملیات خیبر در خصوص الزامات پشتیبانی و تاكتیكی و عملیات آبی و خاكی، جبران بسیاری از نواقص و كمبودهای مهندسی موجود در عملیات مذكور، در اختیار داشتن جزایر مجنون به عنوان مناطق واسط و سرپل كه امكان تمركز نیروها و انتقال تجهیزات به جلو را تسهیل می نمود، موجب شدند منطقه غرب هورالهویزه مجدداً برای انجام عملیات بزرگ بعدی انتخاب گردد.

*****

2- عملیات والفجرهشت:

بعد از گذشت چهار ماه از فرمان تاریخى حضرت امام‏خمینى(قدس سرّه‏الشّریف) مبنى بر تشكیل نیروهاى سه گانه هوائى، زمینى و دریائى سپاه پاسداران، برنامه ریزى جهت انجام عملیات شروع شد و در بهمن ماه سال 1364، عملیات بزرگى شروع گردید كه نیروى دریائى سپاه پاسداران در این عملیات شركت داشت. پیروزی های جمهوری اسلامی با فتح خرمشهر به اوج خود رسید، غرب به منظور فراهم آوردن شرایط مناسب در تحمیل صلح و سازش به جمهوری اسلامی، تلاش اصلی را معطوف بر حفظ صدام كرد. بدین ترتیب از یك سو پافشاری و تصمیم قطعی غرب مبنی بر حفظ صدام و از سوی دیگر، عزم راسخ جمهوری اسلامی جهت حصول به اهداف حقه خود در جنگ و تسلیم نشدن در برابر فشارهای همه جانبه استكبار، به نوعی، حالت نه جنگ، نه صلح را میان طرفین حاكم كرد. در واقع حفظ صدام و بازداشتن ایران از پافشاری روی آرمان های خود، برقراری موازنه قوا بود. از این رو افزایش و تقویت توانایی های تكنولوژی عراق به ویژه نیروی هوایی، در دستور كار استكبار قرار گرفت و به دنبال آن دشمن سعی كرد فضا را به طور مطلق در اختیار بگیرد تا شاید به این وسیله به لحاظ ضعف های متعددی كه داشت، صحنه جنگ را از میدان رزم زمینی به آسمان، دریا و شهرها بكشاند. گذشته از استراتژی غرب و حمایت های همه جانبه علمی و نظیر از رژیم عراق، رژیم بعثی نیز تمامی توان خود را در جهت پشتیبانی و پاسخ گویی به نیازهای جنگ قرار داد. اجتناب از جنگ در زمین مسطح پس از عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر ده و در پی آن ابتكار عملیات در هورالهویزه طی دو عملیات بزرگ خیبر و بدر به خصوص خیبر موجب انفعال رژیم عراق و ایجاد نگرانی در میان حامیان منطقه ای و بین المللی او گردید، و متقابلا جمهوری اسلامی ایران كه ابتكار عمل و برتری سیاسی و نظامی را همچنان در دست داشت، زمینه عملیات بعدی را با استفاده از تجربه عملیات در هور فراهم نمود. در این میان، عاملی كه مجوب شد طراحان نظامی در انتخاب منطقه بعدی برای عملیات دقت بیشتری به عمل آورند، این بود كه هیچ یك از عملیات های انجام شده پس از فتح خرمشهر دارای نتایجی نبود كه قادر باشد برتری تعیین كننده ای را نصیب ایران كند. از این رو، لازم بود حركت جدیدی در صحنه جنگ انجام شود كه با آنچه از اول جنگ تا آن زمان به وقوع پیوسته بود، متفاوت باشد و فرماندهان نظامی عراق نیزاز پیش بینی آن ناتوان باشند. این حركت، عبور از رودخانه عریضی همچون اروند و تسخیر منطقه مهم شبه جزیره فاو بود.

«عملیات والفجر هشت معروف به فتح فاو در شبه جزیره فاو به منظور كوتاه كردن دست رژیم متجاوز عراق از آبهای خلیج فارس توسط دلیرمردان سپاه به اجرا در آمد؛ در این عملیات مهم نیروی دریایی سپاه برای عبور از اروند تاكتیكهای جدیدی به كار گرفت. اقدام فوق حیرت همه كارشناسان نظامی را برانگیخت و به لحاظ سیاسی نگرانی عمیقی را در حامیان رژیم عراق ایجاد كرد عملیات تصرف فاو از عملیاتهای بی نظیر آبی خاكی و عبور از رودخانه محسوب می شود كه نیروی دریایی سپاه مقتدرانه و با سرافرازی در آن شركت داشت بزرگترین دستاورد سیاسی والفجر هشت صدور قطع نامه 598 توسط شورای امنیت سازمان ملل بود.»

رزمندگان نیروى دریائى سپاه پاسداران با عبور از بیشترین عرض اروند روند (بیش از 700 متر) اجراى عملیات نمودند. رزمندگان در مرحلة اول عملیات، به اهداف اولیة خود دست یافته و از جناحین نیز جهت تأمین اهداف قرارگاههاى همجوار تلاش نمودند. در نهایت، پاتكهاى دشمن را در طول 20 روز اول در منطقه دریاچه نمك دفع نموده و دست به پدافند زدند. در این مدت ، از شناورهای رزمی و پشتیبانی رزم و قایق‏هاى تندرو در جهت پشتیبانى ، شناسائى و تهاجم علیه نقاط مختلف دشمن ، استفاده مۆثرى به عمل آمد. قرارگاه نوح (ع) در عریض‏ترین قسمت اروند رود، شمال خلیج فارس و دهانة خور عبدالله تا امّ‏القصر، وارد عملیات شد. در این عملیات، كاروان پشتیبانى دریایى از بندر امام (ماهشهر) ظرف مدت 48 ساعت اول عملیات فوق در بندر فاو پهلو گرفت.

«عملیات والفجر هشت معروف به فتح فاو در شبه جزیره فاو به منظور كوتاه كردن دست رژیم متجاوز عراق از آبهای خلیج فارس توسط دلیرمردان سپاه به اجرا در آمد؛ در این عملیات مهم نیروی دریایی سپاه برای عبور از اروند تاكتیكهای جدیدی به كار گرفت. اقدام فوق حیرت همه كارشناسان نظامی را برانگیخت و به لحاظ سیاسی نگرانی عمیقی را در حامیان رژیم عراق ایجاد كرد عملیات تصرف فاو از عملیاتهای بی نظیر آبی خاكی و عبور از رودخانه محسوب می شود كه نیروی دریایی سپاه مقتدرانه و با سرافرازی در آن شركت داشت بزرگترین دستاورد سیاسی والفجر هشت صدور قطع نامه 598 توسط شورای امنیت سازمان ملل بود.»

[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 16:6 ] [ علی عتابی ] [ ]

منطقه مهران


مروری بر اوضاع جغرافیایی و سیاسی- نظامی منطقه مهران به بهانهی 9آذرانجام عملیات محدود«كانی سخت» در منطقه مهران توسط سپاه سال 1360
منطقه مهران

وضعیت جغرافیایی :

شهر مهران مرکز شهرستان مهران در 100 کیلومتری جنوب غربی ایلام و در مسیر ایلام –دهلران واقع شده و از غرب با عراق هم مرز است و در فاصله 157 کیلومتری بغداد و 290 کیلومتری کربلا قرار دارد. دشت مهران که در جبهه میانی مرزهای ایران و عراق قرار دارد از شمال به ارتفاعات کانی سخت ، از جنوب به ارتفاعات قلاویزان و چکه موسی و از شرق به کوه گره بور ختم می شود . ارتفاعات قلاویزان از جنوب به سمت غرب تا داخل خاک عراق امتداد یافته است . بخشی از این ارتفاعات که در خاک ایران است ، بلندتر از بخش دیگری است که در خاک عراق می باشد و برکل منطقه اشراف و تسلط دارد.                        

عوارض طبیعی:

دشت مهران از طرف شمال به وسیله تنگه استراتژیک کنجانچم که در میان کوه های کانی سخت قرار دارد به منطقه عمومی استان ایلام وصل می شود. کوه های زالو آب از سلسله جبانی کانی سخت با ارتفاعات 362،340و 325 متر ، به دلیل تسلط بر شمال دشت مهران و فراهم کردن امکان دید و تیر بر تنگه کنجانچم و جاده مهران- ایلام از جنبه ی نظامی دارای اهمیت بسیاری است . همچنین ارتفاعات قلاویزان به دلیل اینکه تسلط نظامی نیروهای مستقر در آن را بر دشت مهران میسر می کند دارای اهیمت بسزایی است ، طوری که اکثر فرماندهان در بحث های خود ، از قلاویزان به عنوان کلید منطقه یاد می کردند .

این ارتفاعات از یک سمت با شیب ملایم به طرف دشت ادامه پیدا می کند و این شیب به نحوی است که بلندی های 254،225،223،200 ارتفاعات کوتاهی به نظر می آید.

دشت مهران همچنین دارای چند ارتفاع منفرد و پراکنده است که امکان دید مناسب را بر قسمت هایی از منطقه فراهم می کند. برخی از این ارتفاعات از جنبه نظامی اهمیت فوق العاده ای دارند مانند تپه های 273 رضاآباد و 225 و 250 غلامی در شمال منطقه و همچنین تپه 177 که در یک کیلومتری امام زاده حسن قرار گرفته است . دو رودخانه کنجانچم و گاوی از عوارض طبیعی دیگری است که در دشت مهران وجود دارد .

سابقه نظامی منطقه عملیات :

قبل از هجوم سراسری ارتش عراق به سرزمین ایران اسلامی از فرودین 1359 به طور متناوب شهر مهران و حومه آن با خمپاره و توپخانه هدف حمله قرار می گرفت . در آن هنگام شهر مهران و 15 روستای اطراف آن حدود 176 هزار نفر جمعیت داشت ، اما پس از مداومت و شدت نسبی حملات دشمن ، از اردیبهشت 1359 تخلیه شهر به تدریج شروع شد . به مرور زمان به دلیل خالی شدن شهر از سکنه و تحرکات نیروهای دشمن در نقاط مختلف مرز ، واحدهایی از تیپ اسلام آباد(ارتش) برای حفظ و تأمین منطقه اعزام شدند .

قبل از هجوم سراسری ارتش عراق به سرزمین ایران اسلامی از فرودین 1359 به طور متناوب شهر مهران و حومه آن با خمپاره و توپخانه هدف حمله قرار می گرفت . در آن هنگام شهر مهران و 15 روستای اطراف آن حدود 176 هزار نفر جمعیت داشت ، اما پس از مداومت و شدت نسبی حملات دشمن ، از اردیبهشت 1359 تخلیه شهر به تدریج شروع شد . به مرور زمان به دلیل خالی شدن شهر از سکنه و تحرکات نیروهای دشمن در نقاط مختلف مرز ، واحدهایی از تیپ اسلام آباد(ارتش) برای حفظ و تأمین منطقه اعزام شدند .

پس از استقرار نیروهای تیپ اسلام آباد در خط مرزی این منطقه و اجرای آتش متقابل(هرچند ضعیف) علیه دشمن ،آتش عراق قطع شد و مردم به شهر بازگشتند . بعد از مدتی تیپ 84 خرم آباد جایگزین یگان قبلی در منطقه گردید . مدتی از استقرار این یگان نگذشته بود که آتش دشمن مجدداً آغاز گشت و به تدریج به آتش دوطرفه مبدل شد .

در تاریخ 20/6/1359 ارتش عراق میمک را اشغال کرد و هم زمان شهر مهران را زیر آتش توپخانه قرار داد و به تدریج آتش خود را تشدید کرد . هفت روز بعد دشمن یک درگیری در پاسگاه های زالوآب و رضاآباد ایجاد کرد و نهایتاً عقب رفت اما مجددا در 29/6/1359 یک ستون نظامی از نیروهای دشمن که از طرف شهر زرباطیه به طرف پاسگاه دراجی و ارتفاعات 303 حرکت کرده بودند ، در این منطقه مستقر شدند . هم زمان با هجوم سراسری در 31/6/1359 نیروهای عراق از چند محور به خاک جمهوری اسلامی حمله نمودند و ضمن درگیری و تصرف پاسگاه های بهرام آباد و فرخ آباد به طرف شهر حرکت کردند ، نیروهای نظامی خودی نیزبا به جای گذاشتن تجهیزات خود عقب نشینی کردند .ارتش عراق در ادامه حملات خود ، در تاریخ 12/7/1359 در حالی که تعدادی از مردم هنوز در مهران بودند وارد این شهر شد . سرانجام نیروهای عراقی ارتفاعات شمالی(کوه گچ، زالوآب ، کولک ، زیل) و ارتفاعات جنوبی(قلاویزان ، حمرین) و ارتفاعات شرقی(چکه موسی ، چکه قمر ، گره بور) و شهر مهران را تصرف کردند و در آنجا مستقر شدند.

بعد از آزادی خرمشهر با همت رزمندگان اسلام ، ارتش عراق از اکثر مناطق اشغالی باقی مانده عملیات بیت المقدس از جمله شهر مهران و ارتفاعات مزبور نیز عقب نشینی کرد و روی ارتفاعات شمالی و جنوبی شهر مهران در داخل خاک ایران مستقر شد .

بدین ترتیب اولین اشغال مهران پایان یافت ، اما این منطقه همچنان زیر دید و تیر دشمن بود و شهر وضع عادی نداشت و در حالی که تقریباً به طور مداوم آماج آتش خمپاره عراقی ها بود ، از برخی منازل نیمه ویران آن به عنوان پایگاه های تدارکاتی و پشتیبانی و دیگر مقرهای نظامی استفاده می شد .


[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 16:5 ] [ علی عتابی ] [ ]

پشتیبانی رزم در خلیج فارس


متن زیر مقاله ای است با موضوع عملیاتهای نیروی دریایی سپاه و دستاوردهای آن در دفاع مقدس .

***

پشتیبانی رزم در خلیج فارس

1- عملیات كربلاى 4 :

در این عملیات نیز قرارگاه نوح (ع) نیروی دریا سپاه به همراه تعدادى یگانهاى زمینى و یگانهاى شناوری و تكاوری خود شركت داشت. در عملیات كربلاى چهار شناورهای تندرو نیروی دریایی سپاه پاسداران و تكاوران آبی خاكی با عبور سریع از اروندرود به آن سوى اروند به سمت سرپل پیشروی نمودند و در ادامه درگیرى با دشمن بعثى در در عمق 5 تا 8 كیلومترى با دشمن درگیر شدند اما بنا به دلایل مختلفى دستور عقب‏نشینى تاكتیكی صادر شد و یگانها از منطقه تصرف شده، عقب نشینى و با شناورها به مقرهاى خود انتقال داده شدند. «عملیات كربلای چهار در غرب اروندرود به منظور انهدام نیروی دشمن به اجرا در آمد»(لاریجانی، 1388: 168)

2- عملیات كربلاى پنج :

در این عملیات، قرارگاه نوح (ع) نیروی دریای سپاه پاسداران با ایجاد دو قرارگاه فرعى فعالیت داشت. منطقه عملیات كربلای پنج و والفجر هشت به هم نزدیك بودند كه در تمام مدت این عملیات‏، قرارگاه نوح(ع) مأموریت پدافند از ضلع جنوبى و شرقى منطقه تصرف شده فاو یعنى محورم امّ‏القصر - مهمترین محور عملیاتى فاو - و سواحل خور عبدالله و كنترل این آبراه را نیز به عهده داشت. به دلیل حساسیت منطقه فاو و اخبار و گزارشات رسیده مبنى بر احتمال حمله دشمن به فاو، نیروى دریائى سپاه مأمور حفاظت و پدافند از خطوط پدافندى فاو گردید كه با استفاده از نیروهاى تفنگدار و شناورها ، این مأموریت را ادامه داد. در روز دوم عملیات كربلاى پنج، دستور وارد شدن در محور عملیاتى كربلاى پنج صادر گردید و نیروى دریائى سپاه با احداث دو قرارگاه تاكتیكى، مأموریت و اقدامات پدافندى از جزیرة «بوارین» و جزیرة «ماهى» و سمت چپ جادة شلمچه تا «نهر خلیل» و جزیرة «امّ‏الطّویل» را كه تلفات و ضایعات زیادى به نیروى اسلام وارد ‏كرد، و پس از آن محور جنوبى عملیات كربلاى پنج را به عهده داشت و تا نهر «جاسم»(شهر دوعیجى) نیز پیشروى نمود. نیروی دریایی سپاه با شركت در این عملیات بار دیگر سابقه درخشان خودش در جنگ را رقم زد و كارنامه عملیاتی خودش را درخشانتر نمود.«عملیات كربلای پنج در منطقه عملیاتی شلمچه و شرق بصره انجام شد»(لاریجانی، 168: 1388)

***

3- عملیاتهای پشتیبانی رزم در خلیج فارس:

پس از تشكیل نیروى دریایى سپاه، عناصر و یگانهاى دریایى سپاه در ماهشهر، بوشهر و بندر عباس، كار كنترل و شناسایى خود را در آبراه اروند و تنگة هرمز انجام مى‏دادند. همچنین در اسكورت كاروانهاى دریایى در كنار نداجا، حضور فعال داشتند و از طریق پشتیبانیهاى آموزشى و كنترل و هدایت شناورهاى یگانهاى نیروى زمینى را به عهده داشتند. در مقطعی از دوران دفاع مقدس كه آمریكا و برخی از كشورها تهدیدی جدید را در خلیج فارس به وجود آورده بودند نیروهای سپاه در جزایر خلیج فارس مستقر شدند جابه جایی این نیرو و پشتیبانی از آنها نیاز به یك عملیات ترابری دریایی بزرگی داشت كه این مأموریت مهم توسط واحدهای شناور نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با موفقیت در یك دوره طولانی انجام شد این عملیات بعد از گذشت چندین سال از جنگ تحمیلی در برخی از جزایر خلیج فارس هنوز ادامه دارد.

***

4- عملیات كربلای 3 :

ایده انجام عملیات نظامی در دریا پس از عدم موفقیت عملیات والفجر مقدماتی با سفر دریایی فرماندهان یگان های زمینی سپاه پاسداران و بررسی وضعیت تعرض به منافع عراق در شمال خلیج فارس طرح شد. این امر موجب شد كه فرماندهان لشكرها و تیپ ها به آموزش یگان های خود جهت عملیات در آب بپردازند.بر همین اساس، به موازات آماده سازی یگان ها برای عملیات در هور، اندیشه عملیات در دریا علیه منافع عراق بارور شد و در نتیجه ماموریت تعرض به اسكله های نفتی العمیه و البكر به نیروی دریایی سپاه پاسداران (قرارگاه نوح) واگذار گردید.

با توجه به حملات گسترده دشمن به جزیره خارك و در خطر قرار گرفتن شاهراه اقتصادى جمهورى اسلامى ایران یعنى صدور نفت از آن، نیاز به پدافند در جزیره و اطراف آن احساس مى‏شد كه نیروى دریائى سپاه با مستقر نمودن سامانه های پدافندی روی عرشه چهار فروند از كشتى‏هاى صدمه دیده در اطراف جزیره خارك مسئولیت پدافند در ارتفاع پست سواحل جزیرة خارك را به عهده گرفت كه به علت وجود این موانع پدافندى، از حملات دشمن به جزیره تا حد زیادى كاسته شد و 2 فروند هواپیماى عراقى نیز هدف پدافند نیروى دریائى سپاه قرار گرفت و در آبهاى اطراف سقوط كردند.

به منظور انجام عملیات ایذایی و محدود، طراحی جهت حمله به اسكله الامیة عراق در خلیج فارس تصویب و اجرای این ماموریت به نیروی دریایی سپاه واگذار شد و یكی از یگان های با تجربه نیروی زمینی سپاه از لشكر 14 امام حسین (ع)، برای انجام این عملیات، به قرارگاه نوح مامور گردید و در ساعت 30/1 دقیقه بامداد روز سه شنبه 11/6/1365، با رمز مقدس حسبنا الله و نعم الوكیل آغاز شد. عملیات دریایی كربلاى سه به منظور تصرّف عوارض حساس ترمینالهای نفتی البكر و الامیه عراق در شمال خلیج فارس توسط نیروی دریایی سپاه پاسداران و همكاری برخی از واحدهای دیگر سپاه طرح ریزى و اجرا گردید. به دلیل اهمیت و حساسیت نقش این سكوهاى دریایى در هدایت عملیاتهاى نظامى (هوایى و موشكى) عراق علیه منابع اقتصادى ایران و كشتیرانى در شمال خلیج فارس، تصمیم گرفته شد كه عراق از این توانایى محروم شود.« بر این اساس، قرارگاه دریایى نوح(ع) مسئول شناسایى منطقه عملیاتى براى انجام عملیات تهاجمى علیه آنها شد. فعالیتهاى اطلاعاتى دور و نزدیك فراوانى توسط نیروهاى اطلاعاتى قرارگاه و نیز یگانهاى اطلاعات رزمى لشكر 14 امام حسین (ع) براى شناسایى سكوها و محیط جغرافیایى اطراف آنها صورت گرفت و در نهایت، منطقة عملیاتى از نظر اطلاعاتى آماده شد. براى انجام موفق این عملیات ، قبلاً تمرینات لازم در اهداف مشابه صورت گرفت تا میزان مهارت و آشنایى نیروهاى تك ور با منطقه عملیاتى بیشتر شود.(جلوداری، 56: 1379)

سرانجام در تاریخ 11/6/1365 عملیات دریایى به نام «كربلاى سه» براى تصرف اسكلة الامیه و انهدام آن آغاز گردید. على رغم بوجود آمدن مشكلات آب و هوایى و تغییراتى كه در جزر و مد و ارتفاع امواج در شب عملیات پیش آمد، نیروهاى عملیاتى موفق به بالا رفتن از سكوها شده و در جریان نبرد سنگینى كه با نیروهاى عراقى رخ داد، سكوى الامیه را تصرف كردند. در جریان عملیات عملیات كربلاى سه ، تعداد 63 نفر از نیروهاى عراقى مستقر در این سكو كشته و بیش از 100 نفر نیز به اسارت نیروهاى خودى در آمدند. 2 فروند هواپیماى عراقى ساقط و یك فروند ناوچه اوزا منهدم شد. تعداد 2 دستگاه رادار دشمن منهدم و 4 دستگاه به غنیمت نیروهاى اسلام در آمد. سایر تجهیزات و تسلیحات مستقر بر روى آن به غنیمت در آمد. این عملیات تحت فرماندهى قرارگاه نوح (ع) و با شركت لشكر امام حسین(ع) و یگانهاى موشكى و شناورى نیروى دریایى سپاه اجرا گردید. در این عملیات با رشادتهاى منحصر به فرد غواصان ، اسكله الامیه سقوط كرد و پس از انهدام نیروهاى نظامى محافظ اسكله ، تخریب كلى تأسیسات نظامى و غیر نظامى مسقر بر آن ، پایان یافت.

***

5- پدافند از جزیرة خارك :

با توجه به حملات گسترده دشمن به جزیره خارك و در خطر قرار گرفتن شاهراه اقتصادى جمهورى اسلامى ایران یعنى صدور نفت از آن، نیاز به پدافند در جزیره و اطراف آن احساس مى‏شد كه نیروى دریائى سپاه با مستقر نمودن سامانه های پدافندی روی عرشه چهار فروند از كشتى‏هاى صدمه دیده در اطراف جزیره خارك مسئولیت پدافند در ارتفاع پست سواحل جزیرة خارك را به عهده گرفت كه به علت وجود این موانع پدافندى، از حملات دشمن به جزیره تا حد زیادى كاسته شد و 2 فروند هواپیماى عراقى نیز هدف پدافند نیروى دریائى سپاه قرار گرفت و در آبهاى اطراف سقوط كردند. همچنین نیروی دریایی سپاه با ابتكار جدیدی تعدادی هدف كاذب بزرگ طراحی نمود و پس از مراحل ساخت هدفهای كاذب فوق را در پیرامون جزیره مستقر نمود تا با این اقدام موشكهای دشمن را كه به سمت اهداف واقعی شلیك می شدند را فریب بدهد. «حضور نیروی دریایی سپاه پاسداران در عملیات دفاع از جزیره خارك موفقیت دیگری در چهره درخشان نیروی دریایی سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس بود.»


[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 16:4 ] [ علی عتابی ] [ ]

مانور دریایی شهادت


متن زیر مقاله ای است با موضوع عملیاتهای نیروی دریایی سپاه و دستاوردهای آن.

***

مانور دریایی شهادت

1- مانور دریایی شهادت :

مانور شهادت به منظور به نمایش گذاشتن توان رزمى نیروى دریائى سپاه در منطقه، به دلیل تهدیدات آمریكا و پیمان ناتو و حضور گسترده دشمن در خلیج فارس در دوران دفاع مقدس اجرا گردید كه ضمن بالا بردن توان رزمى نیروى دریائى سپاه، دشمنان نیز متوجه قدرت جمهورى اسلامى ایران شوند. این مانور، تأثیر سیاسى زیادى را در سطح منطقه ایجاد نمود و موجب موفقیت نیروى دریائى سپاه در خلیج فارس و ایجاد رعب و وحشت دشمنان گردید. در این مانور، بالغ بر 700 فروند قایق تندرو و شناورهاى پشتیبانى نیروی دریایی سپاه در خلیج فارس شركت داشتند. در این مانور رزمندگان نیروی دریایی سپاه در عملیات‏هاى عبور از موانع آبى و میدان مین و دفاع ساحلى و انجام عملیات آبی خاكی استفاده از قایق‏هاى تندرو توپدار گسترش یافت و مقدمه ای برای شركت فعال تر در جنگ نفتكش ها شد. مانور و تمرینات دریایی مانند یك جنگ واقعی در دریا بین عناصر رزمی شناوری، موشكی، تكاوری و هوادریایی نیروی دریایی سپاه انجام می شود و می تواند اقتدار نیروهای خودی را به دشمنان نشان دهد و بازدارندگی ایجاد كند.

***

2- جنگ نفتكش ها:

در طول هزاران سال دریانوردى در خلیج فارس، این آبراه بین‏المللى هرگز وضعى خطرناكتر و بحرانى‏تر از آنچه از اواسط سال 1987 (1366 هـ.ش.) با آن روبرو شد، به خود ندیده است. بهانه آمریكا براى گسیل داشتن این همه ناو جنگى به خلیج فارس ، «تهدید امنیت كشتیرانى» در این آبراه بین‏المللى بود. در حالى كه آشكار بود كه امنیت كشتیرانى در خلیج فارس از طرف عراق مورد تهدید قرار گرفته بود و عراق در عملیات خود علیه نفت‏كش‏هاى حامل نفت ایران یا كشتى‏هاى تجارى كه به بنادر ایران تردد داشتند، همواره از حمایت آمریكائیان برخوردار بود. نخستین ناو جنگى آمریكا در خلیج فارس نیز كه مورد حمله قرار گرفت ، ناوجنگى «استارك» بود كه روز 17 مة 1987 (27 اردیبهشت 1366) از سوى عراق مورد اصابت موشك‏هاى اگزوست ساخت فرانسه قرار گرفت و علاوه بر خسارات سنگین به خود كشتى، 37 نفر از خدمة آن نیز به هلاكت رسیدند. عراقى‏ها نخست در صدد انكار این حمله برآمدند، ولى سرانجام ناچار به اعتراف شدند و ادعا كردند كه خلبانان عراقى در موشك‏اندازى به سوى ناو جنگى آمریكا دچار اشتباه شده‏اند. اما آمریكا به جاى تنبیه عراق، ایران را مسئول اصلى بروز این حوادث به شمار آورد و حمله به ناو جنگى استارك را بهانة دیگرى براى افزایش حضور نظامى خود در خلیج فارس قرار داد.

«بنا بر آمارهایى كه منتشر شده است، تا اول دسامبر 1987 (دهم آذر 1366) بیش از 400 فروند كشتى در آبهاى خلیج فارس مورد حمله قرار گرفتند كه مسئولیت حمله به بیش از 300 فروند آن را عراقى‏ها رسماً به گردن گرفته‏اند.»(جمشیدی، 712: 1380) حمله به كشتى‏هاى غیر نظامى و عمدتاً نفت‏كش‏ها، از سال 1984 میلادی كه عراق موقعیت خود را در جنگ زمینى با نیروهاى ایران در خطر دید، آغاز شد. هدف عراق از حمله به نفت‏كش‏ها و تأسیسات نفت ایران، به خصوص ترمینال نفتى جزیرة خارك یا لطمه زدن به صادرات نفت ایران و تحت فشار قرار دادن ایران براى قبول آتش بس و آغاز مذاكرات صلح بود. نیروی دریایی سپاه پاسداران با شركت در جنگ نفت كش ها و انجام عملیات لازم استخراج و صادرات نفت را تضمین نمود و جمهوری اسلامی ایران را از خطر بزرگی دور ساخت و برای همیشه برای دشمنان انقلاب بازدارندگی مۆثری را ایجاد نمود.

عملیات‏هاى موشكى كه توسط نیروى دریایى سپاه در جنگ نفتكش‏ها به كار گرفته شده است، از دسته عملیات‏هاى بسیار موفق سپاه در طول دفاع مقدس مى‏باشد. در این عملیات‏ها ضمن وارد كردن خسارت‏هاى سنگین به دشمنان منطقه‏اى و فرامنطقه، به نوعى یك جنگ روانى علیه دشمن اعمال مى‏شد. كه عمده این عملیات‏ها موفقیت‏آمیز بوده است در تاریخ 23 / 9/ 1365 اولین عملیات موشكى، پس از تصرف سایت موشكى فاو در ساعت 0530 به منظور انهدام اسكله البكر عراق انجام گرفت كه موشك‏هاى بعدی نیز پس از شلیك به هدف اصابت كردند، موشك دیگری نیز در تاریخ 4/10/1365 و در ساعت 2300 به سمت اسكله بندر ام‏القصر عراق شلیك شد كه به هدف اصابت نمود

***

3- عملیات موشكى نیروى دریایى سپاه در جنگ :

عملیات‏هاى موشكى كه توسط نیروى دریایى سپاه در جنگ نفتكش‏ها به كار گرفته شده است، از دسته عملیات‏هاى بسیار موفق سپاه در طول دفاع مقدس مى‏باشد. در این عملیات‏ها ضمن وارد كردن خسارت‏هاى سنگین به دشمنان منطقه‏اى و فرامنطقه، به نوعى یك جنگ روانى علیه دشمن اعمال مى‏شد. كه عمده این عملیات‏ها موفقیت‏آمیز بوده است در تاریخ 23 / 9/ 1365 اولین عملیات موشكى، پس از تصرف سایت موشكى فاو در ساعت 0530 به منظور انهدام اسكله البكر عراق انجام گرفت كه موشك‏هاى بعدی نیز پس از شلیك به هدف اصابت كردند، موشك دیگری نیز در تاریخ 4/10/1365 و در ساعت 2300 به سمت اسكله بندر ام‏القصر عراق شلیك شد كه به هدف اصابت نمود عملیات‏هاى موشكى دیگرى نیز علیه اهداف از پیش تعیین شده شلیك شده است كه عمده آنها موفقیت‏آمیز بوده است.آنچه كه در این عملیات‏هاى موشكى حائض اهمیت بوده است، جنبه جنگ روانى آن است، كه به نظر مى‏رسد، پرتاب كنندگان این موشك‏ها در آن تاریخ به اهداف خود دسترسى پیدا كرده‏اند.

***

4- درگیری های خلیج فارس از زبان مۆسسه مطالعات واشنگتن:

دیوید ب.كراست تاریخ شناس ارشد دفتر تاریخ ستاد مشترك مۆسسه مطالعات سیاست خاور نزدیك واشنگتن اخیراً( سال 2009)athe washington institute در اینترنت مقاله ای را در خصوص درگیری های نظامی در خلیج فارس منتشر نموده است او درباره تاریخچه نظامی معاصر قلم و سخن رانده است، مخصوصاً درباره عملیاتهای خاورمیانه. وی سرهنگ دوم در رده احتیاط نیروی تفنگداران دریایی آمریكا می باشد و در اعزام هایی به عراق و افغانستان همراه با ائتلاف نیروهای ویژه عملیاتی مشترك شركت داشته است. مقاله حاضر نتیجه تحقیق پایان نامه او محسوب می گردد. او نظرات مطروحه در این مقاله را نظرات شخصی خود اعلام نموده است و مبین مواضع وزارت دفاع آمریكا نمی داند. كه ترجمه آن توسط آقای دوست محمدی انجام شده


[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 16:2 ] [ علی عتابی ] [ ]

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

اين داستان کاملاً واقعي است


هرگاه خواستم برايت بنويسم نشد، انگار دوست داري يادت هم مثل خودت پنهان بماند. از اولين و آخرين باري که ديدمت بيست و شش سال مي‏گذرد؛ بيست و شش سال انتظار، بيست و شش سال چشم به راهي، بيست و شش سال اشک‏هاي پنهاني، بيست و شش سال دعاي مستجاب نشده.

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

هرگاه خواستم برايت بنويسم نشد، انگار دوست داري يادت هم مثل خودت پنهان بماند.

از اولين و آخرين باري که ديدمت بيست و شش سال مي‏گذرد؛ بيست و شش سال انتظار،  بيست و شش سال چشم به راهي، بيست و شش سال اشک‏هاي پنهاني، بيست و شش سال دعاي مستجاب نشده. نگران نباش از تو نمي‏نويسم مي‏خواهم اين بار از خودم بنويسم؛ از شب‏هاي کودکي‏ام که به اميد بازگشتت گذشت و از شب‏هاي نوجواني‏ام که به انتظار گذشت و حال از شب‏هاي جواني‏ام... اما تو نيامدي.

کودکي‏ام شايد با تمام کودکي‏ها متفاوت باشد. هفت ساله بودم که با تو آشنا شدم و جالب است که فقط يک هفته با تو بودم و بعد گمت کردم. از همان زمان ياد گرفتم منتظر باشم؛ منتظر يک مسافر و در انتظار پايان يک مسافرت. در اين سال‏ها هر وقت مسافرت مي‏رفتم مي‏ترسيدم مسافر بيايد و من در سفر باشم و او پشت در بماند.

برادرم حسين جان، رنگ و بوي کودکي‏ام با تو عوض شد. براي تمام عروسک‏هاي دوران بچگي‏ام قصه تو را گفتم؛ از همان اولي که ديدمت تا روز آخر که رفتي. معناي مرخصي را نمي‏دانستم ولي مي‏دانستم که باعث مي‏شود من يک بار ديگر تو را ببينم. اما انتظار اين مرخصي تا پايان جنگ تا بلکه تا همين امروز طول کشيد.

اگر بيايي حتماً مي‏برمت راه‏آهن؛ همان جايي که اولين ديدار و آخرين ديدارمان بود. يادت هست سمت چپ در ورودي سالن اتاق بزرگي بود که پر بود از تخت‏هاي يک ‏دست؟ بعد فهميدم اتاق اورژانس موقت است براي مجروحين تا زمان انتقالشان به بيمارستان و تو آنجا منتظر ما بودي. عيد سال 63 بود و من و برادرم محمد هفت سالمان بود. کلاس اول ابتدايي بوديم و اولين سالي بود که تعطيلات نوروزي را تجربه مي‏کرديم و مامان مي‏خواست به عنوان اولين تعطيلات دوره تحصيل ما را ببرد پابوس آقا امام رضا(ع). دايي در راه‏آهن کار مي‏کرد و برايمان بليط تهيه کرده بود، سه تا بليط. اما نه اشتباه کردم چهار تا بليط تو هم بودي و ما تا آن لحظه نمي‏دانستيم جز مامان.

يک هفته با هم در مشهد بوديم. چقدر خوش گذشت. پارک وکيل ‏آباد يادت هست؟ به فيل بزرگي که انتهاي باغ‏وحش بود زرشک مي‏دادي. چقدر شاد بوديم. يادم هست که ديزي خيلي دوست داشتي. هر وقت مامان مي‏گفت غذا چي بخوريم؟ زود مي‏گفتي: ديزي

ساکت و آرام روي تخت نشسته بودي و بازي من و محمد را تماشا مي‏کردي. دايي ما را صدا زد و با اشاره گفت: «اسمش حسينه از امروز داداشتونه».

يک هفته با هم در مشهد بوديم. چقدر خوش گذشت. پارک وکيل‏آباد يادت هست؟ به فيل بزرگي که انتهاي باغ‏وحش بود زرشک مي‏دادي. چقدر شاد بوديم. يادم هست که ديزي خيلي دوست داشتي. هر وقت مامان مي‏گفت غذا چي بخوريم؟ زود مي‏گفتي: ديزي.

آن چند روزي که با هم بوديم حتي يک شب هم با ما نبودي؛ يا به ديدار خانواده شهدا مي‏رفتي و يا در خلوت حرم با امام راز و نيازي مي‏کردي. الان 26 سال از آن روزها و شب‏ها مي‏گذرد و من در حسرت يک ديدار ديگرم.

کاش مي‏دانستي انتظار يعني چه! کاش مي‏دانستي چشم به در دوختن يعني چه. چند سال پيش که به زيارت حضرت معصومه(س) رفته بودم دختر بچه‏اي را ديدم که دور حوض مي‏دويد و شادمانه فرياد مي‏کشيد: «داداش حسين اگه منو گرفتي» کاش بودي و مي‏ديدي که تمام وجودم در حسرت تو آب شد! کاش بودي و من هم مثل آن کودک از ته دل فرياد مي‏زدم داداش حسين! کاش مي‏دانستي خواهرت در حسرت حتي صدا زدنت چه مي‏کشد!

نگران نباش از تو نمي‏نويسم...!

بودنت را احساس مي‏کنم و مي‏دانم که هستي. وقتي برايت نامه مي‏نويسم هر چند بي‏جواب است و مقصد و مبدئي ندارد اما سبک مي‏شوم. حسين جان داستانت را براي چند نفر که گفتم بيشترشان مسخره کردند. يادم هست يکي از آنها گفت: «چند سال منتظر کسي هستي که عينيت ندارد؟» کاش بودي و جوابش را مي‏دادي! دوست دارم از تو براي همه بگويم اما آنقدر متعجبانه و گاه به تمسخر نگاهم مي‏کنند که پشيمان مي‏شوم. اصلاً آنقدر مقدسي که حيف است براي هر کسي از تو بگويم. درک تو ظرفيت مي‏خواهد.

حسين جان کودکي‏ام با تو تمام شد و نوجواني را آغاز کردم؛ با تو و در انتظار تو. مرداد 69 مي‏گفتند اسرا آزاد مي‏شوند. اميد داشتم در بين آنها باشي. با ورود آزادگان سراسر کشور اشتياق و شادي بود، بيشتر کوچه‏ها آذين بسته شده بودند. کوچه‏ها پر بود از ريسه‏هاي رنگي و پارچه نوشته‏هاي خير مقدم و من هر شب در خيالم برايت پارچه‏ها مي‏نوشتم و کوچه‏ها را آذين مي‏بستم. در آرزوي جستنت به استقبال آزادگان مي‏رفتم.

هنوز حرم امام خميني را فراموش نکرده‏ام. جمعيت زيادي براي استقبال از آزادگان آمده بودند. قرار بود تعدادي از آزادگان را براي زيارت حرم مطهر حضرت امام بياورند و من منتظرتر از همه. خوب به يادم هست از ضريح مطهر تا در ورودي شخصيت‏ها - که نزديک جايگاه بود - را طناب کشيده بودند. با آن قد کوتاهم ساعت‏ها کنار طناب ايستاده بودم و انتظار مي‏کشيدم. من ديگر آن دختر هفت ساله شيطون نبودم دختر 14 ساله بودم که معني انتظار را خوب مي‏فهميد.

در باز شد و من سرافرازاني را مي‏ديدم زردپوش و هر کدام به گونه‏اي جراحت ديده. از در ورودي تا کنار ضريح همه سينه‏خيز مي‏آمدند. حس کردم همه آنها را مي‏شناسم چون همه شبيه تو بودند. لذتي عجيب سراسر وجودم را گرفته بود. اما بعد که به خودم آمدم ديدم همه شبيه تو هستند ولي تو در ميان آنان نيستي و من در ميان اشک‏هاي بي‏قراري‏ام تو را جستجو مي‏کردم؛ تويي که حتي يک لحظه ديدنت را از من دريغ کردي و شب، باز با دستاني خالي ولي دلي اميدوار بازگشتم.

کاش مي‏دانستي انتظار يعني چه! کاش مي‏دانستي چشم به در دوختن يعني چه. چند سال پيش که به زيارت حضرت معصومه(س) رفته بودم دختر بچه‏اي را ديدم که دور حوض مي‏دويد و شادمانه فرياد مي‏کشيد: «داداش حسين اگه منو گرفتي» کاش بودي و مي‏ديدي که تمام وجودم در حسرت تو آب شد!

تقريباً سه سال دبيرستان را هر پنج‏شنبه يا جمعه صبح در قطعه شهداي بهشت زهرا بودم به اين اميد که عکس يادگاري‏ را که در قطار گرفته بوديم در حجله‏اي پيدا کنم. اين سه سال هم تمام شد و من حتي حجله‏اي هم از تو پيدا نکردم. من حتي اسم واقعي تو را نمي‏دانستم که بتوانم به ارگان‏هاي مربوطه مراجعه کنم. مي‏بيني حسين جان دستم را حسابي خالي گذاشتي و رفتي؟ نه اسمي و عکسي فقط نام حسين برايم ماند.

مامان مي‏گفت: بعد از آنکه از دين مسيح به اسلام روي آوردي اين نام را براي خودت برگزيدي. برادر عزيزم حسين جان من با يک نام کجا بروم و سراغت را از که گيرم؟ نمي‏خواهم بگويم بي‏معرفتي اما تو گفتي با اولين مرخصي مي‏آيي. مامان مي‏گفت قرار بود به محض برگشتت نام زيبايت را در شناسنامه‏شان وارد کنند؛ زير اسم من و محمد. داداش، مامان هنوز منتظر است تا بيايي. هنوز شناسنامه مامان بازمانده تا با خط زيبا اسم آخرين فرزند خانواده در آن ثبت شود. کاش مي‏دانستم چرا تو به مرخصي نيامدي؟

راستي عکسي که در قطار گرفتيم خوب افتاده بود؟ من کفش‏هاي قرمز پاشنه‏دار پوشيده بودم، تو لباس‏هاي من و محمد را توي راهروي قطار مرتب کردي، دوربين پايه‏دارت را تنظيم کردي و بعد سريع بين من و محمد روي زانوهايت نشستي، آخه ما خيلي قدمان کوتاه بود. بعد دستانت را دورگردن ما حلقه کردي. اين عکس را خوب به‏ياد دارم؛ هر چند هيچ‏ وقت اين عکس‏ها را نديدم.

دوره نوجواني هم سپري شد. حالا آنقدر بزرگ شده‏ام که سرکار بروم و به قول بزرگترها گليم خودم را از آب بيرون بکشم. حالا ديگر شايد بتوانم بي‏معرفت خطابت کنم. برادري که حتي در عروسي خواهر کوچکش حضور نداشته باشد بي ‏معرفت نيست؟ من حتي در آن لباس سفيد هم به يادت بودم و يکي از دعاهايم ديدن تو بود يعني حتي براي عروسي من هم نتوانستي يک روز مرخصي بگيري؟!

کودکي‏ام شايد با تمام کودکي‏ها متفاوت باشد. هفت ساله بودم که با تو آشنا شدم و جالب است که فقط يک هفته با تو بودم و بعد گمت کردم. از همان زمان ياد گرفتم منتظر باشم؛ منتظر يک مسافر و در انتظار پايان يک مسافرت. در اين سال‏ها هر وقت مسافرت مي‏رفتم مي‏ترسيدم مسافر بيايد و من در سفر باشم و او پشت در بماند.

داداش حسين به من بگو کجايي؟ نه در ميان آزادگان بودي و نه در بين شهدا. نمي‏دانم در خلوت شبانه‏ات با امام رضا(ع) چه گفتي که اين ‏جور غريب و ناپيدايي...

برادر عزيزم حسين جان، آخرين تصويري که از تو در ذهن دارم مربوط به روزي است که قطار ايستاد و ما از مشهد به تهران رسيديم. قطاري که کنار ما بود پر بود از رزمنده. تو از قطار ما پياده شدي و سوار قطار بعدي شدي و من گريه مي‏کردم. يادت هست؟ و تو مي‏گفتي برمي‏گردم. خانمي نقل روي سر شما مي‏ريخت لباس خاکي به تن داشتي سوار قطار که شدي گريه من بيشتر شد و برايم از کنار پنجره دست تکان مي‏دادي. قطار راه افتاد تو رفتي که برگردي؛ با اولين مرخصي.

کاش تو هم بيايي....


[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 15:58 ] [ علی عتابی ] [ ]

دستنوشته‌های یک فعال حقوق بشر



متن زیر ترجمه ای از دست نوشته‌های یک فعال حقوق بشر که بیانگر «تصاویری روشن از مقاومت متین یک ملت»است.



غزه

در زمان ورد به "ارتص" باید پاسپورت خود را تحویل مامور امنیتی بدهید تا پس از مدتی صدایتان بزنند. این مامور در حفاظ امنیتی شدید قرار دارد. مامور که سگ خوش خدمت "صنعت امنیت" اسراییل است، به قهر و غضب میگوید که در گوشه‌ای بایستید تا خبرتان کنند. جایی که حفاظی جهت آفتاب تابستان و باران و برف زمستان وجود نداد. از آنجاییکه کمتر کسی موفق به ورود به غزه میشود، زمان انتظار زیاد است. طبق قانون 2007، عبور و مرور فلسطینیان از مرز "ارتص" ممنوهع است مگر در شرایط خاص همچون کمکهای بشردوستانه آنهم بصورت خیلی محدود. پس از مدتی سربازی که برگه سفیدی در دست دارد و این همان حکم ورود شماست به همان مامور امنیتی در باجه میدهد. او شما را صدا زده و برگه را همراه با پاسپورت به دستتان میدهد.

سپس باید از دالانی عبور کرد که سربازان زن آن گوییکه حیوانات را صدا بزنند، شخص را فرامیخوانند. سپس سوالاتی از این دست که "برای چه به غزه آمده‌ای؟"، "کارت اینجا چقدر طول میکشد؟"، و "کجا میخواهی اقامت کنی؟" خواهند پرسید. سپس سربازی که یکی از دربهای نیمه باز را میگشاید شما را به طرفی دربی که روی آن فلش زده شده و نوشته "غزه" راهنمایی میکند. پس از آن وارد دالانی سه متری میکند که به دربی ضد گلوله ختم میشود که یک درب دیگر پیش روی آن است و دوباره دربی دیگر پیش روی آن یکی. از اینجا ببعد دیگر هیچ سرباز یا افسر یا نیروی امنیتی اسراییلی همراه شخص نیست. به بدترین نحوه برخورد باید نیم ساعت در یک محوطه منتظر ماند تا دربی باز شود و وارد غزه شوید. در اینجا قویا اعتراف میکنم که یکی ازغیرانسانی‌ترین انواع برخورد را از این پرسنل اسراییلی مرز محاصره غزه دیدم. گویی با انسان برخورد نمیکنند. از صفر تا صد ورود به غزه باید در اضطراب و تشویش اینکه کی میرسی به سر ببری. آنقدر ناراحت بودم که دائم به خود میگفتم "این دیگر چه رفتاریست ... من به میل خودم اینجا آمدم ... یک فرد خارجی میهمان هستم و باید به من احترام بگذارند". البته هفت خوان رستم این گذرگاه مرزی (!) تنها به این ماجراها ختم نمیشود. بلکه باید از مرز دستگاه "فلز یاب" و "چک کننده وسایل" و بدتر از همه اشعه X-Ray گذر کرد. به گمانم اگر حجم زیاد نسل پیشین غزه‌ایها که برای کار روزانه مجبور بودند هر روزه به داخل اراضی اشغالی بروند، در شرایط حال حاضر قرار میگرفتند عملا عبور و مرور آنها غیر ممکن می‌شد.

مرد میانسال غزه‌ای که سبیلهای درشت، موهای خرمائی رنگ، و چشمان آبی دارد همیشه بعد از اینکه از آن در پولادین رد میشوم منتظرم است و به من سلام میکند. تا آنجا که میدانم مسئول رسمی حمل اسباب و اثاثیه میهمانان خارجی از آنجا تا داخل غزه از طریق تونل "مرحبا" است. او هیچوقت در مورد هزینه باربری در آغاز کار صحبت نمیکند

مرد میانسال غزه‌ای که سبیلهای درشت، موهای خرمائی رنگ، و چشمان آبی دارد همیشه بعد از اینکه از آن در پولادین رد میشوم منتظرم است و به من سلام میکند. تا آنجا که میدانم مسئول رسمی حمل اسباب و اثاثیه میهمانان خارجی از آنجا تا داخل غزه از طریق تونل "مرحبا" است. او هیچوقت در مورد هزینه باربری در آغاز کار صحبت نمیکند. او و همکار جلیقه آبی‌اش هیچوقت اندازه آن همکار جلیقه نارنجی دستمزد نمیگیرند. چرا که بخش مهمتر کار را او انجام میدهند. در کنار یک "گردان در" (تیرى که چهار بازوى گردنده دارد و هرکس میخواهد از آن بگذرد کوپن خود را در سوراخ آن انداخته وانرا چرخانده وارد میشود) می‌ایستد و آنجا تو آخرین لحظات بودن در "ارتص" را تجربه میکنی. از تونل که خارج میشوم یک گودال عمیق به عمق 200 متر را می‌بینم. از کنار آن رد شده و به کیوسک "خمسه خمسه" می‌رسیم. غزه در یک چشم انداز غم‌افزا و تشنه است. منطقه لم یزرعی که حاصل تخریب بناها، زیرساختها و محیط زیست توسط اسراییل است. پشت سرت را که نگاه میکنی فضای عظیم "ارتص" را می‌بینی. ضد هوایی، آتشبار و برجهای کنترل. اسراییل دور تا دور مرز جنوبی به مصر تا مرز شمالی به دریا را دیوار الکتریکی کار گذاشته و از آنطرف هم که آبهای پیرامون غزه را با قایقها و کشتی‌های گشت خود کاملا زیر نظر دارد. حقیقتا میتوان محاصره به معنای واقعی کلمه را در اینجا دید.

محاصره و نابودی

محاصره بزرگ چیزی است که در دوران اقامت در غزه خیلی ذهن مرا به خود مشغول ساخته اما پدیده بزرگ دیگری نیز با آن برابری میکند و آن نابودی و به فلاکت کشاندن چهره غزه توسط اسراییل است. روزها را با گذر از مسجدهای بی‌مناره و جاده‌های تخریب شده میگذرانم. شما حتما میدانید "لند مارک" ما غربیها یا "نشان کشور" شرقیها چیست. ساختمان یا بنایی که معرف فرهنگ و هنر آن شهر و یا کشور است. هیچکدام از لندمارکهای غزه سالم نیست. محاصره و نابودی غزه چیز جدیدی نیست. میتوانید به خاطرات "سارا روی" در روزنامه تایمز به تاریخ سال 2005 مراجعه کنید:

"محاصره غزه موجب بیکاری، فقر و بیماری شده است. سالهاست که اسراییل با سیاست انزوا سازی و محاصره کمر به قتل فلسطینیان بسته و در این رهگذر محاصره غزه نیز مشهود است. فلسطین نباید پیشرفت کند. باید همینطور بماند و این چیزیست که اسراییل میخواهد".

مسلط ساختن "ارتص" بر "غزه" در سال 2007، اخرین حلقه از زنجیر محاصره بود که این فرایند را کامل کرد. ژوئن 2007 یعنی آغاز یک محاصره بی‌سابقه. ورود مواد صنعتی، کشاورزی، و مصالح ساختمانی به غزه ممنوع شد. واردات سوختهای صنعتی چون بنزین، گازوییل و حتی اجاق گاز با محدودیتهایی روبرو شد. و صادرات تقریبا همه محصولات به حالت تعلیق درآمد. گذرگاه "رفح" که مستقیما توسط دولت مصر کنترل میشود بجز در موارد خاص بسته شد. عملیات 23 روزه "سرب مذاب" که از دسامبر 2007 تا ژانویه 2008 طول کشید عملا دایره محاصره را بزرگتر کرد.

[ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 ] [ 11:23 ] [ علی عتابی ] [ ]

خنده ی رزمنده


شوخ طبعی های جبهه و خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی ، سید محمد هاشمیان و علی اکبر رییسی .

خنده ی رزمنده
الاغی كه عملیات را لو داد!

بعد از عملیات محرم، دشمن به خاطر بازپس گیری مناطقی كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشینی كرد..

بعد از این‌ كه آتش دشمن كمی فروكش كرد بچه‌ها از این فرصت استفاده كردند و روبروی پل زبیدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق یكی از برادرهای آر‌پی‌جی زن مشغول استراحت شدم. همین‌طور كه استراحت می‌كردم چشمم به آر‌پی‌جی ‌اش افتاد. با دیدن آر‌پی‌جی تصمیم گرفتم كه تیراندازی با آن را یاد بگیرم. برای همین به دوستم گفتم: خیلی دوست دارم با آر‌پی‌جی كار كنم و با آن تیر اندازی كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بیاموزد. ایشان با آن ‌كه خیلی خسته بود دست رد به سینه‌ام نزد و قبول كرد، كار با آر‌پی‌جی را برایم توضیح دهد... وقتی نحوه كار با آرپی‌جی را یاد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشك آر‌پی‌جی را روی آن نصب كرد و توضیحات لازم را به من متذكر شد و آر‌پی‌جی را به من داد. آرپی‌جی را توی دستم گرفتم و برای تمرین تیراندازی كمی از بچه‌ها فاصله گرفتیم. با هم دنبال چیزی می‌گشتیم تا آن را مورد هدف قرار دهیم. همین طور كه می‌گشتیم چشمم به یك الاغ افتاد. خندیدم و گفتم: بیا ببین چی پیدا كردم. وقتی ایشان الاغ را دید زد زیر خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا دیگر این طرف‌ها پیدایش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شلیك شد. موشك نرسیده به الاغ داخل شیار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آر‌پی‌جی متوجه شدم یك عده از نیروهای عراقی پا به فرار گذاشتند. با دیدن نیروهای عراقی فهمیدم كه آن‌ها قصد غافلگیر كردن بچه‌ها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشه‌های آنان را برملا كرد.

سید محمد هاشمیان

اعزام غواص ممنوع

فروردین سال 1365در مقر شهید محمد منتظری، از مقرهای تیپ 44قمربنی هاشم (ع) در نزدیکی سوسنگرد بودیم. هواپیماهای جنگی دشمن برای حمله به عقبه جبهه ایران به پروازدرآمده بودند.وضعیت قرمز اعلام شد وتمام چراغها وروشنایی ها خاموش شد تاهواپیماهای دشمن نتوانند دید داشته باشند وجایی را بزنند.

مشغول غذاخوردن بودیم . غذا آبگوشت بود.آن را در یک سینی بزرگی ریخته بودیم وهمگی دور آن نشسته بودیم ومیخوردیم.

برق که قطع شد، شیطنتها شروع شد .هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سربه سردیگری می گذاشت. باهماهنگی قبلی قرارشد یکی از بچه ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی (بزرگترین عضو رزمندگان اعزامی از شهر طاقانک که در آن زمان حدود27سال داشتند) لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفتند:

لطفا غواص اعزام نفرمایید ،منطقه دردید کامل رادار قراردارد .

برق که قطع شد، شیطنتها شروع شد .هرکس کاری می کرد ودر آن تاریکی سربه سردیگری می گذاشت.

باهماهنگی قبلی قرارشد یکی از بچه ها از حوزه استحفاظی آقای خدادادی (بزرگترین عضو رزمندگان اعزامی از شهر طاقانک که در آن زمان حدود27سال داشتند) لقمه ای را بردارد، که ایشان با لحن خاصی گفتند:

لطفا غواص اعزام نفرمایید ،منطقه دردید کامل رادار قراردارد!!

با این حرف او یک دفعه چادر از خنده بچه ها منفجر شد. اینقدر فضا شاد شده بود که کسی به فکر حمله هوایی دشمن نبود!!

علی اکبررییسی

خنده ی رزمنده
تحریک دشمن با کارهای شتابزده

در سرپُل‏ذهاب كوههای بزرگ نظیر 1100 و 1150 و تمام رشته كوه بازی دراز در دست دشمن بود و كاملا بر تمامی دشت سرپل‏ذهاب مسلط بود. منطقه، كوهستانی بود و آنها بالای‏كوه قرار داشتند. برای دشمن تصور این كه ما در زیر كوه نیرو مستقر كرده باشیم، بسیار دشوار بود؛ به همین دلیل اگر نیرویی را می‏دیدند، می‏گفتند: برای شناسایی آمده و یا از مردمان همان منطقه است. اما اگر ماشین مخصوص جنگ مثل تویوتا را می‏دیدند، آن قدر به طرف او آتش می‏ریختند تا نابود شود. معمولا روز اگر كسی می‏رفت، او را زیر آتش می‏گرفتند.

روز قبل از عملیات مسۆول ما كه شخصی به نام حاج بابا بود، همه فرماند‏هان و دیده‏بانان را خواست تا هماهنگی لازم را انجام دهد. من هم كه دیده بان بودم، رفتم. ساعت سه بعد از ظهر قرار بود جلسه تشكیل بشود. فرماندة یك گروهان نیامد. تا ساعت 4 به انتظار او نشستیم حاج بابا عصبانی شد و با احساسات كامل ماشین تویوتا را برداشت تا او را در خط مقدم جبهه پیدا كند. به هر حال با تویوتا در روز روشن مقابل دشمن از این طرف به آن طرف می‏رفت تا بالاخره او را پیدا كرد و آورد. من در مدت سه ماه كه آن‏جا بودم یك بار هم چنین كار خطرناكی را از كسی ندیدم. قطعا این كار موجب شد تا دشمن حساستر شود و شب نیروهای بیشتری را برای نگهبانی بگذارد. پیدا كردن آن فرمانده گروهان شاید آن اندازه هم ارزش نداشت كه به واسطة آن، دشمن هوشیار شود. اساسا اگر همة كارها بر مبنای عقل بود بسیاری از اتفاقها نمی‏افتاد.

خاطرات دفاع مقدس از زبان استاد عابدینی


[ دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ] [ 19:32 ] [ علی عتابی ] [ ]

یگانِ قاطر ریزه 


داستان کوتاه طنز دفاع مقدس نوشته ی اکبر صحرایی 
  


 
دفاع مقدس
شاپور، دست واسه سرباز مسلحِ مشرف بر جادة باران خورده کوهستان، تکان تکان می‌دهد و دندة جیپ نظامی را سنگین می‌کند. «تو این چند کیلومتر، اتمسفر نظامیِ جاده رو آنالیز کردم، یک گردان نیرو واسه تأمین جاده هزینه شده! حالا حساب کن سر تا سر جاده‌های غرب رو.»

پیچ بعد، تویوتای سوختة کنار جاده را نشان می‌دهم.

ـ شاهد از غیب قربون، ضدانقلاب با آر.پی.جی زده و فلنگ رو بسته. آدمای توش، جزغاله شدن.  

کاظم از روی صندلی عقب، کلّه می‌کشد جلو: «بـِ به فـَ فَـ ضـ...ـل خُـ خدا...تُ تو ااایی حَـ....حَمله. کـ کار سِـ ستون پَـ پَنجم...تَ تمومه!»

 نگاهم را می‌کشم به ابرهای سفید یله شده بر روی قله‌های بادمجانی رنگ. «لابد با یگان قاطر ریزة کاظم اقا؟!»

ـ چِـ...چه خِـ خیال کِـ...کردی...! تُـ...تو کُـ...کوه اَاَرزشِ قَـ قاطر اَاَز...تویوتا...بیش تَـ...تره!

ـ گواهینامة قاطرسواری هم داری قربون؟!

کاظم، خط زخم زیر چشمش را نشانم می‌دهد.

 ـ کُـ...وو...چیک بووودم...خَـ خَـر...لَقدزَزَ زَد...زِزِیر چیـ...شام...اااینا اِاِاینجا! می‌ترسم نَـ...نزدیک خَـ...خر بِـ ...شم!

ـ خر، با قاطر فرق داره قربون!

ـ فَـ فَـ...فرقی نَـ نَداره...جُـ جُـ جفتِ شُـ شُون لَـ لقد می‌زنن!

بارانِ دُرشت و تند، می‌کوبد به شیشه جلو. شاپور برف‌پاک‌کن را تند می‌کند. «کاظم جان، قاطر چند تا دنده داره؟»

جای کاظم، من دست می‌کشم به استخوان‌های قفسة سینه‌ام. «با این قاطرا باید بریم تـو عمق سی کیلومتری عراق؟!»

ـ اَاَََا...گه قاطر نَـ...نَباشن، یِـ...یِـ...ـه رُرُوزَم دَوُم نَـ...نَمی یـ...یارِررِرِیم! 

شاپور سرعت ماشین را کم می‌کند. «دیسیپلین ارتش بالاس و به بی‌نظمی آلرژی دارن. چند دقیقه آدم باشین!» 

ماشین را جلو در دژبانی پادگان نگه می‌دارد. سربازی پیشانی بلندی که کلاهخود سفید روی کله اش لق می‌زند، با واکسیل شانه و پاچه‌ بند سفید، جلو می‌آید. سینه سپر می‌کند. کاظم سلام می‌کند: «سَـ سَـ...ـلام بَـ برادر!»

دژبان به صورت و کلّة خاکی و بدون کلاه کاظم نگاهی می‌اندازد. بعد چشم می‌دواند روی لباس از حال رفته و ریش و پشم من و آخر سر هم، روی شاپور که سعی می‌کند با لبخند، جو را کنترل کند. سرباز، عین سرهنگی که گماشتة خطاکارش را مۆاخذه می‌کند، خشک می‌گوید: «چی می‌خواین؟!» 

 تند می‌گویم : «خَر!»

دژبان، تُرُش می‌کند. شاپور، برگ تردّد و حوالة قاطر را طرف سرباز می‌گیرد. «خدمت رسیدیم برای قاطر!»

غبغبة دژبان انگار وزغ، باد و خالی می‌شود. اوراق را می‌گیرد و گول و منگ، به کاغذها نگاه می‌اندازد. پشت گوشم را می‌خارانم. «برگ تردّد رو سر و ته گرفتی قربون!» 

دژبان، دست‌پاچه، اوراق را می‌چرخاند. حکم مأموریت را با دو انگشتش لمس و امتحان می‌کند. «می‌خواسم ببینم قلابی نباشه!»

فرز اوراق را پس می‌دهد و با انگشت سبابه سولة بزرگ وسط پادگان را نشان می‌دهد. «اونجا...واحد قاطر ریزه...ن!»

زنجیر دژبانی را می‌اندازد و توی حرکت، دژبانی چاق از پشت اتاقک بیرون می‌پرد. فانوسقه‌اش را می‌بندد و سر دژبان لاغر هوار می‌کشد: «اینا کی بودن؟! نگفتم کسی راه نده...؟!! بی‌سواد...!»

شاپور سرعت ماشین را کم می‌کند. «دیسیپلین ارتش بالاس و به بی‌نظمی آلرژی دارن. چند دقیقه آدم باشین!»  ماشین را جلو در دژبانی پادگان نگه می‌دارد. سربازی پیشانی بلندی که کلاهخود سفید روی کله اش لق می‌زند، با واکسیل شانه و پاچه‌ بند سفید، جلو می‌آید. سینه سپر می‌کند. کاظم سلام می‌کند: «سَـ سَـ...ـلام بَـ برادر!»

 شاپور گاز می‌دهد و ماشین را جلو اصطبل نگه می‌دارد. قاطرها را که تحویل می‌گیریم، کاظم ریشش را می‌خاراند. «ددااارعلی، بِـ بـِ...بینم چِـ چِـ چقدر شُـ شُـ شجاع هَـ هَـ...سی؟»

  با آرامشِ خاطر اشاره می‌کنم به کاظم: «جایی خوندم، تا آبِ قربون، تیمم باطله!»

نگاهی به من می‌اندازد و سوار قاطر می‌شود. سینه را جلو می‌دهد. گوش‌های دراز قاطر سیخ می‌شود. تا افسار حیوان را تکان می‌دهد. «کَـ کاری...نَـ نداره!  فَـ فَقط نَـ نباید تُـ تو چِـ چِشمِش نِـ نِیگاه...کنی!»

زلزله می‌شود و قاطر عین کاتیوشا آتش می‌کند. حروف توی دهن کاظم انگار دست و جوارحش، هر کدام، به سمت و سویی پرت می‌شوند: «وووااای..! .به دددادم...بـ...برس...!»

قاطر عین گاو وحشی پارچة قرمزدیده، تنش را می‌لرزاند و هیکل لاغر و نحیف کاظم را روی پشت می‌کوبد و مثل رخش رستم، چار نعل می‌تازد. دست به تعقیب و گریز می‌زنیم. قاطر جفتک می‌اندازد و تک تک، وارد اتاق‌های اصطبل می‌شود و از در دیگر بیرون می‌رود. جار و جنجال می‌شود و سرباز و درجه‌دار بیرون می‌ریزند. می‌خندند و کاری از کسی برنمی‌آید. کاظم هم با دندان فشرده و چشمان از حدقه بیرون‌زده، انگار سریش، چسبیده به گردن قاطر و صدای نک و ناله‌اش می‌پیچد توی گوشم. «کوووومَک...! »

کاظم و قاطر هُل می‌خورند توی تعویض روغنی پادگان ارتش. لیز می‌خورند و چند متری روی زمین کشیده می‌شوند. شاپور قرچ‌قرچ صدای انگشتانش را درمی‌آورد. می‌روم گوشة تعمیرگاه و روی پیت روغنی می‌نشینم و سیگاری از جیب بیرون می‌آورم. آتش می‌زنم و دود را پُف می‌کنم سمت کاظم که با نشیمن‌گاه توی تشت روغن سوخته نشسته. «قربون، باید تو چشاش نیگاه می‌کردی!»

با قانون گارانتی، قاطر را تعویض می‌کنیم. شاپور با دیدن حال روز تاسیده کاظم، می‌گوید: «بُنی جان، بعدی رو شما تست کن! بلکه حوری زمینی هم، خوشحال بشه!»      

می‌گویم: «لازمه قاطرا رو تست کنیم قربون؟»

ـ قاطر قبل رو دیدی. اگر می‌ترسی، حرفی نیس. 

انگشت اشاره را عمود می‌گیرم به سمت آسمان ابری و بارانی.

ـ آدم ترسو هیچ وقت تو کارش موفق نمی‌شه.  

می‌روم کنار قاطرِ بالابلند. نگاهی به بدن برّاق و عضله‌های پُر پیمانش می‌اندازم. کاظم انگار تخم کفتر خورده و زبانش باز شده، می‌گوید: «دارعلی! زِزِره و کُـ...لاهخود و سِپر و شِـ...شمشیر، بِدم خِـ خدمتت!»

کاظم می‌آید کنار قاطر و دو دست را قلاب می‌کند. دولا می‌شود. خودم را "دون کیشوت" مجسّم می‌کنم و کاظم را نوکرش "سانچو پانزا" توی تلّه حوری شاپور می‌افتم و دست از جان شُسته، پا در قلاب دستی کاظم می‌اندازم و عین شوالیه‌های عازم جنگ، سوار قاطر پُر زور می‌شوم. با نیش دندان آستین پیراهن نظامی‌ام را گاز می‌گیرد. می‌خوانم:

«تو موری و من سلیمان!          تو پیاده و من سوار قاطر!»  

قاطر عین گاو وحشی پارچة قرمزدیده، تنش را می‌لرزاند و هیکل لاغر و نحیف کاظم را روی پشت می‌کوبد و مثل رخش رستم، چار نعل می‌تازد. دست به تعقیب و گریز می‌زنیم. قاطر جفتک می‌اندازد و تک تک، وارد اتاق‌های اصطبل می‌شود و از در دیگر بیرون می‌رود. جار و جنجال می‌شود و سرباز و درجه‌دار بیرون می‌ریزند. می‌خندند و کاری از کسی برنمی‌آید. کاظم هم با دندان فشرده و چشمان از حدقه بیرون‌زده، انگار سریش، چسبیده به گردن قاطر و صدای نک و ناله‌اش می‌پیچد توی گوشم. «کوووومَک...! »

قاطر پوزش را بالا می‌گیرد و لب‌های مو دارش می‌لرزد. گوش سیخ می‌کند و انگار دودکش قطار، بخار از دهن و دماغش بیرون می‌زند. جا خوش نکرده، رَم می‌کند. فقط فرصت می‌کنم پلک ببندم. حروف مثل وزنة سنگینی از لب‌هایم آویزان می‌شوند و از دهنم بیرون می‌ریزند: «کُ کُ... مَ مَ...ک!!.»

از نو، زبان کاظم می‌گیرد: «تُـ تُـ تو چِ چِیشاش نِ نِگاه نَ نَکُن...»

قاطر، عین جت، دیوار صوتی می‌شکند و از دروازة پادگان بیرون می‌زند. جلو دژبانی، دو سرباز چاق و لاغر، توی سر و کلّة هم می‌زنند. دلم خوش است به شاپور و کاظم که با جیپ نظامی، پشت کلّه‌ام می‌تازند. تعقیب و گریز می‌کشد به سمت شهر. عین سریش چسبیده‌ام پشت گردن قاطر، زیر و رو می‌شوم و قاطر هم می‌تازد به سمت شهر مرزی. آویزانم به قاطر، پاهایم به زمین می‌خورد و جرقه می‌زند! صدای کاظم را می‌شنوم که سوار بر جیپ، سپر به سپر، تعقیب‌مان می‌کند: «تـ تو...چـ چیشاش نـ نـ نیگاه کـُ کُن!»

داخل شهر مرزی می‌شوم و جلو چشم مبهوت مرد و زن، تعقیب به پس کوچه های تنگ و ترش می‌کشد. از شانس راستم، قاطر داخل کوچة بن‌بست می‌پیچد و از شانس کج‌ام، ترمز می‌زند و آدم و حیوان، زمین می‌خوریم و به در و دیوار کوبیده می‌شویم. دست قاطر می‌شکند و خون می‌زند بیرون. کلّه‌اش یله می‌شود روی خاک. با چشمان درشت و سیاهش نگاهم می‌کند و سخت نفس می‌کشد. شاپور دامپزشک می‌شود: «بُنی، تنفس دهن به دهن...!»

دهن می‌چسبانم به لب و لوچه ی کف دار و مودار قاطر و نفسم را هُل می‌دهم توی دهنش...!


[ دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ] [ 19:31 ] [ علی عتابی ] [ ]

صدای سرفه ی پدر


هنوز هستند پدرانی که صدای سرفه هایشان خواب را برای کودکانشان تلخ میکنند اما کودکان با افتخار میگویند: من از سرفه های پدرم نمیترسم
جانبازان

مریم کوچولو: مامان چرا بابا شبا اینقدر خس خس میکنه و سرفه میکنه

مادر: آخه بابات مریضه عزیزم

مریم کوچولو: مامانی مگه خودت نگفتی که آدم تا یمدتی مریضه و اگر خوب از خودش مواظبت کنه خوب میشه؟!!

مادر: آخه مریضی بابات یه مریضی خاصه عزیزم

ناگهان سرفه های بلند پدر اهه اهه اهه ............هووووو..........هووووووو

مریم کوچولو: مامان من میترسم با با چرا اینجوری شد؟!!

هیچی عزیزم تو برو تو اتاق خودت بابات حالش بده پدر: اووووون....................کپ کپ کپسول.................... اکسیژنمو بده

مادر: سمیه بدو برو کپسول اکسیژن باباتو بردار و بیار بابات حالش بده

پدر: بی...... مگه با تو نبودم برو بیار کپسولو.......

مادر: محسن آروم باش...... تو رو خدا آروم باش

((پدر همینجوری داره به خودش کتک میزنه .....مادر میره که نذاره خودشو بزنه بابا مامانم رو هم میگیره زیر باد کتک ))

مریم کوچولو: بابا تو رو خدا مامان رو نزن تو رو بقؤان مامان رو نزن...................بابا.

مادر: مریم مگه با تو نبودم برو تو اتاقت بدو برو و اینجا نباش بدو برو

((بابا مریم رو میگیره پرت میکنه 1 طرف اتاق))

سمیه میره و مریم رو میبره توی اتاقش ولی مریم در حالی کهگریه میکنه طاقت نمیاره و از لابلای در نگاه میکنه ببینه چه اتفاقی داره میافته

بابا هنوز داره مادر رو کتک میزنه ولی مامان هی داره میگه محسن جان قربونت برم خودتو نزن  بیا بزن توی گوش من

محسن جان من نزن بخودت تو رو به خدا، تو رو به قرآن، ((سمیه داره تلاش میکنه بابا رو آروم کنه، بدو بدو میره و آمپول آرام بخش بابا رو میاره و درحالی که بابا داره داد میزنه بهش تزریق میکنه)) محسن تو رو بخدا بخودت نزن، محسن تو رو به اباعبدا... خودتو نزن((بابا تا این حرف رو میشنوه آروم و آروم تر میشه))

بابا: خانوم من تو رو خدا نیا جلو برو کنار من خودمو نمیتونم کنترل کنم تو چرا خودت رو اینجوری تو دست و پای من میندازی برو

بابا آروم تر شده ولی هنوزم داره خس خس میکنه و توی یچیزی که جلوی دهنشه هی نفس میکشه و اون بخار میکنه

سمیه: مامان مگه نگفتم آرام بخش های بابا رو کنار دستش همیشه بذار؟چرا خودت رو اینجوری کردی صورتتو ببین

مریم کوچولو: خانم معلم گاز اعصاب یعنی چی؟

معلم: گاز اعصاب یه گاز شیمیاییه که خیلی خطرناکه برای چی عزیزم؟

مریم کوچولو: آخه بابای من انگاری مریضی گاز اعصاب گرفته و همش به مادرم کتک میزنه بعد هم یک سرفه های بدی می کنه که من می ترسم تازه بچه هام هم هی منو مسخره می کنن

مادر: عزیزم اگر من اینکار رو نمیکردم معلوم نبود بابات چه بلایی سر خودش میاورد، تازه این برای فداکاری که اون کرده هیچه

سمیه: مامان بابا قبلاً اینقدر حاد بمشکل بر نمیخورد میشد؟

مادر: نه عزیزم دکترش میگه گاز اعصاب تازه داره بیشتر روش اثر می کنه و هر چی اینجوری بشه زودتر داغونش می کنه، گفته که نذارید بخودش آسیب برسونه چون اگر زخمی تو بدنش پیدا بشه دیرتر خوب میشه و احتمال داره عین تاول های اولش بریزه بیرون

سمیه: مامان نذار مریم از این ماجرا چیزی بدونه، چند روز پیش هم که بابا رفته بوده دنبال مریم انگار حالش بد شده بوده و ماسک اکسیژنشو که زدنه دوستای مریم دیدن و مسخرش کردن. یجوری خودت باهاش صحبت کن و نذار اون بچه هم ناراحت بشه

چند روز بعد

مریم کوچولو: خانم معلم گاز اعصاب یعنی چی؟

معلم: گاز اعصاب یه گاز شیمیاییه که خیلی خطرناکه برای چی عزیزم؟

مریم کوچولو: آخه بابای من انگاری مریضی گاز اعصاب گرفته و همش به مادرم کتک میزنه بعد هم یک سرفه های بدی می کنه که من می ترسم تازه بچه هام هم هی منو مسخره می کنن

معلم((درحالی که اشک تو چشاش جمع شده بود و بغض گلوشو گرفته بود)): کی مریم رو مسخره کرده؟بچه می دونید که بابای مریم یه قهرمان ملیه؟همه جهان می شناسنش؟

مریم کوچولو: خانوم راست میگید؟

معلم: بله عزیزم بابای مریم و دوستاش وقتی یک عالمه غول می خواستن بیاد داخل ایران و همه رو بکشن. عین مرد، دست خالی رفتن و با اون غولا جنگیدن. اون غولای نامرد یک عده از دوستای بابای مریم رو شهید کردن، یه عده رو اسیر کردن، یه عده رو هم بیمار کردن. تازه خیلی از مردم بی گناه رو هم مریض کردن و الان خیلی از آنها یا مثل بابای مریم همش سرفه های بد میکنن و خیلی هاشون عمرشون رو دادن بخدا

((معلم گفت و گفت و گفت و اونایی که مریم کوچولو رو مسخره می کردن از خجالت سرشون رو پایین انداختن)) زنگ آخر جلوی درب مدرسه دوستای مریم ازش معذرت خواستن و همشون با یک دسته گل و یک جعبه شیرینی بعدازظهر آمدن خونه مریم و داستان های باباشو گوش میکردن

از اون روز به بعد هم مریم دیگه به باباش افتخار می کرد و از سرفه های باباش نمی ترسید


[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 17:16 ] [ علی عتابی ] [ ]

خانه ی چادری


زندگی در خرابه های جنگ،خرمشهر 50درجه بالای صفر .


خانه ی چادری

هرچه به پیکان قراضه‌اش استارت می‌زند،‌ روشن نمی‌شود که نمی‌شود؛ در را محکم می‌بندد و با قد خمیده‌اش آرام ‌آرام به سمت خانه مخروبه‌ای قدم برمی‌دارد؛ پرده پوسیده جلوی خانه را کناری می‌زند و لحظه‌ای به همسرش که گوشه‌ای از حیاط خانه، زیر برق آفتاب نشسته نگاهی می‌اندازد؛ “امین”‌‌ هم از درخت آویزان شده و مثلاً تاب ‌بازی می‌کند. “ننه”‌‌ هم نشسته کف حیات و مثل همیشه سنگ‌ ریزه‌ها را جمع می‌کند. پرده را می‌اندازد و از گوشه دیوار ترکش ‌خورده‌ خانه می‌رود و می‌نشیند کنج اتاقک چادری؛ با آستین پیراهنش عرق‌های پیشانی را خشک می‌کند و دست‌های لرزانش را ستون می‌کند زیر چانه‌ و به صدای امین گوش می‌دهد: “تاب ‌تاب عباسی، خدا منو نندازی…”‌‌

 “علی”‌، مرد خانواده‌ای هفت ‌نفره است که زیر آسمان خرمشهر، کنج حیاط خانه‌ای موشک‌ خورده، روزگار می‌گذرانند. در یکی از روزهای تابستان مرطوب و 50 درجه‌ای خرمشهر، میهمان این خانواده خرمشهری می‌شویم و علی می‌گوید: “2 سالی می‌شود ‌کسی به خانه ما نیامده!”‌

“از خودمان که چیزی نداریم، مجبوریم کنج خانه‌های مخروبه خرمشهر که از زمان جنگ باقی مانده‌اند زندگی کنیم. 2 ماهی می‌شود که این‌جا هستیم، خانه قبلی را شهرداری تخریب کرد.”‌ این‌ها را مادر جوان خانواده می‌گوید و پدر، سرش را پایین می‌اندازد. امین، پسر 8 ساله علی و شهلا هنوز به درخت آویزان است و بازی می‌کند؛ مادرش دستی به سر امین می‌کشد و می‌گوید: “پسرم امسال می‌رود کلاس سوم؛ معدلش 20 شده.”‌ بعد نگاهش خیره می‌شود به زمین! “یک پسر و یک دختر دیگر هم دارم؛ رفته‌اند اهواز، خانه فامیل؛ ما که این‌جا جای درست و حسابی نداریم؛ روزها توی چادر گرمشان می‌شد، رفتند خانه فامیل، زیر کولر!”‌

علی هنوز کنج اتاقک چادری نشسته و خیره شده به روبه ‌رو! زیر لب تعریف می‌کند که خودش با تیر و تخته این چادر کوچک را علم کرده و خانواده هفت ‌نفره‌اش را جا داده زیر این سقف لرزان! پلاکاردها و بنرهای تبریک و تشویق و زیارت ‌قبول، حالا شده‌اند دیوار و سقف اتاق این خانواده خرمشهری! مادر خانواده دعوت می‌کند که برویم توی چادر و مدام عذرخواهی می‌کند که فقیر هستند، که چیزی برای پذیرایی ندارند، که کولر ندارند، که آب خنک ندارند! فرش کوچک و کهنه‌ای کف اتاقک لرزان پهن شده و سنگ‌ ریزه‌ها جابه‌جای آن را سوراخ کرده‌اند. تیرک‌های چوبی چهار طرف اتاق با کوچک‌ترین بادی می‌لرزند و سقف اتاق هم گاهی به یک طرف جمع می‌شود!

گرمای درون چادر را نمی‌شود تحمل کرد؛ علی و همسرش می‌آیند توی حیاط و هرکدام گوشه‌ای می‌نشینند، زیر سایه درخت. امین از درخت پایین می‌آید، شلنگ آب توی حیاط را بلند می‌کند و آب می‌خورد. مادرش نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید: “بچه‌ام دل ‌درد گرفته از آب گرم! دیشب تا صبح هم از گرما و دل ‌درد نخوابید!”‌

چند پتوی کهنه، تعدادی کاسه و بشقاب شکسته، یکی دو دست لباس کهنه و یک یخچال سوخته که گوشه‌ای از چادر گذاشته‌اند، همه دارایی این خانواده است. مادر خانواده می‌گوید: “زمستان خیلی عذاب کشیدیم، همه زندگی‌مان را آب بُرد. ستون‌های چادر زیر باد و باران دوام نیاورد. تابستان‌ها هم که وضع‌مان همین است؛ نه برق داریم، نه کولر، نه حتی آب خنک. روزهایی که خاک می‌شود هم یک چادر می‌کشیم روی سرمان!”‌

گرمای ظهر تابستان خرمشهر به اوج رسیده؛ علی مدام با آستین پیراهن و شهلا هم با گوشه چادرش عرق‌ سر و صورت را خشک می‌کنند. مگس‌ها و پشه‌ها هم امان آن‌ها را بریده‌اند. شهلا تعریف می‌کند که گاهی از توی این خرابه‌ها حشره‌ای، خزنده‌ای بیرون می‌آید و می‌رود توی چادر؛ بعد می‌خندد که: “همین 2 شب پیش یک هزارپا اومد روی صورت علی!”‌ هر دو می‌خندند.

توی حیاط، کنار خرابه‌های باقی‌مانده از خانه قدیمی، پسر جوانی در سایه دیوار آجری نشسته و سرش را توی دست‌هایش گرفته! گاهی با اخم نیم‌ نگاهی به ما می‌اندازد و دوباره نگاهش را برمی‌گرداند روی زمین. شهلا آرام می‌گوید: “محمد 18 سال داره؛ آقام که مُرد، با ننه‌ام اومدن پیش ما؛ خودم بزرگش کردم؛ بنده ‌خدا جوونه، غرور داره، دوست نداره اینجوری زندگی کنه. چند وقت پیش یک‌ نفر اومد تو چادر، شناسنامه‌اش رو دزدید، حالا حتی خدمت هم نمی‌تونه بره!”‌

خانه ی چادری

گرمای درون چادر را نمی‌شود تحمل کرد؛ علی و همسرش می‌آیند توی حیاط و هرکدام گوشه‌ای می‌نشینند، زیر سایه درخت. امین از درخت پایین می‌آید، شلنگ آب توی حیاط را بلند می‌کند و آب می‌خورد. مادرش نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید: “بچه‌ام دل ‌درد گرفته از آب گرم! دیشب تا صبح هم از گرما و دل ‌درد نخوابید!”‌

گوشه دیگری از حیاط، پارچه‌ای آویزان شده و خانواده علی، پشت این پارچه، با همین شلنگ آب که از توی کوچه آمده، حمام می‌کنند! پشت دیوارهای ساختمان مخروبه هم بوی تعفن پیچیده. در گوشه‌ای از حیاط هم آب سبزرنگ و لجن‌ گرفته‌ای جمع شده و گاهی بوی آن تا توی چادر هم می‌آید!

15 سالی می‌شود ازدواج کرده‌اند؛ از همان اول زندگی خانه ‌به ‌دوش بوده‌اند. چند وقتی آمده‌اند اهواز، خانه‌ای اجاره کرده‌اند، علی هم مسافرکشی کرده و پول اجاره را داده، ولی ماشین‌شان که خراب شده، برگشته‌اند خرمشهر، خانه پدری علی. آن‌جا هم دوام نیاورده‌اند و از آن زمان به بعد، کنج خرابه‌های خرمشهر منزل دارند. امین، توی همین خرابه‌ها بزرگ شده و قد کشیده!

پدر خانواده تعریف می‌کند که از دار دنیا یک ماشین قراضه دارد که روزی حرکت می‌کرده و علی هم از پول مسافرکشی، درآمدی داشته و نان زن و بچه را می‌داده؛ حالا هم گوشه کوچه افتاده و حرکت نمی‌کند! می‌پرسم چند سال داری، که به فکر فرو می‌رود؛ بعد دست می‌کند در جیب شلوارش و شناسنامه‌ای پاره را بیرون می‌آورد. “نمی‌دانم چند سال دارم!”‌ صفحه‌های خیس و رنگ‌ و رو رفته‌ی زندگی علی را ورق می‌زنم تا می‌رسم به 40 سالگی! علی باورش نمی‌شود 40 ساله شده و شهلا هم می‌خندد که: “شوخی می‌کنی!”‌ بعد که روزهای رفته را برایشان حساب و کتاب می‌کنم، بدون این‌که چیزی بگویند، هرکدام می‌روند گوشه‌ای از خرابه می‌نشینند و دست‌ را می‌زنند زیر چانه…

مادرِ شهلا، خسته و خمیده، خرابه را تمیز می‌کند و محمد، هنوز سرش را توی دست‌هایش گرفته! خورشید وسط آسمان رسیده و سایه‌ها در دیوارهای ترکش‌خورده فرو رفته‌اند؛ باد گرمی وزیدن گرفته و نگاه نگران پدر، امین را نوازش می‌کند…

 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست


[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 17:15 ] [ علی عتابی ] [ ]

معتمد محله ما


عشق رفتن به جبهه دیوانه ام كرده بود. نه سن و سالِ درست و حسابی داشتم، نه تن و بدن رشید و تنومند. هر بار كه می رفتم پایگاه اعزام نیرو، انگار كه با بچة تخس و پررویی طرف باشند، دنبالم می كردند و با بد و بیراه و تهدید، بیرونم می كردند.آنچه  می خوانید یکی از داستانهای کتاب ترکش های ولگرد نوشته داود امیریان است.

نوجوان جبهه

عشق رفتن به جبهه دیوانه ام كرده بود. نه سن و سالِ درست و حسابی داشتم، نه تن و بدن رشید و تنومند. هر بار كه می رفتم پایگاه اعزام نیرو، انگار كه با بچة تخس و پررویی طرف باشند، دنبالم می كردند و با بد و بیراه و تهدید، بیرونم می كردند. اما آن قدر رفتم و آمدم تا مسئول ثبت نام را از رو بردم. بندة خدا با خنده ای كه شكل دیگری از گریه بود، چند تا فرم داد دستم. من هم چشمان اشك آلودم را سریع پاك كردم و با خط خرچنگ قورباغه ام، تندتند فرم ها را پر كردم. ماند دو تا فرم كه باید دو نفر از افراد معتمد و خوش نام محله آن را پر می كردند. مثل خر ماندم توی گل. درحالی كه سعی می كردم حالت چهره ام مظلومانه باشد، به مسئول ثبت نام گفتم: "من دو تا خوش نام و معتمد از كجا پیدا كنم"بندة خدا كه از دستم عاصی شده بود، با تندی گفت:" از تو جیب من! من چه میدانم فرمها را بده پر كنند و زود بیار. حالا هم تا از تصمیم خودم برنگشته ام، برو ردّ كارت." ماندن را جایز ندانستم و زدم بیرون.نفهمیدم مسیر پایگاه اعزام نیرو تا محل همان را چطور آمدم. در راه، همه اش دنبال دو تا معتمد بودم. راستش در محله مان، معتمد و خوشنام كم نبود، اما مشكل من این بود كه خودم خیلی خوشنام نبودم و اندازة صد تا آدم گناهكار اسم دركرده بودم! همة كسبه و اهالی محل از دستم ذله بودند. مغاز های نبود كه شیشه اش را با توپ خرد و خاكشیر نكرده باشم. پیرمردی نبود كه موقع بازی فوتبال درمحله، مزة شوتهای مرا نچشیده و با ضربة توپ كله معلق نشده باشد! خلاصة كلام همه از دستم عاصی بودند و میدانستم اگر بفهمند كارم به آنها افتاده و ریش نداشته ام پیششان گرو است، چه معامله ای با من می كنند. یك دفعه دیدم ایستاده ام جلوی مغازة "آقا پرویز" و او دارد بروبر نگاهم می کند. این آقا پرویز، اسم واقعی اش پرویز نبود. یك بار از دهان نوه اش پرید و گفت كه اسم واقعی پدربزرگش « قندعلی » است. از آن به بعد، من هر بار كه می خواستم صداش كنم، می گفتم: «! آقا قندعلی » و او سرخ و سفید می شد و برایم خط و نشان می كشید. اما حالا زمانی بود كه باید گردن كج می كردم و یك جوری دلش را به دست می آورم. رفتم توی مغازه و گفتم:«! سلام آقا پرویز » بندة خدا طوری با چشمان ورقلبیده و متعجب نگاهم كرد كه دلم برایش سوخت. بعد از چند لحظه، گل از گلش شكفت و با لبانی خندان گفت: « سلام پسر گلم. حالت چطوره؟ » فهمیدم كه زده ام به هدف. حسابی مایه گذاشتم و مخش را ریختم توی فرغون و برایش روضه خواندم و منبر رفتم كه ترش كرد و با عتاب گفت: «بس كن بچه، اول صبحی چه خبرته این قدر حرف می زنی! راست و حسینی بگو ببینم دردت چیه؟ » فهمیدم كه تنور داغ است و موقع چسباندن نان. ماجرا را گفتم. اول هاج و واج نگاهم كرد. بعد پقی زد زیر خنده و آب دهانش مثل قطرات باران، ریخت روی سر و صورتم. لابه لای افشاندن آب دهانش گفت: «؟ چی...تو ... می خوای... بری جبهه» «؟ مگه من چه ام است. خدای نكرده، كور و كچلم یا دست و پایم چلاقه » : اخم كردم و گفتم تا گفتم كچل، انگار كه حرف ناجوری زده باشم، ترش كرد. حق هم داشت. چون قدرت خدا، جز چند تا شوید روی سر برّاقش، اثری از مو نبود. كمی سرخ شد و گفت:«! نخیر. من همچه كاری نمی كنم. برو ردّ كارت »

نفهمیدم مسیر پایگاه اعزام نیرو تا محل همان را چطور آمدم. در راه، همه اش دنبال دو تا معتمد بودم. راستش در محله مان، معتمد و خوشنام كم نبود، اما مشكل من این بود كه خودم خیلی خوشنام نبودم و اندازة صد تا آدم گناهكار اسم دركرده بودم! همة كسبه و اهالی محل از دستم ذله بودند. مغاز های نبود كه شیشه اش را با توپ خرد و خاكشیر نكرده باشم. پیرمردی نبود كه موقع بازی فوتبال درمحله، مزة شوتهای مرا نچشیده و با ضربة توپ كله معلق نشده باشد!

داشتم قاطی می کردم . گفتم "باشد آقا قندعلی. فقط یادت باشد كه خودت خواستی. از امروز، روی تمام دیوارهای محل می نویسم آقا پرویز مساوی با آقا قندعلی! اصلاً یك تابلوی گنده می خرم و می دهم رویش بنویسند مغازة پُرمگس آقا قندعلی!" كم آورد. به زور لبخند زد و گفت : "آخر پسر جان، تو از جان من چه می خواهی. می دانی اگر ننه بابایت بفهمند من می دانستم كه تو می خواهی بروی جبهه و خبرشان نكرده ام، چقدر از دستم ناراحت می شوند؟"نفس راحتی كشیدم و گفتم:" خیالتان تخت. آن قدر جیغ و داد كرده ام كه همه جان به سر شده اند و با رفتن من به جبهه موافقند، به شرطی كه دیگر كاری به كارشان نداشته باشم." سرتكان داد و گفت:«! آن فرم لعنتی را بده من » بعد عینك شیشه كلفتش را به چشم زد. با خوشحالی یكی از فرم ها را به دستش دادم. فرم دوم را روی كفة ترازویش گذاشتم و گفتم:" بی زحمت، این یكی را هم بدهید یكی از دوستانتان پر كند، تا دیگر مزاحم نشوم."آه سردی كشید و حرفی نزد. بله. این طوری بود که آقا قندعلی و دوست صمیمی اش "آقا مراد"معرف من شدند و من رفتم جبهه. اما دست روزگار، بازی دیگری برای من تدارك دیده بود. سال ها بعد كه من جوانی متین و سربه راه شده بودم، به همراه پدر و مادرم بار دیگر مزاحم آقا قندعلی شدم. اما این بار می خواستم مرا به غلامی قبول كند و دامادش بشوم. حالا شما فكرش را بكنید كه در جلسة خواستگاری چه گذشت!


[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 17:15 ] [ علی عتابی ] [ ]

 گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


شمیم خوش بهشت از كنار آن بركه، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد، این چه بوی خوشی است كه حتی پس از عبور قرن ها هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد؟ واقعه غدیر حادثه اى تاریخى نیست كه در كنار دیگر وقایع بدان نگریسته شود. غدیر تنها نام یك سرزمین نیست. یك تفكر است، نشانه و رمزى است كه از تداوم خط نبوّت حكایت مى كند. غدیر نقطه تلاقى كاروان رسالت با طلایه داران امامت است. آرى غدیر یك سرزمین نیست، چشمه اى است ابدی كه تا پایان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا نمی پذیرد، افقى است بى كرانه و خورشیدى است عالمتاب ...

و تو ای مهربان مولای کریم ای امیرالمومنین (ع) که پایمردانه بر کائنات ایستادی و زمین و زمان همچون رشته آویخته از سر انگشت تو بود ! با کدامین زبان و احساس تو را روایت کنیم و شرح دل را بازگو نمائیم و تو را با کدامین زبان بسرائیم که جهان آفرینش نغمه وصف تو را میسرایند ؟

ای وارث غدیر و ای صاحب دست بیعت علوی، ای مالک ملک حیدری، ای والی سرزمین صفدری و ای مهر سپهر سروری، ای نوری که از تجلی گاه اراده الهی و نام خدا بر تو نازل گردید، ای شیر بیشه روز و عارف شب، ای بزرگتر از زمان که جامه تاریخ تا هزاران سال دیگر بر اندام نیرومند و مردانه ات نمی گنجد.

ای یگانه دادگری که قرآن را طراز عدالت خود قرار دادی، ای تنها با عظمت که تنهائیت زائیده کینه توزی های دشمنان و نادانی دوستانت بود. ای نمایانگر ذلت در برابر خدا و عزت در برابر دشمن، ای نمونه و اسطوره تضاد علوی، ای مرتضی علی (ع).

میدانی آنگاه که طوفان سیاه و شوم ذلت و مکر و نیرنگ حیله گران آل ابوسفیان بر مردم زبون و نگون بخت چیره گشت و سلطنت را جانشین امامت نمودند و دشمنان و خائنین به پیامبر و اسلام محمدی به دعوت و پیام الهی خداوند کفر ورزیدند و ندای رسول گرامی اسلام که درود خداوند بر او باد در پیام غدیر را نادیده گرفتند و حکومت بر حق تو را غصب نمودند ظلمت و تاریکی از قلب سیاه و آلوده به گناه جانشینان غاصب تو عیان گشت ؟

یا علی (ع) تو نور وحی و رسالت را بچشم خود دیدی و بوی خوش نبوت بمشامت رسید و بهنگام نزول وحی بر رسول خدا (ص) ناله دردناک شیطان را شنیدی و یگانه و تنها برای یاری اسلام قامت مردانه ات را برافراشتی و شیطان صفتان گمراه و مشرکین راه حق را چه خوش سیاست نمودی ؟

یا مرتضی علی (ع) ای ابرمردی که در تمامی پهن دشت آفرینش یگانه گوهر وجود جلوه ذات خدائی، ای در جمال پاک و مقدس تو نور انبیاء و عدالت قرآن و مهر و عشق الهی، ای چهره تمام نمای ذات حق،
ای رهبر مردان صفا و آئینه پاک خدا، ای شاهراه طریقت و عرفان و سلوک و صفا و ای حقیقت نامتناهی عالم وجود، چگونه لب به ستایش و ثنایت گشائیم ؟

زبان ما قادر به تجلیل شکوه کردگاری روح پرعظمت تو نیست. چگونه صبر بر انگیزه های کفرآمیز سفلگان و بت پرستان نمائیم و خوب آگاهیم که در غدیر وحی خداوند به نام تو آراسته شد و اسلام محمدی (ص) به آن استوار. غدیر تو تفسیر بدر واحد و شان نزول صفین و نهروان است زیرا بدر عدالت میخواست و خیبر در تماشای صداقت و شهامت تو بود و همانگونه که غدیر روز پیمان و عهد و روز عدالت و رهبری و امامت تو است ما شیعیانت نیز پیمان غدیر و عهد رسول گرامی اسلام (ص) را لبیک گفته و جانشینی بر حق تو را که وحی الهی و کلام قرآن کریم است را ارج می نهیم.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


و اینك وارث غدیر، صاحب دست بیعت علوی، مالك ملك حیدری، والی سرزمین صفدری، مهر سپهر سروری، حجة بن الحسن العسكری در كنار غدیر روزگاران ایستاده است و از سر شوق و افتخار بر دستان مباركش بوسه می زنیم و بر بیعت با او دل نازنین صدیقه كبری، فاطمه زهرا علیها السلام را شادمان می سازیم.

بیعت با امامی ‌که چشمه‌های حکمت و دانش از ستیغ کوهساران شخصیت والایش ریزان و قادر است سعادت دو جهان را برای همگان به ارمغان آورد، او که به راه‌های آسمان از راه‌های زمین آشناتر بود، او که از شمیم روح پرور وحی محمدی صلی الله علیه و آله بهره‌مند شده و از کودکی در آغوش پر مهر نبوت پرورش یافته بود، او که عادل‌ترین داوران و شجاع‌ترین دلاوران، امیرمؤمنان و پناهگاه ستم دیدگان و دردمندان بود.
 

خجسته عید سعید غدیــرخم، بر دلدادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت
بویژه شما اعضای گرانقدر گروه پرشین استار مبارک بـاد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تا صورت پيوند جهان بود على بود
تا نقش زمين بود و زمان بود على بود

شاهى كه ولى بود و وصى بود على بود
سلطان سخا و كرم و جود على بود

آن شير دلاور كه ز بهر طمع نفس
در خوان جهان پنجه نيالود على بود

آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن
كردش صفت عصمت و بستود على بود

آن عارف سجّاد كه خاك درش از قدر
از كنگره عرش برافزود على بود

آن شاه سرافراز كه اندر ره اسلام
تا كار نشد راست نياسود على بود

آن قلعه گشايى كه در قلعه خيبر
بر كَند به يك حمله و بگشود على بود

چندان كه در آفاق نظر كردم و ديدم
از روى يقين در همه موجود على بود

اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است
تا هست على باشد و تا بود على بود

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 21:16 ] [ علی عتابی ] [ ]

 به سـوی او قـدمی برداریـم ...
آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

به او "توکل" کن

و به سمت او "قدمی بردار"

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...

[ جمعه دوازدهم آبان 1391 ] [ 22:6 ] [ علی عتابی ] [ ]












[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 16:38 ] [ علی عتابی ] [ ]

یادگاری یک شهید

خاطره‌ای از کشف پیکرهای شهدا


سیدبهزاد پدیدار، از جمله نیروهای تفحص است که به دل رمل‌های فکه و کانال‌های جنوب زد تا دل پدر و مادری را شاد کند در خاطرات او می خوانیم.

یادگاری یک شهید

سیدبهزاد پدیدار، از جمله نیروهای تفحص است که به دل رمل‌های فکه و کانال‌های جنوب زد تا دل پدر و مادری را شاد کند

وی در خاطره‌ای می‌گوید: عصر یک روز گرم بود و بیابان‌های خشک و گسترده جنوب و احساس ناشناخته درونی. بیشتر طول روز را گشته بودیم و گمان نمی‌کردیم که دیگر شهیدی در آن جا باشد. یکی از بچه‌ها بدجوری خسته و کلافه شده بود. در حالی که رو به سوی کانال ایستاده بود، فریاد زد: «خدایا، ما که آبرویی نداریم، اما این شهدا پیش تو آبرو دارند، به حق همین شهدا کمک‌مان کن تا پیکرهایشان را پیدا کنیم».

به نقطه‌ای در داخل کانال مشکوک شدیم. بیل‌ها را به دست گرفتیم و شروع کردیم به کندن. 20 دقیقه‌ای بیل زدیم، برخوردیم به تعدادی وسایل و تجهیزات از قبیل خشاب اسلحه، قمقمه و فانسقه که می‌توانستند نشانی از شهیدان باشند، اما کار را که ادامه دادیم، چیزی یافت نشد؛ این احتمال را دادیم که دشمن بعد از عملیات، وسایل و تجهیزات شهدا را داخل این کانال ریخته است.

در ادامه این خاطره می‌خوانیم: درست در آخرین دقایقی که می‌رفت تا امیدمان قطع شود و دست از کار بکشیم، بیل دستی یکی از بچه‌ها به شی‌ای سخت در میان خاک‌ها برخورد کرد. من گفتم: «احتمالاً گلوله عمل نکرده خمپاره است» اما بقیه این احتمال را رد کردند.

فعالیت بچه‌ها بیشتر شد. پنداری نور امید در دلهایشان روشن شده بود. دقایقی نگذشت که دسته‌های زنگ زده برانکاردی توجه ما را به خود جلب کرد. کمی خوشحال شدیم اما این هم نمی‌توانست نشانه وجود شهید باشد. فکر کردیم شاید برانکارد خالی باشد. سعی کردیم دسته‌هایش را گرفته و از زیر خاک بیرون بکشیم. هر چه تلاش کردیم، نشد که نشد. برانکارد سنگین بود و به این راحتی که ما فکر می‌کردیم بیرون نمی‌آمد.

درست در آخرین دقایقی که می‌رفت تا امیدمان قطع شود و دست از کار بکشیم، بیل دستی یکی از بچه‌ها به شی‌ای سخت در میان خاک‌ها برخورد کرد. من گفتم: «احتمالاً گلوله عمل نکرده خمپاره است» اما بقیه این احتمال را رد کردند.

اطراف برانکارد را خالی کردیم. نیم متر هم از عمق زمین را کندیم. پتویی که از زیر خاک نمایان شد توجه همه را به خود جلب کرد. روی برانکارد را خالی کردیم. پیکر شهیدی را یافتیم که روی آن دراز کشیده و پتویی به دورش پیچیده بود. با ذکر صلوات، پتو را کنار زدیم. بدنش استخوان شده بود اما لباس‌هایش کاملا سالم مانده بودند. در قسمت پهلوی سمت راست شهید و روی لباسش یک سوراخ به چشم می‌خورد که نشان می‌داد جای ترکش است. دکمه‌های لباسش را باز کردیم و دیدیم یک ترکش بزرگ روی قفسه سینه‌اش جای گرفته است.

کار را ادامه دادیم. کمی آن طرف‌تر پیکر شهیدی دیگر را یافتیم که آن هم بر روی برانکارد دراز کشیده و شهید شده بود. لباس او هم کاملاً سالم بود. بر پیشانی‌اش سربند سبزی به چشم می‌خورد که رویش نوشته شده بود: «یا مهدی ادرکنی».

صحنه غریبی بود. خنده و گریه بچه‌ها توأم شده بود. خنده و شادی از بابت پیدا کردن پیکرهای مطهر شهدا و گریه از بابت مظلومیت مجروحینی که غریبانه به شهادت رسیده بودند


[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 16:31 ] [ علی عتابی ] [ ]

ما برای چه جنگیدیم؟


این روزها شاهد چیزهای عجیبی هستیم. جدیدا جامعه عوض شده و به جای احترام به شهدا و جانبازان به اونها توهین میکنند و آنها باید جوابگو هم باشند که چرا....
جانباز

توی مترو نشسته بودم که مردی با مو های جوگندمی حدود 55-60ساله  با قدی بلند و لباسهای معمولی و با یک عصا که نوار پلاستیکی اش دور دستش پیچیده بود وارد مترو شد جمعیت زیاد بود و کسی به او توجهی نمیکرد با این که در مرز میان بخش خانم ها و آقایان نشسته بودم از خانم های کنار دستی ام اجازه گرفتم تا بلند بشم و جای من آن مرد که گویا پایش مشکل داشت بنشیند.سپس بلند شدم و از اون مرد خواستم که جای من بنشیند او با لبخند و احترام گفت نه اینجا جایگاه بانوان است . وقتی مرد این حرف را زد اکثر خانم ها که متوجه عصای مرد شدن با کلماتی و جملاتی به او حق دادن تا جای من بنشیند و همه به یک سمت جمع شدند و صندلی آخر را به ایشان اختصاص دادن. مرد با لبخند زیبا و با خجالت از همه تشکر کرد سپس پای چپش را با دستانش گرفت نشت و پایش را روی عصایش گذاشت و بلند از همه پوزش طلبید و گفت ببخشید من پام خم نمیشه یعنی... بعد حرفشو خورد و دیگه ادامه نداد و سرش را انداخت پایین دیگه همه ی افراد داخل واگن متوجه او شدن و مرد نیز از این بابت به شدت خجالت کشید گونه هایش سرخ شد سرش را انداخت پایین دستانش روی پاهایش میلرزید معلوم بود از حسی که الان بهش دست داده است، میلرزد نه به علت بیماری یا کهولت سن. صدای مسئول مترو حواس همه را دوباره به کار های خود برگرداند

(ایستگاه امام خمینی مسافرین محترم که قصد ادامه مسیر به ...)

 به ایستگاه امام خمینی که رسیدم ازدهام جمعیت توی واگن انقدر زیاد شد که اون نصفه قسمتی که جدیداً به خانم ها اختصاص دادن هم مختلط شد و اقایان کاملا وارد آن شدند

پسر جوان ودرشت هیکلی با قلدری فراوان وارد شد و پایش به پای مرد برخورد کرد و داشت به شدت به زمین می خورد به خاطر مهارت بدنی که داشت تونست خودش را سریع جمع کند ولی به خیلی از خانمها برخورد کرد و صدای خیلی از خانم هارا در آورد آن پسر با بی ادبی جواب همه ی خانم هایی که به او اعتراض کردند را داد سپس رو به مرد مسن کرد و با تندی گفت: چرا پاتو جمع نمی کنی....؟ مرد مسن با خجالت گفت ببخشید من پاهام جمع نمیشه. خانمها شروع کردن به اعتراض به مرد جوان که از قسمت خانمها خارج بشه اما مرد جوان با بی ادبی جواب همه را داد و سپس رو به مرد مسن کرد و گفت: این مرد نیست که اینجا نشسته؟

مرد مسن تا آمد جواب مرد جوان رو بده مرد جوان به حرفش ادامه داد که آخی لا بد پاتونو تو جبهه جاگذاشتید و الان حقته هرجا بشینی

مرد مسن سکوت کرد

مرد جوان ادامه داد: همین امثال شما ها گند زدید به این مملکت رفت

مرد مسن سرش را آورد بالا و گفت: ما اشتباه کردیم شما که جوانید درست کنید

اگر درمیدان مین بودی و به خاطر اشتباهی ، چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای اینکه معبر و عملیات لو نرود،آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد واز این ماجرا،فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند،تو به این بو حساس نمی شدی؟

مرد جوان گفت: انقدر وضع خرابه که دیگه نمیشه درستش کرد و شروع به زدن حرفهای ناروا به شهدا و جانبازان کرد

مرد مسن ساکت نشسته بود

همه خانم ها به مرد مسن که گویا جانباز بود نگاه می کردند و منتظر بودند تا او جواب دندان شکنی بدهد و به قولی حال این جوان قلدر را بگیرد ولی سکوت کرد و گذاشت مرد جوان خوب بی احترامی کند.

من که به شدت بهم برخورده بود با عصبانیت به مرد جوان پریدم که:آقا این حرفها چیه میزنید؟ اینهمه جوان های ما شهید شدن و خونشون به زمین ریخت برای امثال من و شماست که راحت بتونیم روی این زمین راه بریم

مرد جوان با بی تفاوتی گفت: خب چیکار کنم می خواستند نرند خودشونو به کشتن بدن

من گفتم: نرند خودشونو به کشتن بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه اونا نمی رفتن پس وضع ما الان چی میشد؟

گفت: هیچی مثل الان مگه وضعمون الان خوبه  وشروع به ناسزا گفتن دادن و نسبت های بد به شهدا و جانبازها

گفتم : شما معنی این همه رشادت رو نفهمیدید حیف این همه جوانهای پاک که برای باز کردن معبر میرفتن روی مین تا بقیه هم رزم هاشون بتونند عملیات انجام بدن و...

اینبار مرد جوان با خنده گفت : خب اینا که می رفتند رو مین دیگه از بقیه خل تر بودند یه خری سگی حیوانی چیزی مینداختن جلو که مسیر را باز کنه

اینبار مرد مسن به کمکم آمد و با غمی بزرگ گفت: گاهی وقتها نمیشد. وقت نبود یا...

مرد جوان با بی ادبی گفت: یا چی ؟؟؟

مرد مسن گفت: من 30ساله لب به کباب نزدنم از جایی هم رد نشدم که بوی کباب بیاد میدونی چرا؟

مرد جوان گفت: نه لابد میخواهی بگی آدمی زاهدی و هم نشین فقیران هستی و مثل حضرت علی نون و نمک میخوری چون فقیران شهر ندارند کباب بخورند

مرد مسن اشک در چشمانش حلقه زد و گفت کاشکی اینجوری بود که تو میگفتی و من انقدر با لیاقت بودم که کارهایی که حضرت علی میکرد را میکردم. میدونی من از بوی کباب متنفرم به این بو حساسم حالمو بد میکنه

اگر درمیدان مین بودی و به خاطر اشتباهی ، چاشنی مین فسفری عمل می کرد و دوستت برای اینکه معبر و عملیات لو نرود،آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد واز این ماجرا،فقط بوی گوشت کباب شده توی فضا می ماند،

تو به این بو حساس نمی شدی؟


[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 12:9 ] [ علی عتابی ] [ ]

جانبازی که شفا گرفت


 محل حضور ما در عملیات، پاسگاه زید بود. در آن عملیات17ساله بودم و45 روز بود به جبهه آمده بودم، شب عملیات ساعت دو نیمه شب بود که به سنگر ما توپ خورد، موج انفجار مرا گرفت و دو ترکش به گردنم اصابت کرد. دیگر از گردن به پایین بدنم را حس نمی کردم و توان حرکت هیچ یک از اعضای بدنم را نداشتم...

جانبازی که شفا گرفت
گفت و گو با جانباز 70 درصد باقر جنگروی

17 سالگی شاید برای خیلی کارها سن کمی باشد. برای جنگیدن، برای دل کندن، برای نخاعی شدن... باقر 17 ساله بود که موعد امتحان او فرا رسید. حالا او خودش را مردودی امتحان جنگ می داند و البته این از بزرگ منشی اوست. آنکه سالها با زخم کاری جنگ زندگی کرده و هنوز هم بر سر آرمان ها و عقاید خود استوار ایستاده است، بی شک مهر قبولی بر کارنامه دارد. این شما و این روایت رزمنده دیروز و جانباز امروز.

ابتدا خودتان را معرفی بفرمایید.

- باقر جنگروی هستم متولد سال1344، در سال 61 موفق به حضور در جبهه های جنگ شدم اما طولی نکشید که در تیرماه سال61 در عملیات رمضان از ناحیه گردن مجروح شده و جانباز 70درصد شدم. ازسال 63 درکتابخانه سپاه شهر خودم کم کم مشغول به کارشدم و به خاطر مجروحیتی که داشتم، بیشترکارهای فرهنگی می کردم. بعد از آن حدود دو سال در مخابرات بودم و چندین سال مسئول عقیدتی پایگاه و قسمت های مختلف بودم. پس از ادامه تحصیل به تهران آمده و تا کنون مشغول به خدمت هستم .

چه موضوعی شما را به جبهه کشاند؟

- رفتن به جبهه اشتیاقی بودکه درجوانان زمان جنگ موج می زد. سال 61 بعد از عملیات فتح المبین دانش آموز سال سوم دبیرستان بودم بعد از به پایان رسیدن امتحانات تصمیم گرفتم به جبهه بروم. وقتی با پدرم مطرح کردم ایشان موافقت کرد،17ساله بودم که به عنوان بسیجی از لرستان برای رفتن به جبهه اقدام کردم. پس از اعزام مدتی ما را به پادگان های آموزشی از جمله پادگان شهید رجایی بردند. مدتی نیز در دو کوهه بودیم و بعد از کسب آمادگی لازم ما را برای عملیات رمضان فرستادند. بنده در تیپ 7 ولی عصر بودم. این تیپ مجموعه ای ازنیروهای خوزستان و لرستان بود.

آن مسئله ای که این عملیات را از دیگر عملیاتها متمایز می کرد این بود که برای اولین بارعراقی ها، سدهای بتونی و سیم خاردارهای چندین متری را تعبیه کرده بودند و شکستن این خط ها خیلی مشکل بود. شب عملیات به ما اعلام کردند که امشب عملیات است و آماده باشید. وقتی عصر به خط مربوطه رسیدیم از آنجا مسافت زیادی را پیاده روی کردیم تا رسیدیم به نقطه ای که عملیات باید انجام می شد. آنجا بود که به ما گفتند: اولین مأموریت شما این است که این خط را شکسته و وقتی به کانال ماهی رسیدید توقف کنید و پیشروی نکنید. عملیات شروع شد. درگیری سختی بود.

آن شب وقتی با فرمانده گروهانمان صحبت می کردم پرسیدم عراقی ها دقیقاً در کدام جهت ماهستند ایشان می گفت: نمیدانم! چون گلوله ها و رگبارهای عراقی از سه طرف به صورت مثلثی می آمد و بچه های ما برای شکستن این خط تا حدی با مشکل مواجه شدند که چندین روز این عملیات طول کشید.

بنده هم در یکی از آن شبهای عملیات بر اثر انفجارگلوله توپ و اصابت ترکش از ناحیه گردن مجروح و دچار ضایعه نخاعی شدم. اگر باز هم به آن دوران برگردم همین راه را انتخاب می کنم و معتقدم کسانی که مجروح شدند شاگردانی هستند که مردود شده اند، قبول شدگان این آزمون شهیدان بودند.

باقر جنگروی هستم متولد سال1344، در سال 61 موفق به حضور در جبهه های جنگ شدم اما طولی نکشید که در تیرماه سال61 در عملیات رمضان از ناحیه گردن مجروح شده و جانباز 70درصد شدم

شرحی ازمجروحیت تان بفرمایید.

- محل حضور ما در عملیات، پاسگاه زید بود. در آن عملیات17ساله بودم و45 روز بود به جبهه آمده بودم، شب عملیات ساعت دو نیمه شب بود که به سنگر ما توپ خورد، موج انفجار مرا گرفت و دو ترکش به گردنم اصابت کرد. دیگر از گردن به پایین بدنم را حس نمی کردم و توان حرکت هیچ یک از اعضای بدنم را نداشتم، فقط چشمانم حرکت می کرد. عملیات رمضان عملیات سنگینی بود و از ایران نیروی زیادی گرفت، آتش حمله عراق خیلی سنگین بود که وقتی مرا روی برانکارد گذاشتند امکان به عقب آوردنم نبود. آن شب همان طورکه در برانکارد روی فضای مسطحی بودم، فقط می توانستم به آسمان صاف و پرستاره نگاه کنم. در آن شرایط احساس رضایت مندی خاصی بهم دست داده بود،حس می کردم به آسمان خیلی نزدیکم، خودم هستم و خدا. احساس اینکه در یک مرتبه بالاتری قرار گرفته ام و حال سبکی داشتم. هیچ دغدغه ای نداشتم، لحظه ای که دیگر نتوانستم آن را تجربه کنم. از معنویت آن لحظه هر چه بگویم کم است، چرا که اصلاً قابل وصف نیست و کلمات از بیان آن لحظه قاصرند. دیدم هوا در حال روشن شدن بود، تصمیم گرفتم نماز بخوانم فضای عجیبی بود، مدام در اطرافم انفجار صورت می گرفت و ترکشهای آن پرتاب می شد و به سمت برانکارد می آمد و من غلت خوردنش روی زمین را می دیدم. درهمان حال و با اشاره چشم ها و تکان دادن زبانم نماز صبحم را خواندم،آن لحظات من خود را برای شهادت آماده کرده بودم و شهادتین را گفتم، اگر در آن حال شهید می شدم بهشت رفتنم قطعی بود چرا که هیچ گناهی نداشتم. چراماندم، نمی دانم! به نظرم ما جزء شاگردان مردودی بودیم که به فیض شهادت نرسیدیم. با اینکه سنی هم نداشتم اما از اینکه مجروح شده و با وضعیتی نامعلوم آنجا بودم، اصلاً ناراحت و ناراضی نبودم بلکه آرامشی داشتم که تا حالا نداشتم. سعی می کردم آن لحظات با خدا راز و نیاز کنم، یک به یک ائمه معصومین(ع)را صدا می زدم. همان طورکه افتاده بودم طلوع آفتاب را دیدم. چقدر زیبا بود. صدای بچه ها را شنیدم که مرا دیدند سوار آمبولانس کردند و به درمانگاه پشت خط آوردند. مرا که روی تخت درمانگاه گذاشتند. عراق آنجا را به توپ بست. مرا سریع به اهواز انتقال دادند و کارهای اولیه را در ستاد مجروحین اهواز روی بنده انجام داده و از آنجا با هواپیما به تبریز انتقالم دادند. یادم می آید که چقدر در هواپیما تشنه بودم اما چون خوردن آب برای ما ضررداشت، از دادن آب به ما خودداری کردند. یک آن یاد لب تشنه سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله (ع) افتادم و دلم هوای کربلا کرد.

جانبازی که شفا گرفت

بعد از چند روز که در تبریز بودم، از دکترم درباره بهبودیم پرسیدم گفت: معلوم نیست شاید چند مدتی طول بکشد. هنوز به خانواده ام خبر نداده بودم، پدر و مادرم بعد از یک هفته پرس و جو به تبریز آمدند. وقتی مرا در آن وضع دیدند خیلی ناراحت شدند طوری شد که شش-هفت ماه بعد از مجروحیتم مادرم به رحمت خدا رفت.

یک شب حالم خیلی منقلب شد. خیلی اذیت می شدم قادر به هیچ حرکتی نبودم. روز قبل هم به دکترم گفتم من آن قدر ضعیف شدم که نمی توانم یک پشه را از روی پیشانی ام بردارم! گفت می گویم کنار تختت را بالا بیاورند، این کار را کردند ولی احساس خفگی بیشتری می کردم، وضعیتم خیلی خاص بود. به همین خاطر یکی از پرستارها کنار تخت بود. آن شب، خیلی شب سختی بود و عرصه بر من تنگ شده بود. آن شب پنجره اتاقم باز بود و نسیمی خنک به سویم می وزید. حالم منقلب شد از خدا خواستم راضی شده و مرا ببرد، اگر هم لیاقت ندارم، حالم بهتر شود، نگاه کردم به پرستار بالای سرم دیدم مشغول دعا خواندن است. پرسیدم: چکارمی کنید؟ گفت: دعا و توسل، تا خدا شما را شفا دهد. حال آرامشی بهم دست داد. بعد از چند لحظه حس کردم انگشت پایم تکان می خورد، گفتم شستم تکان خورد!

او نگاه کرد وگفت: بله شما شفا گرفتید!

سر و صدایی در بخش شد. دکتر آمد و دید ولی به خانواده ام گفته بود: اینها حرکاتی است که طبیعی است و نمی توان روی آن حساب کرد. امیدی نیست و چند وقت بیشتر زنده نمی ماند! فقط او را به خانه نبرید که برایتان دردسر نشود. مرا به بیمارستان امیرالمؤمنین در تهران انتقال دادند. آنجا که بودم دو متخصص از آلمان برای ویزیت جانبازها آمده بودند، وقتی به من رسید توجهی نکرد انگار پیش خود بگوید اینکه ویزیت نمی خواهدکارش تمام است! پس ازمن گذشتند. حتی وقتی برایم کمیسیون پزشکی تشکیل دادند گفتند: نیاز به معالجه خارج از کشور نیست و نتیجه معالجه در خارج و ایران یکی است، همه قطع امیدکرده و کارم را تمام شده می دیدند.

وقتی خانواده ام پرسیده بودندکه چه کارکنیم؟گفتند باید به آسایشگاه مجروحین برود. مرا به آسایشگاه فرستادند. تلاش کردم تا در آسایشگاه حرکت انگشت شست پایم بهترشد و با تلاش مکرر یکی از انگشتان دستم نیز به حرکت درآمد اما حرف های اطرافیان بی تأثیر نبود و خودم هم کمی نا امیدشده بودم و زیاد توجهی به این قضیه نداشتم، گفتم شاید طبیعی است و اتفاق خاصی نیست. حدود7هفت-هشت ماه بعد توانستم مثل بچه متولد شده کم کم راه بروم، غذا بخورم و نوشتن را تمرین کردم. بعد از یک سال گفتند: هم میتوانی به منزل بروی و هم اینکه بمانی.من تصمیم گرفتم به خانه بروم و زندگی مستقلی داشته باشم ،احساس کردم ماندنم فایده ای ندارد. به شهرخودمان بازگشتم و مشغول زندگی عادی شدم.

پس از برگشت به زندگی عادی با مجروحیتی که داشتید چگونه کنار آمدید؟

- خیلی بهتر از قبل شده بودم و مثل معجزه بود که می توانستم حرکت کنم، به لطف خدا کم کم بدون عصا راه بروم، رانندگی کنم، بنویسم و خلاصه یک به یک کارهایی که نمی توانستم انجام دهم را تمرین کرده و انجام دادم. انگار که باز متولد شده و یادگیری همه کارها از راه رفتن تا فعالیت های اجتماعی برایم مجدد تکرارشد. در همین حین متوجه شدم که جنگ درحال تمام شدن است، با خود فکر کردم حالا که نمی توانم به جبهه رفته و آنجا خدمت کنم، پس بهتر است که بی هدف نباشم و با ادامه تحصیلم به طریق دیگری به جامعه خود خدمت کنم. درس های مانده را خوانده و دیپلم گرفتم. سال69 وارد دانشگاه علوم پزشکی اهواز شده و در رشته تغذیه تحصیل کردم. مثل یک دانشجوی عادی کنار بچه ها در خوابگاه درسم را می خواندم و مقطع کارشناسی را باگذراندن هفت ترم، زودتر از هم کلاسی هایم به پایان رساندم. سال72پس از اتمام درسم، چون برایم درسپاه لرستان ظرفیت کاری وجود نداشت به تهران آمدم و در اینجا مشغول شدم. پس از آن ازدواج کرده و صاحب دو فرزند هستم که پسرم سال دوم دبیرستان و دخترم سال دوم راهنمایی هستند. زندگی خوبی دارم از خداسپاسگزارم به خاطر لطفی که تا به حال به من داشته است و از عهده شکرش برنمی آیم.

بنده هم در یکی از آن شبهای عملیات بر اثر انفجارگلوله توپ و اصابت ترکش از ناحیه گردن مجروح و دچار ضایعه نخاعی شدم. اگر باز هم به آن دوران برگردم همین راه را انتخاب می کنم و معتقدم کسانی که مجروح شدند شاگردانی هستند که مردود شده اند، قبول شدگان این آزمون شهیدان بودند

در حال حاضر مشکل خاصی ندارید؟

- بنده ضایعه نخاعی ازگردن به پایین هستم، ولی به لطف خدا همه کارهایم را خودم انجام می دهم. بیشتر درمان من درفعالیت های روزمره و فیزیوتراپی و... خلاصه می شود زیرا من باید حرکت داشته باشم تا عضلاتم تحلیل نرود. خانواده خوبی دارم. خدا را شاکرم که همسر و فرزندانم معتقد و پیرو خط رهبری هستند. ضمناً لازم می دانم از همسر فداکارم به خاطر همه محبت هایش کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم.

حرف پایانی؟

- می خواهم به رهبرمان عرض کنم که آقاجان ما پشتیبانی از شما را رها نمی کنیم، در هر شرایطی که باشیم تابع ولایت فقیه هستیم و هر امری که حضرت آقا تکلیف کنند با جان و دل اطاعت می کنیم. جان ما فدای شما و آرزوی ما سلامتی شماست. مهم ترین اصلی که ما باید در زندگی سرلوحه قراردهیم تبعیت از ولی فقیه است.

من شاگرد مردودی هستم و این زمانه و شرایط امتحانات جبرانی ماست، از رهبرم می خواهم که دعایمان کنند تا در این امتحانات قبول شویم، که اگر قبول نشوم خیلی باخته ام.

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 12:8 ] [ علی عتابی ] [ ]

نفس های خسته


این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما، از هم سخنی با آنان گریزانیم


جانباز

فاصله‌ای‌ ندارد. دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکی ‌دو وجب‌ بیش‌تر نیست‌. یکی‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمی‌کنم‌ چیزی‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهای‌ اول‌ که‌ آمدند توی‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت ‌ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" دارد و یا ناراحتی‌ای‌ دیگر. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت، ‌خیلی‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌. طبقه‌ی دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزی‌ بگویم‌. ولی‌ وقتی‌ فکر سروصدا و سرفه‌ها افتادم،‌ به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:

- می‌بخشید‌ خواهر، آقاتون‌ تشریف‌ دارند‌؟

ناراحت‌ و شرمنده‌، انگار که‌ همسایه‌های‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:

- دارند‌ نماز می‌خونند‌، اگه‌ امری‌ هست‌ بفرمایید.

کمی‌ آرام تر گفتم‌: "خواهرِ من،‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتی‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش ‌دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طوری‌ توی‌ خونه‌ بمونه‌؛ باعث ‌ناراحتی‌ اهل‌ خونه‌اس ‌...

سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌: "چشم‌، حتماً می‌برمش ‌دکتر ...

با همسایه‌های‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌؛ آنها هم‌ شاکی‌ بودند ولی‌ هیچ‌کدام‌ مثل‌ ما ناراحتی‌ نمی‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ دیواربه‌دیوار اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌بار دیگر که‌ رفتم‌ در خانه‌شان‌، خودش‌ آمددم‌ در. جوانی ‌بود شاید 30 ساله‌ که می‌گفتند بچه‌دار نمی‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوی‌ صورتش‌ گرفته‌ بود، و مدام‌ سرفه‌ می‌کرد و خلط‌ بالا می‌آورد. حالم‌ داشت‌ به‌هم‌ می‌خورد. خیلی‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:

ـ آقاجون‌ اگه‌ حالت‌ بَده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خب‌، خوبش‌کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایی‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایی‌ که‌ کسی‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشی‌. مردم‌ خسته ‌هستند صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ می‌خوان‌ یه‌ دقیقه‌ توی خونه‌شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشند‌. آخه‌ درست‌ نیست‌ که‌ آسایش‌ مردم رو به‌هم‌ بزنین‌. والله‌ من‌ فقط‌ احترام‌ این که‌ خیلی‌ مؤمن‌ و مسجدی‌ هستید ‌نگه‌ داشتم‌ وگرنه‌ چندبار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌. عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌وتاپ‌ پنجره‌هامون‌ می‌لرزه. باور کنید‌ خدارو خوش‌ نمی‌یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید ...

دیگر همه‌ی حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ می‌کرد و سر تکان‌ می‌داد. یک‌بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توی‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده ‌بود، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. می‌گفتند از بس ‌همسایه‌های‌ قبلی‌شان‌ ناراحت‌ و شاکی‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست ‌اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها می‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال،‌ چند خانه‌ عوض‌کرده‌اند.

آن‌ شب‌ بدجوری‌ عصبانی‌ شدم‌. ساعت‌ 5/12 بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چی‌ کشیدیم‌ توی‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌. محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همین‌ که‌ صدای‌ دویدن‌ کسی‌ راتوی‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید می‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هر چی‌ که‌ از دهانم‌ درمی‌آید، بگویم‌:

ـ خجالتم‌ خوب‌ چیزی‌یه‌. شماها دیگه‌ شرف‌رو خوردید‌، حیارو تُف‌ کردید‌. بخواد این‌ جوری‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کُلنگ‌ ورمی‌دارم‌ و دیوار رو خراب‌ می‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشیند،‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه ‌کن‌، روز مردم‌ راحت‌ باشند،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشند‌، یه ‌ساعت‌ نباید خفه‌ خون‌ بگیری؟ اعصاب‌ مردمو خرد کردی‌. از بس‌ صدای ‌سرفه‌های‌ جناب‌ عالی‌ اومده،‌ مغزمون‌ وَرَم‌ کرده‌. اصلاً خواب‌ از خونه‌مون ‌رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صدای‌ سرفه‌ات‌ بلند شه‌، خونه‌رو روی‌ سرتون‌ خراب‌ می‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بی‌دینی‌ رو که‌ خونه ‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌، چی‌کار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت ‌رو از مردم‌ گرفتید‌. همین ‌امشب‌ یه‌ استشهاد محلی‌ جمع‌ می‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرون تون‌ کنند‌.

آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توی‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعی‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم، ‌ولی‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ می‌کند؛ تا مرا دید، دست پاچه‌ شد. بُریده‌بُریده‌ با گریه‌ گفت‌:

ـ برادر خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌ ... آقامون‌ داره‌ از دست‌ می‌ره ‌... حالش‌ خیلی‌ خرابه ‌...

آن‌ شب‌ بدجوری‌ عصبانی‌ شدم‌. ساعت‌ 5/12 بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چی‌ کشیدیم‌ توی‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌. محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همین‌ که‌ صدای‌ دویدن‌ کسی‌ راتوی‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید می‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هر چی‌ که‌ از دهانم‌ درمی‌آید، بگویم‌

گیر کردم‌. ماندم‌ چی‌کار کنم‌. بی‌اختیار گفتم‌:

- اگه‌ چیزی‌یه‌ من‌ برم‌ ماشینم‌ رو بیارم ‌...

ولی‌ او با هق‌هق‌گفت‌:

- نه‌ آقا ... تلفن‌ زدم‌ آژانس ‌ماشین‌ بفرسته ‌... شما بیایید‌ بالای‌ سرش‌ باشید؛‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام ‌...

رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تُشَک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نی‌. زردِزرد. سرفه‌هایش‌ خیلی‌ سخت‌ و جان خراش‌ بود. سطل‌ کنار دستش‌ پر بود از خلط‌ خونی‌. گفتم‌:

- آخه‌ خواهر، ورش‌ دارید‌ زود ببریمش‌ درمانگاه ‌سر کوچه ‌...

گفت‌: "


ادامه مطلب
[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 12:6 ] [ علی عتابی ] [ ]

تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید


 فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست


تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید

فرهنگ عاشورا و فرهنگ دفاع مقدس، پیوندی عمیق و ناگسستنی با هم داشتند. در جبهه‌ها رزمندگان با قالبهای مختلف تابلو نوشته، پیشانی‌بند، لباس‌نوشته، دیوارنوشته و... این فرهنگ را به نمایش گذاشته بودند. اینها فقط برخی از این نوشته‌هاست:

ـ ای لشكرحسینی تا كربلا رسیدن یك یاحسین دیگر

ـ ایستگاه بعدی، كربلا

ـ كربلا رفتن خون می‌خواهد

ـ رزمندگان تا كربلا راهی نیست

ـ تا كربلا راهی نمانده، 1000 قدم

ـ هر روز عاشورا و هر روز كربلاست

ـ آیا كسی هست مرا یاری كند؟

ـ كربلا كعبه عشق است و منم در احرام

ـ دانشگاه عشق دانشجو می‌پذیرد

ـ حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست

ـ حسینیان! وعده‌گاهمان در بهشت كنار حسین، یا در كربلا كنار قبرش

ـ ای تركشها، ای فشنگها مرا دریابید

ـ كربلا یعنی عشق، فداكاری صبوری

ـ در راه تو بس كه جان فشاندیم حسین تا بصره گل سرخ فشاندیم حسین

ـ عشق حسین و فرزندش خمینی عزیز ما را به این وادی كشانده

ـ اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید

ـ زائر كربلا

ـ جان فدای لب تشنه حسین

حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ هیهات منا الذله

ـ تا كربلا راهی نیست، اگر بجنبید!

ـ هل من ناصر ینصرنی

ـ الموت أولی من ركوب العار

ـ انی احامی ابداً عن دینی

ـ حسین جان، جان شیرین را نخواهم، مگر روزی شود جانم فدایت

ـ كل ارض كربلا

ـ لبیك یا ابا عبدالله

ـ عاشق حسینی ـ سربازان خمینی

ـ انی سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.


[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 12:5 ] [ علی عتابی ] [ ]

عملیات مرصاد


مقدمه

در حالی كه عراق با بازپس گیری اغلب مناطقی كه طی سال های گذشته از دست داده بود. می رفت تا با اقدامات بعدی صحنه نبرد را بیش از پیش به نفع خود تغییر دهد. پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی ایران در تارخ 27/4/1367 – موجب گردید ارتش عراق در اقدامی شتاب زده، منطقه خوزستان را بار دیگر مورد هجوم گسترده قرار داده و تا جاده اهواز – خرمشهر پیشروی كند و خرمشهر را نیز در معرض تهدید قرار دهد. این تهاجم عراق – كه دو بار دیگر نیز تكرار شد – با مقاومت شدید سپاهیان اسلامی خنثی و ارتش عراق تا مرز، عقب رانده شد. به این ترتیب، دشمن در حالی كه از تصرف خوزستان ناامید شده بود، تهاجم دیگری را در تاریخ 3/5/1367 از طریق مركز كرمانشاه و با به كارگیری نیروهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) آغاز نموده و در حالی كه اغلب یگان های ایران در جبهه جنوب مستقر بودند، تا تنگه چهار زبر(بین اسلام آباد و كرمانشاه) پیشروی كرد. در پی حركت دشمن، قوای خودی به سرعت وارد عمل شده و با انجام عملیات موسوم به «مرصاد» به مقابله با منافقین برخواستند.

هدف

انهدام عناصر ضد انقلاب (منافقین)

استعداد دشمن

منافقین، حدود 30 تیپ رزمی جهت تهاجم خود به خاك ایران تشكیل داده بودند. هر تیپ 170 نفر نیروی رزمی (20 زن و 150 مرد) در اختیار داشت كه به همراه نیروهای پشتیبانی به 280 نفر می رسید و دارای دو گردان پیاده، یك گردان تانك، یك گردان ادوات و یك گردان اركان و پشتیبانی رزم بود. تعداد كل نیروی رزمنده حدود 5200 نفر و نیروی در صحنه به حدود 7000 نفر می رسید.

تجهیزات منافقین نیز عبارت بود از :

120 تانك سبك كاسكا و پل برزیلی، 40 نفربرPMP، 30 توپ 122 میلی متری، حدود 240 خمپاره ، 1000 آرپی جی هفت، 700 تیربار، 20 توپ 106 میلی متری، 60 مسلسل دوشكا و حدود 1000 خودرو.

سازمان رزم خوی

قرارگاه مركزی خاتم الانبیاء (ص)

قرارگاه نجف

لشگر 6 پاسداران به استعداد 7 گردان

لشگر 32 انصار الحسین(ع) به استعداد 7 گردان

لشگر 57 اباالفضل(ع) به استعداد 2 گردان

لشگر 155 ویژه شهدا به استعداد 3 گردان

لشگر 9 بدر به استعداد 6 گردان

تیپ مستقل 12 قائم(عج) به استعداد 3 گردان

تیپ مستقل 75 ظفر به استعداد 1 گردان

تیپ مستقل 66 ولی امر(عج) به استعداد 3 گردان

تیپ مستقل 36 انصار المهدی به استعداد 3 گردان

معاونت فرهنگی قرارگاه نجف به استعداد 1 گردان

كمیته انقلاب اسلامی به استعداد 2 گردان

قرارگاه مقدم نیروی زمینی سپاه

لشگر 27 محمد رسول الله(ص) به استعداد 4 گردان

لشگر 17 علی ابن ابیطالب(ع) به استعداد 1 گردان

لشگر 33 المهدی(عج) به استعداد 1 گردان

لشگر 71 روح الله  به استعداد 3 گردان

سپاه ناحیه لرستان به استعداد 2 گردان

قرارگاه سپاه هشتم

لشگر 5 نصر به استعداد 2 گردان

تیپ مستقل 29 نبی اكرم (ص) به استعداد 4 گردان

تیپ مستقل 59 مسلم بن عقیل به استعداد 1 گردان

قرارگاه رمضان به استعداد 1 گردان

نیروهای كرند و اسلام آباد به استعداد 1 گردان

عناصری از لشگر 21 امام رضا(ع) و ارتش

شرح عملیات

پذیرش قطع نامه 598، از سوی ایران، عراق را در بن بست سیاسی و نظامی قرار داد، و بر گروه ها و عناصر «اپوزیسیون» نیز شوك شدیدی وارد ساخت. در این میان، منافقین تنها گروهی كه همه حیثیت و هستی خود را در گرو جنگ نهاده بودند، برای خروج از بن بست، توطئه ای كه ماموریت اجرای آن را به عهده داشتند را به مرحله اجرا در آوردند.

آنان در تحلیل های دورن گروهی خویش، امكان قبول آتش بس از سوی ایران را ناممكن دانسته و باور داشتند كه جمهوری اسلامی زمانی قطع نامه را می پذیرد كه از جنبه های سیاسی، نظامی و اقتصادی به بن بست كامل رسیده باشد و تحت چنین شرایطی سقوط حتمی، و قدرت به سازمان منتقل خواهد شد. بنابراین فرصت پیش آمده را زمان مناسبی دانسته و علی رغم آن كه طرح حمله به ایران برای سالگرد جنگ تدارك دیده شده بود، زمان آن دو ماه به جلو انداخته شد. عراق به حمایت و پشتیبانی تسلیحاتی و هوایی از منافقین، نیروهای خود را از انجام دخالت مستقیم در ورود به عمق خاك ایران برحذر داشت و ابتدا برای كاستن از حجم نیروهای خودی در غرب، اقدام به تك وسیعی در خرمشهر نمود وسپس با هجوم و آتش سنگین در منطقه سرپل و صالح آباد، این مناطق را تصرف كرده و راه ورود منافقین به داخل را هموار ساخت، عراق هم چنین، پس از ورود منافقین به داخل، جهت پشتیبانی در چندین نوبت، اقدام به بمباران هوایی خطوط و نیروهای ایرانی كرد و هلیكوپترهای نیروبر عراق نیز، مرتبا به پشتیبانی منافقین مشغول بودند. هدف منافقین از حمله در عمق خاك ایران،  با چندین تانك برزیلی دجله (دارای چرخ های لاستیكی و سرعتی معادل 120 كیلومتر در ساعت)، تسخیر چندین شهر و در آخر رسیدن به تهران و بدست گرفتن قدرت بود، بر طبق زمانبندی، نیروها بایستی ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 3 مرداد به كرند و ساعت 8 شب به اسلام آباد و 10 شب به كرمان شاه رسیده و در این شهر، دولت خویش را اعلام نمایند. اگر چه در ساعت های  مقرر به كرند و اسلام آباد رسیدند، اما در مسیر اسلام آباد – كرمان شاه و گردنه حسن آباد، از پیشروی آن ها جلوگیری شد.

در این عملیات (فروغ جاویدان) منافقین با 25 تیپ ( هر تیپ 200 نفر) شركت داشتند و بدین ترتیب مجموعاً بین 4 تا 5 هزار نیروی عملیاتی وارد ایران شدند.  مقارن ساعت 14:30 در تاریخ 3/5/67 منافقین و ارتش عراق عملیات مشترك خود را با هجوم زمینی از طریق سرپل ذهاب  و هلی برد  از جنوب گردنه پاطاق (نزدیكی سرپل ذهاب) آغاز و به طرف شهر كرند غرب پیشروی كردند و حدود ساعت 18:30 اولین تانك های عراقی با آرم منافقین وارد شهر شدند و پس از تصرف شهر به طرف اسلام آباد غرب پیشروی كرده، به محض رسیدن به مدخل شهر، اقدام به قطع برق و ارتباط مخابراتی و هم چنین تیراندازی و آشفته نمودن اوضاع كردند. تعدادی از نیروهای سپاه و مردم با آنان درگیر شدند كه به علت عدم انسجام نیروها و آمیختگی منافقین با مردم، اوضاع از كنترل نیروهای نظامی خارج، و شهر به تصرف آن ها در آمد. سپس با استفاده از تعداد زیادیتانكدجله و خودرو نیروهای پیاده به طرف كرمان شاه عزیمت كردند كه در منطقه حسن آباد (20 كیلومتری اسلام آباد) به دلیل سازماندهی جدید رزمندگان ایرانی و جمع آوری نیرو، منافقین زمین گیر شدند. نیروهای خودی در فاصله 200 متری آنان در ارتفاعاتچهارزبر ضمن تشكیل خط پدافندی با آنان درگیر شده، و بعد از ظهر 4 مرداد با محاصره شهر اسلام آباد، به منظور انسداد عقبه و راه فرار، سه راه اسلام آباد –  كرند را قطع، و آن ها را محاصره كردند. نیروهای اسلام در روز 5 مرداد عملیاتمرصاد را به رمزیا علی بن ابی طالب (ع)آغاز نمودند و طی چندین ساعت، صدها تن از منافقین را به هلاكت رسانده، و مابقی را به فرار وا داشتند. در این عملیات، رزمندگان اسلام از قسمت سه راهی اهواز (پشت پمپ بنزین اسلام آباد) دشمن را دور زدند و تلفات زیادی به منافقین وارد كردند. در این عملیات بیش از 2500 تن از منافقین به هلاكت رسیدند و بیش از چهارصد دستگاه خودرو، نفربر و تانك آنان منهدم شد.

نتایج عملیات

-        عقب راندن دشمن از خاك ایران اسلامی

-        به هلاكت رساندن حدود 2000 نفر و به اسارت درآوردن 250 تن از نیروهای دشمن.

[ جمعه پنجم آبان 1391 ] [ 21:35 ] [ علی عتابی ] [ ]

آخرین جمله شهید بهشتی


متن زیر مختصری از زندگانی شهید دکتر بهشتی و آخرین جملاتی است که دکتر بهشتی فر مودند از زبان همرزم شهید بهشتی


شهید بهشتی
مختصری از زندگی شهید دکتر بهشتی

آیة الله دكتر سید محمد حسینی بهشتی در دوم آبان سال 1307 در محله لومبان اصفهان به دنیا آمد. شهید بهشتی تحصیلات خود را تا پایان سال دوم دبیرستان در آن شهر گذراند. به خاطر علاقه شدیدی كه به علوم اسلامی داشت به حوزه علمیه اصفهان وارد شد. دروس علمی را تا اواخر سطوح عالیه در همان حوزه خواند و در سال 1325 راهی حوزه علمیه قم گردید. ایشان پس از طی یك سلسله آموزش ها و كسب فیض از محضر اساتید و مراجع، به خصوص امام خمینی (ره) با عده ای از فضلای حوزه، درس اصول و فقه آیة الله داماد را كه مورد علاقه طلاب جوان بود بنیانگذاری كرد. همچنین به همراه دوستان دیگرچون آیة الله شهید مطهری و فقهای دیگر در درس خارج امام خمینی ( ره) حاضر شدند.

شهید بهشتی پس از اخذ دیپلم در سال 1330 دوره لیسانس دانشكده الهیات و معارف اسلامی و همچنین در سال 1338 دوره دكترای این دانشكده را به پایان رسانید. وی از سال 1330 تدریس در دبیرستانهای قم را آغاز كرد و در سال 1333 دبیرستان دین و دانش قم را تاسیس نمود. از جمله خدمات فرهنگی ارزنده شهید بهشتی، می توان ایجاد امكانات آموزش زبان و علوم روز را برای فضلای حوزه علمیه قم نام برد. درهمین رابطه كانون اسلامی دانش آموزان و فرهنگیان قم را پایه گذاری كرد. شهید بهشتی در سال 1342 مدرسه علمیه حقانی را تاسیس كرد و به كمك جمعی از فضلای حوزه علمیه اقدام به تشكیل گروه تحقیقاتی پیرامون حكومت در اسلام نمود. در همان اوقات توسط سازمان امنیت " ساواك" از قم به تهران انتقال یافت و در سال 1343 در تهیه برنامه جدید تعلیمات دینی مدارس شركت كرد و یك سال بعد یعنی در سال 1344 به آلمان عزیمت كرد. در آنجا علاوه بر یك سلسله آموزشها و حركتها كه به طور طبیعی ناشی از اصالت فكری و عمق مغز ایدئولوژیك وی بود به بنیانگذاری گروه فارسی زبان در انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا اقدام كرد.

شهید بهشتی در سال 1349 به تهران بازگشت و جلسات تفسیر قرآن ایجاد كرد . در همین رابطه با همكاری شهید دكتر باهنر و دیگران در آموزش و پرورش مشغول تهیه كتاب تعلیمات دینی مدارس شدند. در آذرماه 1357، ضمن تلاش گسترده ای جهت ایجاد روحانیت مبارز تهران به اتفاق شهیدان استاد مطهری و دكتر مفتح و آیات عظام مهدوی كنی و امامی كاشانی كوشید وجمعی دیگراز علمای مبارز درسراسر ایران به عنوان یك هسته اساسی از آن حمایت كرده و به آن پیوستند. طی سالهای 1329 تا 1332 در دفاع از حكومت ملی دكتر مصدق به همراه روحانیت مبارز از چهره های فعال و كارسازی بود كه در به راه انداختن تظاهرات ضد رژیم در اصفهان نقش مهمی داشت.

دكتر بهشتی به عنوان آغازگر بحث و هم مدیر جلسه پیرامون اهمیت مسئولیت ریاست جمهوری سخنانی ایراد كردند و اظهار داشتند رئیس جمهوری پس از مقام رهبری بلندپایه ترین مقام نظام است و آقایان مردم را روشن كنند تا شخصی كه تحت حمایت استكبار قرار دارد در مسئولیت ریاست جمهوری قرار نگیرد. تا جایی كه من به یاد دارم این آخرین جمله شهید بهشتی بود

بهشتی تنها، مرد علم و بیان و قلم نبود بلكه در میدان مبارزه نیز مردانه جنگید. به ویژه ازآغاز قیام امام خمینی (ره) در سال 1341، به همكاری با جمعیتهای مۆتلفه اسلامی برخاست و به عضویت شورای روحانیت آن انتخاب گردید.

او در برگزاری راه پیمایی های عظیم چهارم شوال و تاسوعا و عاشورای 57 نقشی مۆثر داشت. سخنرانیهای پرشور شهید مخصوصاً در روز 16 شهریور در مسجد صاحب الزمان " عج" تحرك فراوانی به مردم داد. هنگامی; كه امام (ره) در پاریس بودند، برای تبادل نظر با امام (ره) به آنجا رفت و سپس به فرمان امام(ره) به عضویت شورای انقلاب اسلامی ایران برگزیده شد. نقش موثر و رهبری كننده ایشان در آن زمان كاملاً محسوس بود. شهید بهشتی هنگام شهادت علاوه بر رهبری حزب جمهوری اسلامی و عضویت شورای انقلاب، رئیس دیوان عالی كشور نیز بود

شهید بهشتی
آخرین جمله شهید بهشتی 

در جلسه ای كه هر هفته شب های دوشنبه در سالن اجتماعات حزب تشكیل می شدمسائل و مشكلات مردم از قبیل تورم ، مسكن ، آموزش و پرورش ، بهداشت و درمان و غیره مطرح می شد و چون مسئولان اجرایی و مسئولان سایر قوا حضور داشتند، تصمیمی برای حل مشكلات گرفته می شد و اگر احیاناً نیاز به قانونی بود، مجلس قانونی برای رفع آن مشكل تصویب می كرد.

معمولاً در نشست ها یك صد و پنجاه نفر شركت می كردند كه در نشست روز هفتم تیر سال 1360 و در جلسه قبلی آن با همین عده از مسئولان، بحث تورم بررسی می شد. در آغاز جلسه آقای كاظم پور اردبیلی (وزیر بازرگانی وقت) پیرامون تورم ومشكلات مربوط به آن صحبت كردند. در اواسط جلسه كه تقریباً نمایندگان مجلس ،وزیران و معاونان و مسئولان اجرایی و قضایی كه عضو یا هوادار حزب بودند،حضور داشتند، پیشنهاد شد به خاطر عزل بنی صدر و در پیش بودن انتخابات ریاست جمهوری بحث مربوط به انتخابات بررسی شود كه با موافقت اكثریت حاضران مواجه شد.

دكتر بهشتی به عنوان آغازگر بحث و هم مدیر جلسه پیرامون اهمیت مسئولیت ریاست جمهوری سخنانی ایراد كردند و اظهار داشتند رئیس جمهوری پس از مقام رهبری بلندپایه ترین مقام نظام است و آقایان مردم را روشن كنند تا شخصی كه تحت حمایت استكبار قرار دارد در مسئولیت ریاست جمهوری قرار نگیرد. تا جایی كه من به یاد دارم این آخرین جمله شهید بهشتی بود.

در این لحظات بود كه ناگهان با صدای مهیبی همه جا تاریك و من به گوشه ای پرتاب شدم. تا چند ثانیه نمی دانستم چه شده و فقط صدای ناله ها و فریادهای یاالله، یا امام زمان (عج ) را می شنیدم .

بعد از مدتی متوجه شدم بر اثر انفجار و پایین آمدن تمام سقف سالن اجتماعات افراد زیادی زیر آوار سنگینی قرار گرفته اند و كسانی كه در معرض مستقیم انفجارقرار داشتند، مثل شهید مظلوم بهشتی قطعه قطعه و متلاشی شده اند.

این حالت تاریكی و سكون و بی حركتی حدود دو ساعت طول كشید تا مردم ونیروهای امدادی یكی یكی اجساد را از زیر آوار بیرون می كشیدند. در این حادثه فقط یك سوم حاضران جلسه و از جمله من زنده ماندیم كه همگی نیز مجروح شده بودیم .

راوی :همرزم شهید


[ جمعه پنجم آبان 1391 ] [ 21:33 ] [ علی عتابی ] [ ]

چرا مزار شهدای گمنام شریف است؟

شرافت وطهارت حرم های شهدای گمنام (آیت الله جوادی آملی) 


هر جا یک انسان شریف و شهیدی دفن بشود، آنجا شرافتمند می‌شود‌. شرف مکان به آن متمکّن است و شرف تاریخ و زمان به آن متزمّن‌...


شهدای گمنام

تبیین و تشریح فراز آخر زیارتنامه وارث - که می فرماید: طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم - توسط حضرت آیت الله جوادی آملی، دارای لطائف و ظرائف زیبایی ست که ذهن انسان را ناخودآگاه به حرمهای نورانی شهدای گمنام کشور معطوف می دارد. حرمها و زمین هایی که بواسطه تدفین شهیدان معظم گمنام، منشأ برکات و اثرات فراوانی شده است.

شما را به مطالعه بخشهایی از سخنان و گفتارهای حضرت آیت الله جوادی آملی دعوت می نمائیم:

شما این جمله را بارها به کار بردید که: شرف المکان بالمکین‌. متمکّن است که به مکان شرف می‌دهد و گرنه صدر و ذیل یک مجلس که شریف نیست! در هر جائی که یک انسان شریف بنشیند، آنجا شرافتمند می‌شود‌. هر جا یک انسان شریف و شهیدی دفن بشود، آنجا شرافتمند می‌شود‌. شرف مکان به آن متمکّن است و شرف تاریخ و زمان به آن متزمّن‌. یک انسان کامل که متزمّن است، یعنی در زمان مخصوص زندگی می‌کند، به آن زمانه شرف می‌دهد‌. یک انسان بزرگواری اگر در یک سرزمینی بنشیند، به آن سرزمین شرف می‌دهد؛ اگر بمیرد و در آنجا دفن بشود، باز به آنجا شرف می‌دهد‌. مرده یک انسان شریف، شریف است‌. اینکه در زیارت وارث یا سائر زیارت‌ها ما به پیشگاه شهدای کربلاعرض می‌کنیم : طبتم و طابت الارض الّتی فیها دفنتم، همین است‌. یعنی شما بزرگوارید، بدن شما با ابدان دیگر فرق دارد‌. جائی که یک انسان شریف می‌میرد و می‌آرمد، به آن سرزمین شرف می‌بخشد: طبتم و طابت الارض الّتی فیها دفنتم‌.

شما طیب و طاهرید؛ مکانی هم که شما در آن مکان دفن شدید، طیب است. گاهی به جائی می‌رسد که تربت و خاک یک سرزمینی ارزش پیدا می‌کند و انسان آن را در کنار سجاده به عنوان مسجد و مهر خود تقدیس می‌کند...(1)

 ***

شما این جمله را بارها به کار بردید که: شرف المکان بالمکین‌. متمکّن است که به مکان شرف می‌دهد و گرنه صدر و ذیل یک مجلس که شریف نیست! در هر جائی که یک انسان شریف بنشیند، نجا شرافتمند می‌شود‌. هر جا یک انسان شریف و شهیدی دفن بشود، نجا شرافتمند می‌شود‌

خب بالأخره حیف است آدم مردار بشود! حالا عمری آدم تلاش و کوشش کرده شجره‌ای شده سیبی گلابی‌ای شده خب این را به مهمان می‌دهد دیگر. حیف نیست که مشمول آن خطبه نهج‌البلاغه بشویم که فرمود این کسی که مرده «فصار جیفةً بین أهله … فأسلموه فیه الی عمله»؟ همین علی (علیه السلام) است دیگر؛ فرمود یک عده مردار می‌شوند. خب چرا ما مردار بشویم؟! وقتی ما می‌توانیم «طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم» بشویم چرا مردار بشویم؟! ما می‌توانیم یا شهید باشیم یا بالاتر از شهید؛ مگر نگفتند مداد علما افضل از خونهای شهداست؟ مگر درباره شهید نیامده «طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم»؟ خب شما عالمی باش که اگر مُردی، «طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم» حداقلش باشد. خب آدم وقتی می‌تواند به جایی برسد که نعش او سرزمینی را طیب و طاهر بکند خب چرا بیراهه برود چرا ارزان زندگی کند چرا ارزان بفروشد خودش را؟! اگر مداد علما افضل است اگر «إذا کان یومالقیامة یوزن مداد العلماء مع دماء الشهداء فیرجح مداد العلماء على دماء الشهداء» اگر درباره شهدا در زیارت آنها عرض می‌کنیم: «طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم»، چرا به جایی نرسیم که مرده ما و جسد ما مشمول این باشد [یعنی] یا در حد شهید یا بالاتر از او؟! کمتر از این غرامت است...(2)

 ***

شهدای گمنام

چون جهاد به قسم اصغر، اوسط و اکبر است، هجرت و سایر آداب و سنن مجاهدان در راه خدا نیز به همین سه قسم تقسیم می‌شود. شهادت نیز مراتبی دارد که با مراحل فنا و درجات بقای بعد از فنا منقسم خواهد بود، این تقسیم با تقسیم معروف دیگر بیگانه نیست و آن اینکه جهاد بعضی هراسناکانه است که از دوزخ می‌هراسند و جهاد برخی آزمندانه است که به بهشت طمع دارند و جهاد گروه برتر، منزه از خوف جهنم و مبرای از طمع به بهشت است؛ بلکه آزادانه و دوستانه و شاکرانه و شاهدانه است.

تصدی کرسی بقا برای همه راهیان صحنه جهاد یکسان نیست. چه اینکه مداد هر عالمی بر خون هر شهیدی رجحان ندارد؛ (گر چه رجحان فی الجمله معقول و مقبول است؛‌ چه اینکه منقول می‌باشد)‌ وگرنه مداد برخی از عالمان متوسط، هرگز بر خون بزرگ حماسه‌سازان نظام اسلامی مزیت نخواهد داشت؛ بلکه آن خون‌های ممتاز،‌ هزینه‌ی تاسیس حوزه و دانشگاه و پرورش عالمان و اندیشه وران است؛ زیرا شخصیت‌های حقیقی و حقوقی طیب و طاهر، میوه‌ی درخت تناور و تابناکی‌اند که شهیدان شاهد، آن را رویانده‌اند؛‌چون از یک سوی به شهدا گفته می‌شود "طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم " ‌و از سوی دیگر پیام قرآن حکیم چنین است: "... والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه "....(3)

 ***

اینکه در فرهنگ ما گفته‌اند: زیارت وارث وعاشورا به طور مکرر تلاوت کنید، برای آن است که در مضمون آنها آمده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 9:48 ] [ علی عتابی ] [ ]

شهید و شهادت در کلام مقام معظم رهبری


شهیدان جوانان مومن و فداکاری بودند که برای دفاع ازکشور و ملت در برابر متجاوزان به این آب و خاک جان خود را در کف دست گرفته و با نام و یاد خدا به میدان نبرد قدم نهادند. ملت ما و به ویژه جوانان امروز مدیون شهیدانند. از خودگذشتگی آن پاکبازان بود که اسلام و استقلال وآزادی را به ملت ایران هدیه کرد و ادای حق بزرگ آنان و تکریم یاد و نامآنان نشانه فداکاری به ارزش های والا است

شهید و شهادت در کلام مقام معظم رهبری
پیام معظم له به مناسبت تدفین 5 شهید گمنام در دانشگاه تهران

از این اقدام هوشمندانه و متعهدانه سپاسگذاری و قدردانی می کنم.این تکریم شهیدان عزیز ملت ایران است که جان خود را نثار هدف های والا کردند و رضای خداوندی را بر آرزوهای حقیر مادی ترجیح دادند

سلام خدا بر آنان.

سید علی خامنه‌ای

15 دی 1387

پیام معظم له به مناسبت تدفین 5 شهید گمنام در دانشگاه امیر کبیر

شهیدان جوانان مومن و فداکاری بودند که برای دفاع ازکشور و ملت در برابر متجاوزان به این آب و خاک جان خود را در کف دست گرفته و با نام و یاد خدا به میدان نبرد قدم نهادند. ملت ما و به ویژه جوانان امروز مدیون شهیدانند. از خودگذشتگی آن پاکبازان بود که اسلام و استقلال وآزادی را به ملت ایران هدیه کرد و ادای حق بزرگ آنان و تکریم یاد و نامآنان نشانه فداکاری به ارزش های والا است.

سلام خدا بر آنان.

سید علی خامنه‌ای

4 اسفند 1387

پیام معظم له به مناسبت تدفین 5 شهید گمنام در دانشگاه تربیت مدرس

تکریم شهیدان، تکریم ایثار و اخلاص است. تکریم دلهای نورانی و جان هایلبریز از صفا و نورانیت است. از کار شما قدردانی می کنم. رحمت خدا برشهیدان عزیز باد.

سید علی خامنه ای

3 آبان 1387

بخشی از پیام معظم له به مناسبت روز تجلیل از شهدا

سلام‌ بر پیکر به‌خاک‌افتاده‌ی‌شهیدان‌ مفقودالجسد، و سلام‌ و رحمت‌ خدا بر دلهای‌ منتظر مادران‌ و پدران‌ وهمسران‌ و فرزندانی‌ که‌ سالها چشم‌انتظار عزیزان‌ مفقودالاثر خود ماندند و ازآنان‌ خبر و نشان‌ نیافتند.

5 مهر 1369

در دیدار خانواده‏هاى معظّم اسرا و مفقودان جنگ تحمیلى

..من می‏دانم خانواده‏ای که عزیزی را مفقود دارد و از سرنوشت او بی‏خبر است، چه می‏کشد. برای مادران و پدران و همسران و فرزندان و خانواده‏ها، مراحل خیلی سختی است، ساعات و شب و روز دشواری است؛ اما اجر آن هم به همین اندازه بزرگ است...

...آن کسی که در راه خدا، سلامت خود یا سلامت عزیزش را از دست داده است، پیش آن‏که این رنج را ندارد، یکسان نیستند. آن کسی که عزیزش از او دور است و خبری از او ندارد، با دیگران یکسان نیست...

‏31 اردیبهشت 1376

یافتن پیکرهاى مطهر شهداى مفقودالاثر خدمت به روحیه ملى و عموم مردم است و کسانى که این کار مهم و سخت را دنبال مى‏کنند در واقع با خارج کردن پیکرهاى مطهر شهدا از غربت، به اضطراب و دلهره خانواده‏هاى معظم آنان پایان دهند و بدون تردید این عزیزان با کار طاقت فرساى خود خدمت ارزشمندى شهدا و خانواده‏هاى معظم آنان انجام مى‏دهند.

7 مهر 1376

پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (علیه السلام) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (علیه السلام) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.

بیانات در مراسم مشترک دانش‏آموختگى دانشجویان دانشگاههاى سه‏گانه‏ى‏ارتش جمهورى اسلامى ایران

آن انسانى که در راه دفاع از ملت و کشور و عدالت و حقیقت و ایستادگى در مقابل تجاوز و زورگویى و دست‏اندازىِ مراکز قدرت جهانى وارد میدان مى‏شود، براى ارزش مى‏جنگد. اگر هیچ کس هم او را نشناسد و گمنام بمیرد و گمنام بماند، در ملکوت آسمانها فرشتگان الهى او را با سرِ انگشت به هم نشان مى‏دهند؛ او نمى‏میرد: «و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فى سبیل اللَّه امواتا»؛ اینها را مرده مپندارید؛ اینها زندگان جاوید و منبع الهامند.

22 مهر 1388

پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (علیه السلام) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (علیه السلام) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.

شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.

ما فقه بـه معنـای واقعی کلمـه و قرآنی آن را در میدان جنگ آموخته ایم .

امروز، به فضل همین شهادتها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است و ملتها آبرو و عزت را این گونه باید پیدا کنند.

شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.

همه کسانی که در جنگ تحمیلی هشت ساله، چه با حضور خود یا فرزندان و عزیزانشان، حضور و فعالیتی داشته اند، مخصوصا خانواده شهیدان عزیز و جانبازان و اسیران گرامی، باید بدانند که در امتحانی بزرگ شرکت کرده و در آن

سربلند بیرون آمده اند .

فرزندان شهدا بدانند که پدران آنان موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.

ایستادگی در مقابل دشمنان مقتدر و مسلط، زورگوی ظالم و پرروی گستاخ، کار بسیار بزرگ و با عظمتی است. این همان کاری است که مردم ما کردند و عظمت ملت ما به خاطر همین شهادت جوانان شما و شجاعت فرزندانتان بود.

شهید جانش را فروخته و در مقابل آن، بهشت و رضای الهی را گرفته است که بالاترین دستاوردهاست. به شهادت در راه خدا، از این منظر نگاه کنیم. شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی گذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، که زبانها و قلمها از توصیف آن و چشم و دلها از مشاهده آن ناتوانند، مشعلدار پیروزی و استقلال ملتند و حق بزرگ آنان بر گردن ملت، بسی عظیم است.

پرچم عروج انسان به بام معنویت که امروز در گوشه و کنار دنیا برافراشته می شود، در حقیقت پرچم امام ما و شهیدان اوست. آنها زنده اند و روز به روز زنده تر خواهند شد.

من اکنون به پدران و مادران، همسران و فرزندان، خواهران و برادران و دیگر کسان شهدای عزیز و جانبازان و اسراء و مفقودین درود می فرستم و اعلام می کنم که آنان در رتبه و شان معنوی، بلافاصله پشت سر عزیزان فداکار خویشند.

هر چه داریم، به برکت جانفشانیها و فداکاری هاست، به برکت روحیه شهادت طلبانه است.

اساسا جهاد واقعی و شهادت در راه خدا، جز با مقدمه ای از اخلاصها و توجه ها و جز با حرکت به سمت "انقطاع الی الله" حاصل نمی شود.

فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود.

اگر مجاهدت فداکارانه جوانان این مرز و بوم که به این شهادتها منتهی شده است نمی بود، همه روزهای این ملت، در زیر چتر سیاه ظلم و تجاوز و دخالت دشمنان اسلام و ایران، به شبهای تار بدل می گشت.


منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی 

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 9:46 ] [ علی عتابی ] [ ]

خون شهید

انّ علیّ ابن الحسین علیه السلام كان یقول : قال رسول الله صلی الله علیه و آله :

ما من قطره احبّ الی الله عزّوجلّ من قطره دمٍ فی سبیل الله.

امام زین العابدین علیه السلام پیوسته از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود:

 هیچ قطره ای در نزد خداوند دوست داشتنی تر از قطره خونی كه در راه خدا ریخته می شود نیست.

وسائل الشیعه، ج11، ص8، حدیث11

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 9:45 ] [ علی عتابی ] [ ]

خانواده شهید

قال علی علیه السلام عن قول رسول الله صلی الله علیه و آله :

   و یقول الله عزّوجلّ انا خلیفته فی اهله و من ارضاهم فقد ارضانی و من اسخطهم فقد اسخطنی.

حضرت امیر علیه السلام در ادامه حدیثی مفصّل كه در باب مقام شهید از قول رسول خدا بیان داشته اند می فرماید :

  خداوند می فرماید من جانشین شهید در خانواده او هستم، هر كس رضایت آنها را جلب كند رضایت مرا جلب كرده و هر كس آنها را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.

مسند امام علی (ع)

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 9:44 ] [ علی عتابی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ هشت سال افتخار خوش آمدید:
امیدوارم لحظات خوبی را
در این وبلاگ داشته باشید.

رمان

Susa Web Tools